انتظاری عاشقانه ، وصالی جاودانه

... عاشقانه های دو معشوق

هوالمحبوب

دلم میخواد خیلی بنویسم و دلم میخواد هیچی ننویسم ...

امروز شد 11 سال ...

پیر شدیم...

دارم اهنگ بنان گوش میدم و مینویسم.

از زندگی و رابطه مون...

خیلی کم سن و سال بودیم که اشنا شدیم با هم. همچین شبایی بود .بهاری از زندگیمون که همیشه برامون جاودانه و خاطره شد ...

امسال سه نفره بودیم...

نفر سوم تو دل مامانش داشت دلبری میکرد و بازی میکرد ...

بعد 11 سال ...

از خودم راضی نیستم. محمدی که باید باشم نیستم...

امیدوارم گذر زمان درست کنه منو بهتر شم...

امیدوارم مریم روم حساب کنه و ...

دل خوشی و شیرینی داریم این روزها و منتظر گلمون هستیم

ثمره ی زندگیمون و این سالها ...

حس قشنگ و غریبی دارم.منتظریم تا پسر خوشگلمون بیاد کنارمون...

امیدوارم هر سال همین طور دلمون گرم باشه از عشق به هم و لبمون در کنار هم خندون ...

گل مریمم دوستت دارم ...

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/٢٩ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

بعد از چند ماه تنبلی اومدم اینجا.

آخه امروز شد 124 ماه...

شاید دلیل کم اومدن اینجا زیاد شدن صفحات اجتماعی موبایلی باشه.

در هر حال دلمون اینجاست و اینجا خاطرات روزهای مختلف ما ثبت شده و خوب دیدم امروز که ماهگرد اشناییمون هست یادی از گذشته کنم و بیام بنویسم ...

این ماه ها سعی داشتیم خونه خودمون رو بفروشیم و خونه جدید بخریم که نشد و مجبور شدیم یه خونه دیگه رهن کنیم و خونه خودمون رو هم اجاره دادیم.

البته مریم خانوم ماشین خریدن و بالاخره صاحب ماشین شدیم...

از کار هم بگم که مریم دیگه سر کار جا افتاده شده و شکر خدا برای خودش یه پا ...

تصمیماتی هم داریم که کم کم اقدام کنیم اگه خدا خواست سه نفر چهار نفره بشه خانوادمون ...

البته تصمیم جدی!!!

شکر خدا همه چیز بر وفق مراده و خوشبختیم کنار هم ....

روزهامون شیرین می گذره و لبخند مهمون لبامونه...

...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٢٩ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

بله پاییز زیبا هم تموم شد ...

برای ما که خیلی زیباست ، خیلی از خاطرات خوب زندگیمون تو پاییز بوده و ...

همه چی شکر خدا آرومه و ملالی نیست جز دوری پول فراوان ...

مریم سرگرم کار هست و اگه خدا بخواد پایان نامه رو داره روش کار میکنه و منم که

همون دور باطل رو ادامه میدم و سر کارم ...

امیدواریم روزهای زندگیمون همین طور به خیر و خوبی بگذره و اینده ای برسه با امید ها

و آرزو های جدید و لبخند های شیرین تر ...

امیدوارم همسر خوبی برای مریمم باشم و این زمستان هم زمستن خوبی باشه برامون

پر از خاطرات قشنگ و ...

امشب هم برم خونه جوجه هامونو بشمریم ...

دوستت دارم گل مریمم

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/٢٩ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

خوبی گل مریمم؟

این هم پست ماهگرد به مناسبت 112 ماه با هم بودن....

عزیز دلم خدا رو شکر میکنم که همراهی مثل تو دارم و ازش فقط و فقط سلامتی تو رو

می خوام...

تابستان هم تموم شد..و

اصلا نفهمیدیم چه طور گذشت و امسال خیلی روزها تند تند گذشت...

شاید چون اولش دنبال خونه بودیم و بعد هم که اسباب کشی و ...

روزها رو هم که گلم مشغول کار بود و ...

هر طور بود با بالا و پایین هاش تموم شد ....

این هفته هم که هر دو رفتیم دندان پزشک و مریمی یه جراحی دندان عقل داشت و

فدای اون روی ماهش بشم که الان لپش ورم کرده و ...

منم که یه کارایی کردم و فعلا یه چند هفته ای درگیر این مدل کارها هستیم ....

آزمون نظام مهندسی هم ثبت نام کردم و امیدوارم قبول بشم هرچند خیلی خیلی

سخته ...

خونه ی خودمون هم که هنوز اجاره نرفته و موندیم چی کارش کنیم ...

اگه قرار بود خالی بمونه همه وسائل رو با این همه سختی نمی آوردیم اینجا ...

حالا هر چی خدا بخواد

امیدوارم پاییز پرخاطره برامون مثل همیشه زیبا باشه ...

دوستت دارم گل مریمم....

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٢٩ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


 

هوالمحبوب

سلام

چه تنبل خجالتم نمیکشم!!

اول بگم که بالاخره شکر خدا خونه تهران اجاره کردیم...

البته با کلی مشقت.خونه خودمون اجاره نرفت و مجبور شدیم وام بگیریم ...

کلی هر روز هی رفتیم دنبال خونه چیز مناسب پیدا نکردیم تا آخر سر مریمی خودش یه

روز که من روز کار بودم رفت و خونه مورد نظر رو یافت و منم رفتم تائید کردم.( تائید من!!)

و قرار داد بستیم.حالا قراره تا اول شهریور تخلیه کنن...

خدا کنه مشکلی پیش نیاد.

این شد که نه ماهگرد نوشتم و نه شد بیام.حالا ماه رمضان و مریض شدنم و سفر رفتن

و درگیری های دیگه بماند...

خونه خودمونم موندیم چی کار کنیم؟؟

بدیم اجاره ندیم اجاره دیگه رهن نمیخوایم  و میشه اجاره بدیم.از طرفی هم می ترسیم

مستاجر بیاد خونه رو خراب کنه ...

از اون یکی طرفم شاید بخوایم بفروشیمش مستاجر باشه سخته...

از اون ور اون طرفم شاید خدایی نکرده خدایی نکرده مجبور شیم برگردیم کرج ...

هیچی دیگه فعلا کاملا سردرگم تشریف داریم...

الانم من یک عدد همسر هستم که برنامه نود رو دیدم و خانوم گلم کنارم دراز کشیده و

ساعت هاست خوابیده ...

خسته میشه میره سر کار عزیز دلم ...

این بود فعلا!!

 

فدای تو              همسر عاشق تو               محمد تو

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱٤ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

 

شخصى خدمت رسول خدا صلى الله علیه و آله عرض کرد :

همسرى دارم که به هنگام ورود به خانه به استقبالم مى آید و به هنگام خروج بدرقه ام می کند

هنگامى که مرا اندوهناک یافت در تسلیت من می گوید :
اگر درباره رزق و روزى مى اندیشى غصه نخور که خدا ضامن روزى است
و اگر در امور آخرت مى اندیشى خدا اندیشه و اهتمام تو را زیاده گرداند

پس رسول خدا (ص) فرمود :
خداى را در این جهان عمال و کارگزارانى است و این زن از عمال خدا می باشد،
چنین همسرى نصفــ اجر یکـ شهیــد را خواهـد داشتـــ !

//////--------------//////

داشتم نت می چرخیدم به این مطلب رسیدم...

گل مریمم فرشته ی مهربونم دوستت دارم...

احتمالا اگه خدا بخواد میخوایم با اثباب کشی کنیم.گفته بودم خسته شدم و تا 5 -6

سال تکون نمیخوریم اما راه دور شده و گل مریمم سختشه هر روز میره و میاد.

خونه خودمون رو میدیم رهن و اگه خدا بخواد جایی اجاره میکنیم.

دعا کنید خونه مون زود مستاجر پیدا کنه و خودمونم یه خونه خوب پیدا کنیم...

///////----///////

این آهنگ رو خیلی دوست دارم

از شمال بر میگشتیم یه بارون قشنگ می بارید و این آهنگ رو گوش می دادیم

امیدوارم مرتضی پاشایی هر چی زودتر حالش خوب بشه  ....

 

گل مریمم عاشقتم

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/۳ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

بوی بهار اومد ...

و بهار شد ...

سال نو مبارک ...

سال 93 اومد ...

اسال ما مهمان داشتیم و پدر و مادر و برادر مریم اومدن خونمون. چند روزش خوب بود و چند روزش خیلی خوب نبود .

جاهای زیادی رفتیم گشتیم و خوش گذشت اما کمی هم قهر و ...

اما در موردش نمیگم ...

الانم که سر کارم.به خاطر مرخصی هام و جایگزینی مجبور شدم 48 ساعت بمونم سر کارو خیلی خسته شدم.فردا برم خونه دیگه راه می افتیم و به امید خدا میریم بروجن...

خب اونجا هم خوش می گذره...

نمیدونم خانواده مریم بهشون خوش گذشت یا نه .من که فقط میخواستم بهشون خوش بگذره اما از وقتی اومدم سر کار به خاطر شرایط خیلی اعصابم ضعیف شده و خلقم خوش نیست.تند عصبی میشم و خودمم اذیت میشم ...

نمیدونم چیکار میتونم بکنم اما نسبت به سالها قبل خیلی عوض شدم و خودمم خوشم نمیاد اما ...

به قول مریم میگه محمد تو کی اعصاب داری اونوقت رو بگو ...

چمیدونم!!

اومدم کمی بنویسم و خونمون رو خالی نزارم.

گل مریمم همیشه دوستت دارم حتی اون وقتی که قهر هم میکنی باهام و فک میکنی باهات حرف نمیزنم و ...

فقط نیگاهت میکنم و تو دلم قربون صدقت میرم ...

اون وقتی که نشسته بودی پای تلوزیون و کلیپ سه بعدی میدیدی و مثل همیشه هرچی که سمتت پرت میشه رو میخوای با دستات بگیری و قهقه خنده ات خونه رو پر میکنه عاشقانه نیگاهت میکردم و دوستت دارم عزیزم ...

اینقدر زیبا و دوست داشتنی هستی که با ذره ذره وجودم عاشقانه دوستت دارم گلم ...

چه حرفایی دارم که نمیشه گفت و درد و دل هایی که نمیشه کرد ...

دوستت دارم مریمم

فدای تو      همسر عاشق تو     محمد تو

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٩ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

زمستان زیبا اومد...

بیا نه شب یلدا نوشتم و نه 103 ماهگی عشقمون!!

بس کارم زیاد شده و همش درگیرم...

امروزم چشم نزنم نمیدونم چی شد خبری نیست و همه جا آرومه!

اما خیلی خیلی بده روز جمعه روز کار باشی و کنار عشقت نباشی ...

یه ساعت مونده تا برم خونه و گلم رو ببینم و...

ما هم این روزها مثل همه درگیر روزمرگی خودمون هستیم ...

مریم فصل امتحاناتش اومده و سخت درس میخونه و منم مثل همیشه !!!

همچنان داریم روز شمار میکنیم تا قسط هامون کمتر بشه و یه کارایی بکنیم...

یه اتفاق جالب هم این ماه داشتیم. من مدیر ساختمان هستم و چند وقت پیش رفتم

موتور خانه دیدم یه گربه 4 تا بچه به دنیا آورده و ...

خلاصه کارمون شده رسیدگی بهشون.شیر میخریم میبریم میدیم به مامانه و ...

خیلی خیلی ناز هستن...

باباشونم نبود و مریم هی میگفت ببین مردک بی غیرت سیاه زمستون زن و بچه ها رو

گذاشته رفته ...

تا این که یه شب دیر وقت رفتم موتور خونه دیدم بابا هم اومده اونجا...

نر و ماده عین هم و بچه ها هم دقیقا مثل اونا خیلی قشنگ هستن...

گفتم مریم دیدی بابای با غیرت روزا میره سر کار شبا میاد خونه!!!!

اینم سرگرمی های ما هست دیگه ...

 

گفتم از یه خاطره خیلی شیرین برام بنویسم یادگاری بمونه.

چند شب پیش تلوزیون فیلم شب بیست و نهم را میداد. ما با این که من فرداش روز کار

بودم نشستیم نیگا کردیم .

دیگه دیر وقت تموم شد.فیلمشم تو یه فضای ترسناک قشنگه...

هیچی شب خوابیدیم و یهو نصفه شب مریم جیغ زد فک کنم خواب دیده بود.البته

خودش یادش نیست.منم تو اون خوابالویی دختری رو کشیدم سمت خودم دستم رو زیر

سرش گذاشتم و بغلش کردم خوابیدم...

نمیدونم باز چی شد یهو چنان محکم منو بغل کرد که واقعا تو اون گیجی خواب هنوزم

دلم قیری بیری میره براش ...

اینقدر بهم مزه داد که نگو ...

قربونش برم گفتم دیگه هی فیلم ترسناک بزارم براش ...

فداش بشم همیشه این طور میخوابیم اما این یه حس خیلی خیلی قشنگ بود برام...

دوستت دارم گل مریمم ...

 

فدای تو        همسر عاشق تو     محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٦ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

چه حس بدیه این طور شروع کردن...

این ماه گذشت و ننوشتم.ماهگرد بدون اومدن به کلبه ی عزیزمون....

این روزها خیلی سرم شلوغ بود.خستگی کار زیاد شده برام و واقعا خسته کننده طی میشه ایام...

محل کارمون به خاطر وضعیت عمرانی هواش افتضاح شده و این طور ادامه پیدا کنه به زودی زدیم زیر گوش سرطان...

مریم خانوم هم که ازش گلایه دارم...

خیلی مشغله داره اما واقعا این ماه دوست داشتم می اومد در حد یه جمله برام می نوشت...

خیلی خیلی دلم گرفت ...

این پست همش غر غر بید...

امروزم کلاس فوق العاده داشت و صبح رفت و غروب که برگشت من اومدم سر کار....

متنفرم این وقتها...

اون میره کلاس من خونه بعد که بر میگرده من سرکار باز فرداش صبح میره کلاس من میام خونه و غروب باز تکرار میشه...

2 روز همو نمیبینیم...

کل اعصابم بهم میریزه و ....

اما این ماه ننوشتیم ایراد نداره چند روز دیگه سالگرد ازدواجمون هست 3 سال میشه ...

...

پایان با بغض و ناراحتی....

دلم گرفته خب!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۸ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

چقدر دلم گرفته ....

اشک تو چشمام جمع شده ...

شب عید غدیر هست ، شبکار هستم و دلم مونده پیش گل مریمم ...

این وقتایی که عید و مراسم هایی هست غروب که میشه میبینم همه تند تند دارن

میرن خونه دور هم جمع باشن و من دارم میرم سر کار خیلی آزار دهنده هست ...

هم خودم اذیت میشم و هم خیلی از گل مریمم خجالت میکشم که دارم تنهاش

می ذارم ...

سیده خانوم گلم پیشت نیستم امشب بهم عیدی بدی اما فردا صبح با عجله میام

کنارت ...

محمد قربونت بره الهی ...

از چی دیگه بگم دلم کمی...

چند وقته چقدر بچه دوست شدم !!

خدا کمک کنه شرایطش زودتر برامون محیا بشه و مریم و محمد بشن مامان و بابا ...

یا به قول مریم پدر ...

اینجا هم دیگه سوت و کور شده بعد از جمع شدن گوگل ریدر و پخش و پلا شدن همه دوستان دیگه خیلی سوت و کور شده ...

دستانم روی کیبورد هست و جای تایپ فکر میکنم به نوشته هایی که باید بنویسم و مرور میکنم خاطراتم رو ...

لبخند گاهی میاد روی لبهام و گاهی و هم اشک توی چشمام جمع میشه ...

خدا حافظ!!!

 

فدای تو       همسر عاشق تو          محمد تو

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام گل مریمم

زیبای من این ماه رو هم کنار هم تموم کردیم ...

101 ماه شد ...

روزهای آینده روزهای خیلی مهمی تو زندگی ما هست و امیدوارم اونی بشه که خیر و

صلاح ماست ...

اولین ماه پاییز تموم شد ...

شاید خیلی خیلی برامون خاص نبود اما همبن روزها و شب هایی که کنار هم بودیم و

خاطرات کوچیکشم برامون میشه یادگار ...

ترشی بادمجان که درست کردیم ...

کیک هامون ...

مهمان هامون و ...

بیرون اومدن فنچ هامون از قفس و بازی کردناشون ...

شیر شوفاژ عوض کردنمون ...

همه و همه اش برای خودشون ارزشمند هستند و روزهایی بودن از زنگی مشترک ما

کنار هم ...

امروز دلگیر بودم ...

 

 

 

ازت ناراحت بودم که دیشب کنارم نخوابیدی و رفتی تو سالن بخوابی که صبح زود درس

بخونی ...

با این همه که شیفت شب دور هستم اما واقعا یکی از بدترین شب های عمرم بود...

خیلی بد خوابیدم و بارها به هوای تو بیدار شدم ...

خیلی بی اهمیته عزیزم اما نمی دونم چرا اینقدر سخت گذشت ...

آخه گل نیلوفر من ...

چون دوستت دارم عزیزم و ...

خوشگل محمد سعی کردم این ماه بیشتر کمکت کنم و حداقل وقتایی که دانشگاه

هستی و خونه هستم کمی کارای خونه رو انجام بدم.امیدوارم ماه اول این ترم رو کمک

کرده باشم ...

امیدوارم همیشه زندگیمون گرم باشه و این پاییز و زمستان خونه ی خودمون خاطره ای

بشه ...

 

دوستت دارم گل مریمم ...

 

فدای تو      همسر عاشق تو       محمد تو

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢٩ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

چقدر دلم گرفته ...

الان سر کار هستم و تنها، البته گل مریمم هم تنها خونه ...

شب کاری هام این چیزاش خیلی بده ...

چند وقته زیاد سر حال نیستم و ...

فردا تولدمه...

مریمم که پیش پیش برام کادو خرید هر چند واقعا انتظار نداشتم و با کمال پر رویی کمی

هم دلخور شدم چون کمی تحت فشار هستیم و مریمی هیچ چیز برای خودش نمیگیره

و تولد من میرسه میره خرید ...

فداش بشم ...

نمیدونم میاد اینجا بنویسه یا نه اما خب اینترنت خوبی خونه نداریم و یه شرایطی شده

که داره حسابی مطالعه میکنه این روزا...

البته روزا نه روز و شب ...

نمیدونم چی بنویسم آروم شم و دلم خالی شه ...

این چند روز که سر کار بودم همش فکر کردم که تو آفم بریم کوه و به مریم نگفتم تا فردا

بگم اما این موضوع مطالعاتش کمی بهم زد و فکر کنم فعلا منتفی کنم بهتره ...

امروز صبح که از سر کار میرفتم خونه فیلم حوض نقاشی رو خریدم و با مریمی بعد نهار

دیدیم.

خیلی قشنگ و تاثیر گذار بود ...

میخوام کم کم ذهنم رو آروم کنم، خونه خریدیم و کلی از مشکلات رفت اما انگار افکار

خودم رو هم باید ...

گفتم در موردش فکر کنم اما نشد مخصوصا الان که چشمام اوضاعشون خوب نیست و

ممکنه بارون...

ولش کن بزار از چیز دیگه بگم

امروز صبح رفتم سونوگرافی .مریمی جواب آزمایشم رو برده بود دکتر و اونم برام نوشته

بود .

از کبد و کل اون محدوده.احتمال داده بود کبد چرب.

خلاصه امروز رفتم و خانوم دکتر هم گفت مثل غالب ایرانی ها کبدت چربی رسوب کرده

و ...

خانومه هم هی دستگاه رو گذاشته بود و داشت بررسی میکرد و هی قلقلک میداد ....

کم مونده بود بترکم از خنده ...

اوضاع کلی رو به راه بود جز همون کبد که باید بیشتر مراعات کنم.

....

..

.

زیاد سر حال نیستم و ...

گل مریمم دوستت دارم

 

فدای تو     همسر عاشق تو    محمد تو

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۳ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام گل مریمم

بابایی درسته فعلا اینترنت نداریم اما اومدم برات نوشتم که بدونی همیشه یادم هست

عزیز دلم ...

امروز خیلی خیلی خسته شدم و تا افطار واقعا حالم بد بود .

شکر...

دیگه تقریبا امروز آخرین خریدنی ها رو هم انجام دادیم و هود هم خریدیم ...

البته یه فرش و هود که کادو خانواده هامون بود به ما ...

راستی گلم نگفتم که امروز شد 98 ماه ....

عزیز دلم خیلی دوستت دارم و واقعا الان که سر کارم دل تنگت هستم...

 

 

از خونه بگم که خیلی خیلی براش کار کردیم و شکر خدا خیلی خوب و خوشگل شد ...

جای اون اول ازدواج که نشد و شرایطش رو نداشتیم برای ...

شکر خدا...

بابایی خیلی خوشحالم کمی جلوت سرم بلند شد....

فردا هم برم خونه کمی کار مونده تا دیگه بریم تو تایم استراحت...

یه پنجره چوبی باید برای سرویس درست کنیم و کمی هم خرده کاری و هود رو هم بیان

نصب کنن ...

وای راستی مریم امشب زنگ زد گفت کولر انگار خراب شده کار نمیکنه.

خدا کنه نسوخته باشه که دیگه کفگیر ته دیگه و نمی تونیم فعلا کاری کنیم.

خدا بده برکت پنکه و باد بزن....

خخخخخ

نه به امید خدا نسوخته ...

کارا تموم شد حتما میایم لیست این همه کار و تغییرات رو می نویسیم برای یادگاری ...

گل مریمم دوستت دارم...

 

عزیز دل بابا...

 

فدای تو      همسر عاشق تو       محمد تو

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۳٠ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

با یه آپ نصفه شبی اومدیم.

امروز بالاخره وقت گذاشتم و لینکهامونو مرتب کردم.همه رو دونه دونه چک کردم و ...

کمی غصه خوردم که این همه وبلاگ عاشقونه اکثرا با دلخوری و جدایی و ...

چند تا بیشتر نموند ....

شاید ما هم اگه تلاش ها و فداکاری های مریمی نبود الان همین طور بودیم و این

روزهای شیرین رو در کنار هم نداشتیم.

خیلی خیلی خوشحالم که این همه انتظار رو با پایانی شیرین تموم کردیم...

گل مریمم خیلی خیلی دوستت دارم.

فردا تعطیل هستم و تا سحر بیدار میشینیم و تا لنگ ظهر فردا میخوابیم عوض اون

روزهایی که سر کار بیداری میکشم.

امروز گل مریمم خیلی خسته شد.از ظهر آشپزخونه بود و برام افطاری آش رشته

درست کرد و برا سحری هم مرغ.بالاخره من امروز بعد مدتها مرغ خریدم و تونستیم

ما هم به بالای خط مرغ برسیم.

الانم که گلی رفته حمام دوش بگیره و منم منتظرم بیاد تا سحری بخوریم.

دیگه امروز آخرین نمره مریمی هم اومد البته استاد کم لطفی کرده و شنبه مریمی

میره برا اعتراض اما خلاصه کارای فارغ التحصیلی رو شروع میکنه تا به امید خدا برای

ارشد شروع کنه.

دیگه بگم پس فردا هم که برای افطاری دعوت شدیم راهش خیلی بد جوره و باید یه

طوری برسیم.این ماشینم شده دردسر اما خب باید فعلا بسازیم ببینیم خونه چی

میشد.

یه سری از دوستان رو هم که مدتها بود میخواستم لینک کنم بالاخره لینک کردیم.

دیگه نمیدونم چی بگم

آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما رو داریم.

 

گل مریمم دوستت دارم

 

فدای تو      همسر عاشق تو        محمد تو

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱٢ساعت ۳:٢۱ ‎ق.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

ما اومدیم.

ما با تاخیر اومدیم

ما بالاخره اومدیم

همین اول بگم که ماهگرد تیر رو ننوشتم.خب مشخصه چون اسباب کشی داشتیم و

نشد و بعدم که درگیر کارای خونه بودیم و سر کارم هم منتقلم کردن و خلاصه کلا همه

جوره اسباب کشی بود .

خدا رو شکر دیگه اومدیم طبقه 4 همون ساختمون که بودیم و مشکل یخچال هم حل

شد.یه کابینت رو جا به جا کردیم و یخچال جا شد البته گاز که مجبور شدیم بزاریم پاگرد

پشت بام.

دیگه خونه رو هم تقریبا همه اش رو چیدیم و فقط چند تا چیز مونده من تنبل میخ

براشون بزنم به دیوار تا اونم تموم بشه.

راستی یادم  رفت روزه نمازهاتون قبول باشه

ماه رمضان هم که اومد و یک سومش تموم شد.یه ذره این ساعت اذان صبح و شب

باعث شده خوابمون بهم بخوره و این روزها من که همش خوابالو هستم.

محل کارمم عوض شده مثل قبل راحت نیستم که بخوابم و اینا کمی مشکل دارم.بد

وقتی جابه جامون کردن.دیگه بگم براتون که کارای وام خودرو رو انجام دادیم اما گفتیم

گرفتیم نقد میکنیمش منتظر بمونیم تا عید فطر گفتن مسکن ویژه اعلام میکنن چه

طوره میشه ما هم ثبت نام کنیم.توکل به خدا.

دیگه فردا شب کارم و میشه تا ظهر بخوابم گفتم تا سحر بشینم.میم بابا هم که داره

سحری درست میکنه برامون.دیگه شام نمیخوریم و همون افطار نون و پنیر اینا میخوریم

و رژیمی رفتار میکنیم.من که خوب لاغر شدم.

قربون گل مریمم برم الان هی دزدکی دزدکی نیگاش میکنم پای گاز بید.به به داره غذا

خوشمزه برام درست میکنه.فداش بشم الهی

ما هم دوتایی یه گوشه شهر داریم برا خودمون عاشقونه زندگی میکنیم دیگه....

این موقعیت خونه و فوت مادر بزرگ مریم و ماشین خریدن و اینا نشد برا گل مریمم یه

کادو بخرم.خیلی خجالت کشیدم.خدا کمک کنه جبران کنم چون که خیلی خودم ناراحت

هستم.

دیگه لینک ها رو هم کم کم دارم درست میکنم.البته کم کم من که مشخصه یعنی چه

قدر زمان.خب باید ببخشید دیگه سر کارمون می اومدیم نت که اونم تقریبا شده هرگز و

خونه هم اوقات بیکاریمون کنار همیم و در آغوش هم دراز کشیدیم پای تلوزون.

دیگه نمیدونم چی بگم .غرض سلام و احوال پرسی بود که اونم انجام شد و آرزوی

سلامتی و شادابی برای همه دوستان عزیزمون.

گل مریمم عاشقتم...

 

فدای تو      همسر عاشق تو    محمد تو

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٩ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

11 تیر اومده و نزدیک شدیم به تولد مریم خانوم.

امتحانای مریمی هم تموم شد.اما یه سری اتفاق افتاد که تلخ کرد برامون .

3 تیر که امتحان آخر مریمی بود و قرار بود خانواده اش هم بیان تهران چند روز باشن

و با هم جشن فارغ التحصیلی میمی رو بریم و بعدم دسته جمعی برگردیم شهرشون

و یه تعطیلاتی داشته باشیم.

مدیگه داشتیم کارامون رو انجام میدادیم که پذیرای مهمون باشیم که خبر دادن

مادربزرگ مریمی فوت کرده و ..

خلاصه همه چیز بهم خورد و ما هم شبونه راهی شدیم تا برای ختم اونجا باشیم

.خلاصه دو روز اونجا بودیم و برگشتیم .دیگه نشد برای 7 بمونیم منم همه برنامه ریزی

مرخصی هام بهم خورد و مجبور شدیم برگردیم.

اما برای فارغ التحصیلی میمی رسیدیم و رفتیم دانشگاه.به سلامتی گلم

لیسانسشو گرفت و از اون لباس قشنگا پوشید و کلی منو خوشحال کرد .

شد 6 تیر ماه فارغ التحصیلی مریمم.

عزیزم شاگرد اول شد و تموم...

دیگه از خونه بگم که باید عوض کنیم و با صاحب خونه کنار نیامدیم.حالا دنبال خوابگاه

متاهلی هستیم اگه بشه و اگرم نشد خونه اجاره کنیم .

توکل به خدا ...

 

دیشب هم خونه کنار هم بودیم .دراز کشیده بودیم پای تلوزیون من رفتم اتاق چیزی

بیارم یه صدایی شنیدم دیدم یه سوسک از در اومده داخل.اینقدر درزش کوچیکه

له شده بود اومده بود داخل .دیدم مریم پشتش به اون هست و دویدم دمپایی آوردم

گفتم بزار بگم مریمی نترسه.گفتم مریم پاشو بدو برو رو مبل سوسک.هیچی بابا هم

با جیغ فراوان رفت رو مبل و منم دنبال سوسک.نامرد فرار میکرد و رفت زیر گاز اول بعدم

زیر لباسشویی میمم هم که مثل ابر بهار اشک میریخت.فداش شم من میترسه.دیگه

حشره کش زدم اومد بیرون و ...

من موندم کرم دارن با این زور اومده بود داخل و ..

آدم دلش میسوزه براشون.

خلاصه رفتم میمی رو در آغوش گرفتم تا گریه نکنه.خیلی میترسه از سوسک.

دم در و اینا هم سم ریختم .

خلاصه شب ما رو کوفت کرد این جانور .

 

اینم این پست ما

 

 

مریمم دوستت دارم

 

فدای تو    همسر عاشق تو      محمد تو

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱۱ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

بازم دیر کردیم .

اما خب باید عادی باشه دیگه ...

نمی خوام کلی بگم چون وقت ندارم و باید بخوابم چون فردا سر کار چرت میزنم .

دوستان زیادی اومدن و خونمون نظر گذاشتن هنوز وقت نشده سر بزنیم بهشون .

ببخشید

تیکه تیکه بگم براتون .

اون هفته سه شنبه کمی با میمی بحث کردیم و قهر و این حرفا ...

البته همون شب من برای گلی گل خرید اما نه خانوم آشتی نکردن که ...

فرداش از سر کار می اومدم رفتم سرچشمه و یه بخاری خریدم . کم کم هوا داره

سرد میشه و اگه دیر تر میرفتم یه 50  60 تومنی باید گرون تر می خریدیم .

دیگه سپردم موتور فرستاد آوردش دم خونه .

برگشتنی دیگه کمی خورد و خوراک برای خونه خریدم و مرغ که مدتهاس روش رو

ندیدیم خنده و کمی هم جوجه که برای میمی درست کنم .

صبح پنج شنبه هم رفتم دنبال برنج و این حرفا ....

پنج شنبه هم تقریبا سرد به سر شد .

نه بی تفاوتی و این حرفا ها .سرد و قهر به مدل خودمون .

خلاصه دیگه بعد از ظهر بود به هر زوری بود مریم رو بلند کردم گفتم بریم پارک

جوجه ها رو درست کنیم بخوریم .

یه پارک نزدیک خونه هست .

تا آماده بشیم ساعت 8 شب بود .

حالا ما هم قشر مظلوم جامعه وسیله ی نقلیه که نداریم .گفتم میمی بیا با چرخ

خرید تو بریم دیه ...

خلاصه چرخ خرید مریم رو پرک کردیم و رفتم ذغال خریدم و ظروف و زیر انداز و سیخ

و منقل تاشو و این حرفا جمع کردیم و راه افتادیم .

با رخشمون رفتیم پارک . فرمون دست مریم بود خب حق داره منم ماشین داشتم

نمیدادم دست یه آدم مبتدی .

دیگه رسیدیم پارک و رخش رو گوشه ای پارک کردیم و وسایل رو پهن کردیم و منم

منقل رو راه انداختم و بعدم جوجه کباب کردیم و آی خوردیم ....

مزه داد .البته هوا کمی سرد بود .

تو اونجا یه دریاچه کوچیک هست توش اردک بود و رفتیم به اونا هم غذا دادیم و

فیلم و عکس گرفتیم .

میم هم تند اسم بچه کوچیکا رو اون اطراف یاد گرفته بود هی باهاشون حرف میزد ...

وای میمی کلی بچه دوست داره .همش میگه من بچه میخوام و ....

دیگه کم کم وسایل رو جمع کردیم و اول رفتیم از اون پشمک ها هست که دور چوب

میپیچن برای میمی خریدم و با ماشینمون برگشتیم خونه .

جمعه هم که تا غروب هی خواب بودیم و بعد دست به کار شدیم برای خونه .

ماشین ظرفشویی رو راه نداخته بودیم اون روز راه انداخیم هی ارور میداد .

منم گفتم بزار باز کنیم ببینیم چی شده .بابا مهندس بیدمااااا.

خلاصه با مریمی باز کردیمش و نگو در اثر حمل و نقل یه قسمت از مخزن شکسته بود

آب وارد شاسی میشد و سوئیچ نشتی ارور میداد .

خلاصه اونم چسبوندیم و ماشین رو جمع کردیم .

چقدر دنگ و فنگ داشت . دیگه تست کردیم و کار کرد و ارور نداد .

بعدم تا دیر وقت داشتیم دکوراسیون تغییر میدادیم و بخاری رو گذاشتیم جاش .

خیلی خسته شدیم .

امشب هم که شام با من بود قبل از مریم رسیدم خونه و گفتم من شام درست کنم

و سالاد الویه درست کردم که میمی گفت خوشمزه شد .

البته راست هم گفتاااااااا

الانم خانوم خوابیده من اومدم برای حج دانشجویی ثبت نام کنم که خدا کنه اسممون

در بیاد و بعدم برم بخوابم ورش .

از کار بگم که تو روزهای حساسی هستیم و نزدیکای تقسیم .

برام خیلی خیلی دعا کنید که اون قسمتی که میخوام بی افتم 20 درصد نیروهای

جدید رو می فرستن اونجا و خب رابطه هم زیاده .ما هم که فقط خدا رو داریم و

همین کافیه برامون  .

برام دعا کنید زیاد ....

دیگه برم بخوابم فردا کلی کار دارم .

با یکی از مدیر هامون کلاس دارم و از دستور العمل هایی که بهمون دادن و

دستور العمل حوادث هست چند تا ایراد در آوردم ارئه بدم ببینم چی میشه .

توکل به خدا

میمی خیلی خیلی دوستت دارم ناناز.

لحظه شماری میکنم برم پیش همسری...

 

فدای تو   همسر عاشق تو     محمد تو

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٧ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

ما اومدیم.

این اولین 29 بود که آپ نشد اما ایراد نداره چون اومدیم خونه ی خودمون .

بالاخره اومدیم.

خیلی خیلی کار کردیم و الانم هنوز کمی کار مونده .

تازه الان اینترنت رو راه انداختم .

امیدوارم چند روز آینده بقیه کارا تموم بشه و به امید خدا از شنبه زندگیمون به حال

عادی برگرده ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳۱ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

چند شب قبل دوست داشتم اینجا بنویسم اما وقت ، یا شایدم قسمت نشد ...

می خواستم در مورد شب آرزو ها بنویسم .

پارسال که این شب رو دور از هم بودیم .پارسال مریم و محمد بودیم با یه دنیا نتظار ....

روزه گرفتیم و نماز شب آرزو ها رو خوندیم و حاجت خواستیم ...

اصلا باورمون نمیشد که اونی که اون بالا تقدیر همه ما دست اونه برامون نوشته

که به هم برسیم و ...

روز چهارشنبه مریمم گفته بود نمیاد پیشم اما دلش که نیومد نیاد کنار محمدش .

گفتم گلی بیا امسال شب آرزوها کنار هم باشیم ، حالا که خدا آرزوی ما رو بر آورده

کرد بذار کنار هم این شب رو طی کنیم و امسال هم آرزو کنیم برای بهتر و بهتر شدن

زندگیمون ...

خلاصه چهارشنبه مریمم اومد خونه .

شب قرار گذاشتیم که فرداش رو روزه بگیریم .

شب قبل خواب مریم رفت دست به آب من اومدم اتاق یهو دیدم

گلی پریده بیرون و سفید شده .

فداش بشم شانسشه.

از سوسک میترسه از شانسش اومده بود اونجا.از پنجره .

مثلا خونه ما سالی 2 سالی یه سوسک از پنجره میاد داخل ...

میگه محمد برو بکشش .منم نه شجاع...

دیگه دیدیم آبروریزی میشه جلو خانوم با هزاران ترس و لرز رفتیم شکارش کردیم

مرده شور قیافه چندشش رو ببره .

برا سحری ساعت گذاشتیم اما خواب موندیم و 15 دقیقه مونده به اذان بیدار شدیم.

البته مریم بیدار شد و منو صدا زد منم نه که شکمو از ترس بی سحری موندن تا

صدا کرد پریدم.

وقت نبود که چیزی گرم کنیم و سرد سرد سحری خوردیم.

مقداری عدس پلو بود و دلمه.

مریمی عدس پلو خورد منم دیدم ممکنه حالش بد بشه دلمه رو خوردم .

یخ یخ ...

هی خوردم هی خوردم دیدم یخ کردم رفتم یه چایی ریخم شیرین کردم روش خوردم ...

چای و دلمه ...ابله

خلاصه کلی خوردیم تا اذان داد و نماز خوندیم و خوابیدیم .

من که نرفتم سر کار و مریمی هم درس می خوند .

هی پاشدم هی خوابیدم ...

12 یه بار کامل پاشدم اما مریم خوابوندم و دیگه 2 بود که کاملا بیدار شدم .

آخه قضه داره  درس خوندن مریمی.

یا باید زیر پاش دراز بکشم پاشو بندازه روم .

یا سرمو بزارم رو پاش درس بخونه و یا منو زوری بخوابونه ...

البته جدیدنا اجازه میده برم تلوزیون ببینم .

فداش بشم میگه باید کنارم باشی .ترجیح هم میده بخوابم که صدا نکنم.....

بعدم یه کار رفته بودم هفته قبل نیمه کاره مونده بود که آقاهه زنگ زد و رفتم انجام

دادم و تا 6 برگشتم خونه .

برگشتنی شیر خریدم و خواستم نون سنگک بخرم هنوز پخت نمی کرد اومدم خونه .

گلم تو هم رفته بود .ناراحت بود تنهاش گذاشته بودم .

خلاصه کمی اسب شدیم برای خانوم آشتی کرد .

ها

تو خونه مریم رو یا بغل میکنم  یا کولی میدم بهش یا خرش میشم و تو اتاق میگردونمش

و جدیداً هم اسب میشم و کلی با هم میخندیم .

فدای اون خنده هات بشم که حاضرم هر کاری بکنم تا صدای خنده های تو گلم رو

بشنوم .

دم غروب بود خواستم برم نون بخرم که مریم گفت ترو خدا بذار من برم بخرم و ...

فدای خانوم بشم رفت 2 تا سنگک از سر کوچه خرید و اومد ...

انشاالله پاییز بتونیم بریم خونه ی خودمون ...

دیگه دم اذان شد و وضو گرفتیم و پای سجاده دعا کردیم

(سرمو گذاشتم رو پای مریم و اون بلند بلند دعا کرد ) و بعدم نماز مغربو رو خوندیم و

رفتیم یه افطاری مختصر کردیم و اومدیم برای نماز شب لیلة الرغاعب .

خیلی خیلی طولانی بود اما همه اعمالش رو به جا اوردیم .

البته بعد نماز کمی بحث خنده دار کردیم .

مریم گیر داده میگه تو 5 تا 2 رکعتی خوندی نه 6 تا ...

حالا من میگم نه 6 تا خوندم مریم میگه 5 تا ...

بعدم رفتیم شام خوردیم و تو آغوش هم خوابیدیم .

البته مریم خوابید و منم که دیروزش تا 2 ظهر خواب بودم که خوابم نمیبرد

کلی میمی رو اذیت کردم .

صبح هم که مثل همیشه با نوازش های همسری بیدار شدم و ...

دیگه نهار خوردیم و کمی استراحت کردیم و مریمی شروع به حاضر شدن کرد که بره .

منم رفتم براش میوه و ... آماده کنم گفتم بزار ذرت بوداده هم درست کنم.

تا به حال که درست نکرده بودم .دو سری درست کردم اولی خیلی خیلی خوب شد

اما فکر کردم روغنش زیاده و سری دوم روغن کم ریختم نصفشون مردن و بزرگ نشدن ...

برای بار اول خوب بود .

دیگه حاضر شدیم و گلی رو بردم سوار کردم و رفت ....

 

نمی خواستم امشب بنویسم

اما حدود 10 بود که همسری زنگ زد وبمیرم دل تنگ شده بود و کلی گریه کرد .

هی قربون صدقه ام رفت و اشک ریخت ...

بعدم اس ام ا داد که تو وبلاگ بنویسم براش تا آروم بشه .

میدونید بعضی از دوستان میان و میگن نرو خونه محمد اینا و ...

اما انصاف نیست مریم تنها تو خوابگاه بمونه و ...

اونم با این دل کوچیک و عاشقش.

تازه من چی کنم اگه یاسمنم نباشه کنارم ....

منم میدونم براش اینجا سخته اما هر چی باشه از تنهایی بهتره .

به امید خدا زودتر مشکلاتمون حل بشه.

 

 

راستی برای دوستامون بگم که این جشن ما همون عقد هست و بعدش نمیریم خونه

خودمون .چون برای فامیلای مریم سخته دیگه باز بیان تهران برای یه جشن که احتمالا

اصلا دیگه نمیگیریم اونم زدیم عروسی تا کادو هاشونو بیارن برامون چشمک

 

دیگه همین

همه دوستای گلمون رو دوست داریم و برای همه دعا کردیم.

خدا مشکلات همه جوونا رو حل کنه و همه عافبت به خیر شیم انشا الله ...

 

 

فدای تو      همسر عاشق تو      محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢۱ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

بازم یه هفته جدید شروع شد .

ابتدای هر هفته آغار دوری ماست .

مریمم باز رفت خوابگاه و من موندم و دل تنگ البته خب مریم هم همینطور .

این هفته هم مصل همیشه برامون شیرین بود و پر از خاطره ....

از سه شنبه بگم که قرار داشتیم برای صبح که من برم کلینیک دانشگاه برای

آزمایش قند خون .

خب اونجا برای همسر دانشجو هم تخفیف میدن و صبح زود رفتم اونجا .

البته برنامه کمی عوض شد و مریمی رفت کلاس تا بعد کلاس بیاد بریم و منم

رفتم نماز خونه نشستم تا اومد .

بعدم با هم رفتیم آزمایش و ازم خون گرفتن .

خانومه که خون میگرفت عجیب خنده ام گرفته بود نمی دونم چرا گفتم چرا می خندی ؟؟

پیش خودم فکر کردم الان فکر میکنه دارم بهش میخندم و ...

خلاصه اومدیم بیرون از کلینیک دیدیم دم در ایستگاه سلامت زدن به مناسبت

هفته ی سلامت و ما هم رفتیم قند خون گرفتن  قد و وزن و فشار و یه پزشک  

باهامون حرف زد و بعدم رفتیم دکتر تغذیه بهمون برنامه غذایی داد .

جالب بود .

دیگه اومدیم خونه و از نهار طبق برنامه غذایی عمل کردیم .

فکر کنم خیلی خوب باشه  چون من قندم خیلی بالاست و سابقه ی ارثی هم

داره و مدتی هم کم رعایت کردم و باید مواظب باشم .

بعد از ظهر هم رفتیم بیرون و کمی گشتیم .

بند کیف مریم پاره شده بود رفتیم یه بند کنفی خریدیم براش یه مدلی درست کردم .

بد نشد .

دیگه چهارشنبه رفتم پیش بابا گفت یه کاره میای ؟

منم کفگیر ته دیگ خورده و جلو میمی خجالت زده رفتم ....

میمی هم خودش ساعت 10 راه افتاد اومد خوابگاه و از اونجا رفت کلاس .

دیگه غروب رفتیم دنبال همسری و با هم اومدیم خونه .

شب میمی خسته بود و زود خوابید . منم کنارش دراز کشیدم پای لپ تاب و ...

چقدر مزه میده این روزایی که با هم هستیم و صبح هایی که مریمی زودتر بیدار

میشه خودشو آرایش میکنه و میاد بالا سرم بیدارم میکنه و ...

مثل همیشه با نوازش و صدای مریمم بیدار شدم ....

دم غروب رفتیم بیرون . یه کم خرت و پرت خریدیم و البته یه به قوله فروشنده

کایت ( بادبادک).رسیدیم خونه هوا داشت تاریک میشد .

دیگه با میمی بالای پشت بام بادبادک رو هوا کردیم و کلی رفت هوا .....

خیلی خیلی خوش گذروندیم ....

دیگه شام خوردیم و بعد شام نشستیم فیلم ببینیم مثلا . این فیلم وفا 2012  واقعا ....

10 دقیقه دیدیم و بی خیال . چقدر چرت بود ....

دیگه رفتیم برای خواب و طبق معمول هر شب جمعه به شونه کردن و اتو و

بستن موهای مریمی گذروندیم .

کمی بافتم براش و بعدم با این گیره ها مدل بستیم و ...

آخرم خوابیدیم تو آغوش هم ....

جمعه هم خونه دایی ام برای شام دعوت بودیم .

روز کار خاصی نبود و با هم گذروندیم و برای شام رفتیم خونه دایی.

البته خانواده اول رفتن خونه خاله ام اما ما مستقیم رفتیم خونه دایی برای کار

باهاش صحبت کردیم .

توکل به خدا ....

از اونجا بگم که دیگه ما نهارم کم خورده بودیم و گرسنه داشتیم میمردیم همه منتظر

بودن تا پسر خاله ام بیاد .

اونم مثل ما تازه عقد کردن اما نمیدونم چرا این جور شدن .

از اون موقع هر جا دعوتشون میکنن برای مهمونی با چند ساعت تاخیر میان .

نزدیک 10 بود اومدن و ما مریم از گرسنگی. بی خیال برنامه شام خوردیم که واقعا

حالمون بد شده بود .

خونه ما هم برا نهار 2 گذشته بود اومدن و خونه دایی بزرگه برای شما 12 شب

رسیده بودن ....

خیلی کفری شدم از دستشون ...

دیگه رسیدیم خونه نزدیکای 1 بود .

تو خونه سر یه چیز کوچولو عصبانی شدم با دستم زدم کتف مریمی . بشکنه دستم .

میمی ناراحت شد و خوابید .

حالم بد بود و واقعا این چند وقت سر کار اوضاعم ناراحته .

خیلی خیلی از همسری خجالت میکشم  و فقط دارم سعی میکنم با محبت

اون خلاء های دیگه رو پر کنم ....

کار میتونم برم اما منتظرم کار خوب و مناسب رو پیدا کنم .

دیگه میمی که خوابید حالم بد شد .دلم نیومد بیدارش کنم و براش نامه نوشتم

گذاشتم تا صبح بخونه .

بعد سرمو گذاشتم رو بازو شو خوابیدم .

یهو نمیدونم چرا تند تند نفس کشید و منم گفتم چی شد ،

تکونش دادم و همون لحظه هم بغضم ترکید و ....

سرمو گذاشتم روی دست میمم و تا تونستم گریه کردم .

بمیرم مریمم هم نمی دونست چی شده هی میگفت چی شده و ...

کلی تو آغوش همسری گریه کردم و ....

دیگه آخرش بینی ام خون اومد و ...

مریم ، محمدشو به آغوش کشید و ....

دوستت دارم همسری ...

تعریف کردم چقدر دل تنگ شدم ....

 

فدای تو   همسرعاشق تو    محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٧ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

سلامی به روشنایی بهار ....

سلامی به سبزی بهار ....

....

سال 89 هم داره تموم میشه و نفس های آخرش رو میزنه ....

خیلی خیلی دوستش دارم و داشتم ....

سال خوبی بود برای مریم  و محمد

بعد از مدت ها انتظار تو این سال به هم رسیدیم و

برای همیشه تو دفتر دلهامون نوشتیم 10/9/89

امیدواریم سال 89 برای همه دوستامون سال خوبی بوده باشه و

به امید خدا سال 90 که ابتدای دهه ای جدید هم هست برای همه دوستان

پر باشه از شیرینی ، لبخند ، سلامتی و موفقیت و ...

 

29 اسفند ماه هم رسید ...

خدایا باورم کن این لحظات رو ؟؟؟

چند سال گذشت و این روز برام با بغض همراه بود .

بالاخره 29 اسفندی هم اومد که کنار مریمم باشم ...

اگه خدا بخواد اولین تحویل سالی هست که کنار هم هستیم و

به امید خدا این سال جدید رو در کنار هم  و

 زیر سایه آقا امام زمان شروع میکنیم .

70 ماه شد که با هم هستیم و هنوزم باور نمیشه که مریم رو دارم...

هنوزم که هنوزه اگه دقایقی نبینمش دل تنگش میشه و اگه مدتی تو آغوشش

نباشم بغض همه وجودمو میگیره .

تو وبلاگ هم کم پیدا شدیم .آخه از 21 اسفند اومدیم بروجن خونه مریم اینا .

خوش میگذره و لحظات شیرینی اینجا داریم .                    

اومدنی که با وضعیتی وسایلمون رو آوردیم .

یه تلوزیون ال ای دی و میز و سینما خانواده برا میم اینا از یکی از آشنایان

تو تهران گرفتیم با وضعیتی بردیم خونه ها ...

آخرم که با کردیم یکی از شیشه های میز شکسته بود .مثلا نشکن بود ...

همون که تحویل گرفتیم نگو تو کارتون شکسته بوده ...

بعدم رفتیم برای مامان مریم یه ماشین خریدیم و این چند روز سرگرم اون بودیم  ...

دیگه این روزهای آخر سالم که همش درگیر خرید بودیم .

بابا اینا 7 عید میان اینجا عیدی مریم رو بدن بهش .

منم که امشب عیدی مریمی رو میدم بهش .

نمیدونم چه طور احساسم رو بیان کنم .

خوشحالم که هفتادمین ماهگرد با هم بودنمون رو هم در کنار هم بودیم .

....

راستی هر دو تامونم شدید سرما خوردیم.

فکر کنم چشممون زدن.

حالا همه نوع دارو داریم میخوریم انواع داروهای گیاهی و شیمیایی تا

حالمون زودتر خوب بشه.

 

دیگه ادامه نمیدم و

فقط امیدوارم امسال چشممون به جمال نورانی و پربرکت آقامون روشن بشه....

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

 

فدای تو       همسر عاشق تو      محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

چقدر دلمون برا خونمون تنگ شده .مگه این استرس امتحانا میزاره ....

من که تاحالا امتحانای آزمایشگاه و اینا داشتم و مریم هم که تو ایام فرجه بود و

حسابی درس می خوند مثلاً.

از اون هفته بگم که قرار بود میمی بره برای فرجه خوابگاه تا درس بخونه و طی یک

اقدام خیلی شیرین نرفت و این دو هفته خونه ی ما بود .وای که چه زود گذشت.....

فردا قراره گلم بره خوابگاه و الانم نشسته کنارم و داره میبینه که من دارم می نویسم

و هی خرت خرت موکوند .

چندین روز بود که نت نبودیم و اصلا دور لپ لپ هامون هم خط کشیدیم .

تعریفی ها خیلی زیادن .میگیم ، میخندیم ، دعوا میکنیم و ....

کلی مزه میده کنار هم هستیم. پریشب کیف نامه هامون رو که پیش من هست

برای میم  باز کردم و کلی نامه خوندیم و خاطرات رو زنده کردیم .

 برف هم که بارید و اولین برف رو کنار هم دیدیم.البته روز قبل از این که اینجا برف بیاد

من میم رو بردم یه جاده کوهستانی که میره به یه روستا به اسم برغان . اونجا تو

راه کلی برف بود وایسادیم و با هم برف بازی کردیم و کلی هم عکس و فیلم گرفتیم .

خیلی خوش گذشت بهمون.

امروزم دم غروب رفتیم بیرون و اول با هم دعوا کردیم و بعدم آشتی کردیم و رفتیم پارک

با اون وسائل ورزشی اونجا بازی کردیم . بس هوا سرد بود اصلا آدم پیدا نمی شد که

فقط ما بودیم . آخرشم یه مسابقه دو دادیم و کلی خندیدیم ....

 

مریم داره خوابش میبره ...

آهان راستی برای کار هم یه جا رزومه دادم توکل به خدا .

ما فعلا نیستیم و خونه کسی نمیریم.امتحاناس .البته همه هم کم میان و کمتر آپ

میکنن. همه مثل هم هستیم.

به امید خدا همه دانشجوها مخصوصا اونا که عاشق هستن امتحانای این ترم رو

خوب پشت سر بزارن.

 

میم خوابالوی من راضی شد چند کلمه بنویسد :

سلام.اینجانب خوشبخت ترین دختر دنیا هستم...

کلی حرف دارم ولی الان وقت ندارم.خواب خوابم.

فقط دوست دارم زودتر جامونو پهن کنیم و ...

 

بریم .

خانوم خوابش میاد .البته منم دوست دارم زودتر برم که آغوش گرم همسرم ....

 

همه دوستان مواظب خودشون باشن سرما نخورن

 

خدا حافظ

 

میمم دوستت دارم

 

 

فدای تو        همسرعاشق تو       محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٤ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

بالاخره موعدش رسید.

به امید خدا شنبه صبح راهی میشیم کربلا.

امیدوارم سفر معنوی خوبی باشه.

خلاصه نجف و کربلا یه حال دیگه ای داره....

 

امرزو کمی طولانی شد.روزهاش خاطره انگیز بود برامون خواستم ثبت بشه تو

خاطراتمون.گفتم ابتداش بگم که مزاحم دوستامون نشیم.

پنج شنبه قرار بود مریمم بیاد تا بریم براش خرید.یه قسمت از هدیه سالگردمون برای

میمی پول بود تا براش مانتو بخریم.

گلم صبح رفته بود آزمون قلم چی چون میخوان استخدام کنن از رتبه های بالا برای

کار هاشون...

مریم برگشت خوابگاه ظهر بود و خسته شده بود.قرار بود خودش بیاد اما من دیدم

عسلم خسته اس و بازم گردنش درد گرفته خلاصه خودم به بهانه رفتن خونه دوستم

رفتم دنبالش .

دم خوابگاه بودم میگم میمی گوشیت رو بیار نمیاره.

آخه من از دست تو گل چی کنم.

گوشی موبایل جدیده که خریدم رو جمع کرده گذاشته تو جعبه اش که خراب نشه.

هی میگم گل میمم برات خریدم هر چی شد فدای سرت ...

خیلی دوستش داره گذاشته کنار استفاده نمیکنه.

باید حتما اون دستاتو بخورم من....

بعدم راه افتادیم سمت کرج.

ماشین رو گذاشتم خونه و با هم رفتیم خیابون گردی.کلی مغازه رفتیم اما مدل هاش

خوشگل نبود.ناامیدانه رفتیم یه مغازه ی پرت یه مدل خیلی قشنگ داشت واقعا خوشم

اومد.اما گفتیم بریم باز بگردیم.گشتیم اما مدلی پیدا نشد.تو راه رفتیم پارک و یه ظرف

باقالی با هم خودیم.خلاصه برگشیم و باز میمی رفت مانتو رو پوشید.عسلی رنگ با

آستین پفی چین چین.نمیدونم اسم مدلش چیه.وای قند تو دلم آب شد...

خودم براش مرتبش کدم و گفتم همینو بخر.ماچ

دستای کوچولو و مهربونت چقدر تو اون آستینا زیبا میشه...

دیگه گردن گلم خیلی دد گرفت.چندجا رفتیم تا شال بخریم که یا زشت بود و یا اینقدر

 باریک که یا از این ور کم میاورد یا از اون ور خلاصه چون گردن مریمی درد گرفت دیگه

 ادامه ندادیم.البته آخرین مغازه یه مدل خیلی قشنگ پیدا کردیم که میمی گفت گرونه

نخریدیم.البته می خرم براش خودم بذار...

بعدم برای شام عسلم کباب ترکی خریدم و گفتم قشنگ پیچیدنش تا ببره خوابگاه

بخوره.

رفتیم مریمی رو سوار ماشین کردیم که این بار دیگه داداشم نبوداوه

تا ماشین پر بشه داشتم با میمی حف میزدم یهو بحث بدهی بابا شد بهم . میمی

 گفت خب بگیر ازش و اینا من گفتم نمیشه که یهو مرمرم شیشه ماشینو داد بالا.

ناراحت شد از برخوردم.آخه نمیخواستم بگم بهش.من بخشی از پولمو از بابا گرفته

بودم قبلا برای میمی کادو گرفته بودم.خلاصه منم با بغض رفتم رو نیمکت های اون جا

نشستم.تا نشستم دیدم از دور مریمو بغضم بیشتر شد .همون حال بودم فکر کردم

چرا من اینجا نشستم؟؟

همه چیز یادم رفت ...تعجب

تو فکر بودم که چی شد میمی شیشه رو داد بالا که متوجه شدم مریم اشاره میکنه

بیا.رفتم کمی چهره اش تو هم بود.

گفتم خدایا الان چی بگم آخه یادم نبود چی شده.ناراحت

وقتی یهو دلم میگیره و بغض میکنم حواسم میره...

دوتا مسافر تو ماشین بودن.آروم گفتم میم چی شد شیشه رو دادی بالا؟

یادم رفت...خجالت

خندش گرفت و...

خودمم خندم گرفت اما فرصت نشد بیشتر حرف بزنیم.

مسافر آخری هم اومد و فقط یه خداحافظی کردیم و گلم رفت...

خیلی دل تنگش شدم...

زنگ زدم و بهم گفت بحث پولت شد...تازه یادم افتاد.ماجرا رو براش گفتم و ...

به خاطر اون اتفاق شدیدا دل تنگش شدم و همش لحظه شماری میکردم تا

سه شنبه گلم رو ببینم.

تو اون چند روز شدیدا مشغول کارای کارآموزی نرفتم بودم.حدود150 صفحه شد.

همش هم تایپ کدم.در مورد سه تا از پروژه های بود که انجام دادم و ...

سه شنبه رفتم دانشگاه و با ذوق دادم به استاد.یه خط هم ازش نخوند.

فقط سوالات مسخره ای پرسید و ...متفکر

نمیدونم شاید بعدا بخونه.

اما فکر کردم من اشتباه کردم که براشون ارزش قائل شدم.باید مثل همه از نت چیزی

 می گرفتم و میدادم.نه در مورد پروژه هایی مینوشتم که هرگز ندیدن و نمیدونن چیه...

خلاصه رفتم کلاس و بعد کلاس رفتم دنبال مریمم.خلاصه کلاس میمی دیر تموم شد

 و من کمی منتظر شدم تا بیاد.

میم اومد کمی حرف زدیم و بعدم کادوهاشو نشون داد که دوستاش برا تولدش داده

بودن.14 تیر چون میرن خونه هاشون الان داده بودن.بعدم گفت محمد گرسنه ام.

نمیدونستم چی کنیم.گفتم بیا بریم دو سیخ کوبیده بخوریم.رفتیم همون جا که

 همیشه جیگر می خوردیم دو سیخ کوبیده خودیم.مزه داد.من همش برا میمی و

خودم لقمه کدم.یکی تو یکی من

به میمی گفتم میرم عراق از اون لباس عربی ها می پوشم.میشم شیخ محمد.

منو زد و منع کرد...

تازه گفتم اذیتم کنی با همون میام خواستگاری.

میگم الحاج آقا انا آمدم الخواستگاری .....نیشخند

بعدم گفتم بریم جای جدید.رفتیم پارک پرواز.

گلم مانتو جدیدش رو پوشیده بود و گفتم چادرتو در بیار کمی با مانتو جدیده ببینمت...

خیلی دوست دارم مانتو جدیده رو.سلیقه خودمه...مژه

یه بستنی خریدیم.من کمی خوردم مریمی میگه من از اینا دوس ندارم.گفتم حالا بیا یه

گازبخور.خورد خوشش اومد دیگه نداد بهم.میگه تو قندت بالاست نخور...

آخه عسل من که میدونم خوشت اومد...فدات شم میدونم برا خودم گفتی.

رفتیم تو اون سراشیبی که چمن کردن نشستیم...

چنتا عکس گرفتیم و کلی حف زدیم...

خیلی خیلی خوش گذشت...

میمی دوستت دارم.

کم کم بلند شدیم و رفتیم سمت ماشین مریم اون وسائل ورزش رو دیده میگه باید

 بری روشون.

میگم میخوای منو مسخره کنی...

رفتیم و کلی خندیدیم.با هم روشون ورجه  وورجه کردیم.فدای تو دختر بشم الهی...

برگشتیم دم خوابگاه و مریمم رفت غذاشو گرفت آورد.چلو گوشت.

باز رفتیم رو تقاطع کارگر حکیم همون جا که گفته بودم خیلی زیباست.

ماشینو کنار جدول نگه داشتم و پیاده شدم.میمم در رو باز کرد و یه وری نشست رو

صندلی.من مظلوم هم روبه روش نشستم رو جدول.پام زوری جاشد.آخه جوب که

نداره ماشینم زیاد نزدیک پارک کرده بودم...

بازم یکی من یکی تو غذا خودیم...

البته زیاد نه.چندتایی قاشق زدیم...

دیگه هوا تاریک شد و وقت جدایی.

قبلش رفتیم یه سوپر مارکت و به زور گفتم باید برات تنقلات بخرم دارم میرم

 کربلا نیستم...

بعدم میمو بردم دم خوابگاه.که خداحافظی کنیم...

چون دیر شده بود گفتم مریمی تند باش دیر میرسم خونه گیر میدناااا.

خلاصه پیاده شدم اومدم کنار در ماشین سمت میمی که یهو گلم اشکش اومد.

هی گفتم گیه نکن ...

هرچی با دستم اشکشو پاک کردم بازم ...گریه

گفتی دلم تنگ میشه برات...

خب دل محمدم برا گل مریمش تنگ میشه...

عسل محمد تو چرا اینقدر مهربونی آخه....

یهو گفتم شاید ببرن سامرا ناراحت شدی و ...

گفتی قهرم باهات اگه بری.

خب دست من که نیست.ناراحت شد میمم.

ببخشید.

بعدم با هم روبوسی کردیم و ...

مریم وایساد جلو در هرچی گفتم برو نرفت.چه بده خداحافظی چه سخته...

من مجبور شدم برم...

هر وقت که میرم میگه محمد پنج تا آیت الکرسی بخون ، اما این بار نگفت...

تو ماشین همش منتظر بودم...گفتم نکنه یادش رفته...

چند دقیقه بعد زنگ زد که بخون...

صداش گرفته بود.میدونم که گریه کردی میم...

گفتی دلخور شدم گفتی عجله دارم.به خدا میمی تقصیر من نیست تو که خودت

میدونی اوضاعم رو.حساب کنید از امیر آباد تا کرج دم خونه 30 دقیقه ای اومدم...

...

البته فکر کنم میمی جمعه بیاد.دل جفتمون طاقت نداره.

گلم گفت من باید باز ببینمت.جمعه میام کرج...

تو ماه منی...

******************

خلاصه دوستای گلمون ببخشید زیاد شد.

محمد رو حلال کنید اگه بدی کرده اومده خونتون و نظری گذاشته ناراحت شدین و ...

میرم سفر به امید خدا سلامت برگردم اما ...

میمی تنها نمونه ها...

چه باشم چه نباشم اینجا همیشه پذیرای دوستای عزیزمون ...

میرم و برای همه دوستای گلمون دعا میکنم.

دعا میکنم

اونا که کنار هم هستن و زیر یه سقفن زندگیشون روز به روز شیرین تر بشه...

اونا که در شرف ازدواجن زودتر در کنار هم لذت جشن ازدواج رو بچشن ...

اونایی که کنار همن و مثل منو مریم منتظرن زود تر انتظارشون تموم بشه...

اونایی که دور از هم هستن به امید خدا لحظه های با هم بودن رو ...

...

****************************

مریمم دوستت دارم.

وقتی از پرو اومدی بیرون و نشستم و برات مانتو رو مرتب کردم

خیلی لذت بخش بود برام...

وقتی سه شنبه موقع خدافاظی دستاتو بوسیدم

         خیلی لذت بخش بود برام...

وقتی تو پارک دستتو گذاشتی رو کمرم و نوازشم کردی

                    خیلی لذت بخش بود برام...

 

 

 

فدای تو    عاشق تو    محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٦ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

چقدر هوا مطبوعه...

کاش الان کنار مریمی بودم و با هم میرفتیم بیرون تو این هوای خنک و ...

چه هفته ای داشتیم ما.

امیدوارم روزهای گذشته برای همهی دوستان خوب بوده باشه.

دوستای عزیزمون طولانی شد و اگه حوصله ندارین مزاحمتون نشیم.

یک شنبه که به خاطر امتحان من هم دیگه رو ندیدیم و دو شنبه رفتم سر امتحان و

خدا رو شکر بد ندادم.

بعد از امتحان هم رفتم دنبال کسب روزی حلال تا بعد از ظهر...

سه شنبه ماشین بردم و بعد کلاس رفتم دنبال میمم.

اول رفتیم (قابل توجه دوستان که میگن همش از خوردن مینویسید)یه فالوده بزرگ

خریدم برا میمم که هر چند تا قاشق که میخورد یکی دوتا هم به من میداد.برا قندم

 اجازه نمیده زیاد بخورم.بعد رفتیم زعفرانیه و من دارو برای زلف های کم پشتم گرفتم

 و دکتر داروخانه یه بروشور تبلیغ داده به من تبلیغ پوشک بچه و ... 

یعنی اینقد سنم بالا به نظر میاد که بچه داشته باشم ...

از اونجا گفتیم بریم عبدل آباد دوست مریمی آدرس داده بود برای چادر.تو ترافیم چمران

 گیر کردیم خفن.تو اون حین ترافیک و شلوغی یهو یکی هم از پشت کوبید بهمون.

پیاده شدم یارو نه تنها پیاده نشده از پشت فرمون معذرتم نمی خواد.خب البته هر

کسی یه فرهنگی داره دیگه....خدا رو شکر چیزی نشد.بعد با همون اعصاب خرد سوار

شدیم و منم حین صحبت با میمم اشتباهی یه جمله  بد بیان کردم که مضمونش عدم

اعتمادم بود بهش.بمیرم چنان ناراحت شد گلم.اینقدر ترافیک بود پشیمون شدم و رفتم

 تو کردستان و نزدیک خوابگاه میمی.رفتیم اون حوالی یه پارک و با هم حف زدیم.

قبلش من رفتم برم ... دیدم اونجا نانوایی بربری بید و منمخجالت

خلاصه تو ماشین همین جور که با میمی داشتم حف میزدم و از دلش در می آوردم

خودیمش.یکمش موند.

بعدم من خواستم میمی از ناراحتی در بیاد گفتم مریم برم یه هندونه بخرم بزارم رو

کاپون ماشین شتری ببرم بخوریم....

مرده از خنده از کلمه ی " شتری " میگم بابا خب مدل بریدن و خوردنش رو میگن دیگه...

بعدم رفتیم دم خوابگاه میگه محمد من برم که طالبی کوچیک از سوپر خوابگاه بگیرم

شتری ببریم بخوریم.نیشخندزبان

و مریم آمد...

مریم با طالبی کوچک آمد...

انتهای کارگر تقاطع غیر همسطح با کردستان و حکیم میشه و از اونجا برج میلاد و چمران

و یه منظره خیلی زیبا معلومه.

همیشه غروبا کلی جوون میان رو اون پل چون خلوته و ....قلبقلب

ما هم طالبی رو شستیم و به پیشنهاد من با کارت تلفن شسته شده شتری

بریدم و ...

تو غروب اون حجم ترافیک و منظره ی زیبا ما هم طالبی عاشقانه ی خودمون رو

خوردیم.کلی خندیدیم و میمی هم کلی فیلم گرفت.

یه جور گرفت انگار من مقصر تمام این بی کلاسی بودم و ....خجالت

 

چهارشنبه صبح خواب موندم و دیر بیدار شدم.قرار بود بریم نمایشگاه کتاب.تا رفتم پیش

 میمم شد 12 و گلم اومد.به دستور من برای کامل شدن از دل غم برون کنون بردم گلم

رو رستوران و جوجه خودیم...

بعدم گفتیم بریم همون عبدل آباد و بعد بریم نمایشگاه.سوار مترو شدیم که بریم

علی آباد گفتیم نکنه دیر بشه نرسیم نمایشگاه...

همین جور الکی ایستگاه مولوی پیاده شدیم که برگردیم.من گفتم بذار از یه خانومی

بپرسم که چادر کجا بگیریم که خانومه گفت همین مولوی برو فلان جا...

خلاصه رفتیم سوار ماشین بشیم که یه نفر جلو جا داشت گفت باهم بشینین.

منم اول از خدا خواسته نشستم .هواسم نبود کنسول وسط سمند جلو بید و خلاصه

کمرم انحنا پیدا کرد تا رسیدیم...

چقدر پارچه فروشی و پرده و ... اونجا بود.خلاصه یه چادر دانشجویی خوشگل برا مریم

استادیم و روان گشتیم به سوی نمایشگاه کتاب.

مریم تندی رفت و بن کتابش رو گرفت.من رفتم قسمت برادران .صف رو دیدم رنگم پرید...

خلاصه نوبت " بخونید زنبیل" گذاشتم و رفتم به سوی یار.رفتیم انتشارات مد نظر یار و

انتخاب کتاب و غیره که دیدیم بن مریم فرت میگردد و کتاب ها گرون هستن و من روان

شدم سمت زنبیلم.یول

اول دیدم زنبیلم نیست و کلی غصه خوردم خب 1 ساعت گذشته بود.اما در عین

ناامیدی زنبیلم رو پیدا کردم و یک سوم صف رو طی نموده بود.خلاصه رفتم و بن کتاب رو

استادم و دویدم به سمت یار.نفسم وایستاد تا رسیدم.خلاصه مرمرم همه کتاباش رو

خرید و بعدم برای من یه سری کتاب خریدیم که همه غیر درسی و آموزشی بود .

برای کارم.

 ییهو طوفان شروع شد..

نمایشگاه رو حسابی تکوند و همه بنر ها رو پاره کرد و ...

یه جا با میم بودم دستش رو گرفته بودم یهو یه بنر پاره شد ترسیدم بخوره بهمون

چرخیدم که بریم سمت مخالفم حواسم نبود دست میمی تو دستم پیچید و خیلی

ددش گرفت.خیلی خجالت کشیدم.گریه

ساعت نمایشگاه هم تموم شد و همه جمعیت هجوم بردن سمت مترو.بارون هم میومد

 و خیس شدیم حسابی.رفتیم مترو گفتم شلوغه و مثل بی خانمان ها تو پله ها

نشستیم و بعد نیم ساعتی رفتیم پایین.چنان شلوغ بود.منم نه مترو سوار حرفه ای

بیدم سریع دست مریم رو گرفتم رفتیم اون سمت و دو سه تا ایستگاه رفتیم بالا بعد

خط عوض کردیم و اونجا خلوت بود سوار شدیم و برگشتیم پایین.

رسیدیم انقلاب نه و ربع بود.من گفتم میمم شام نداره بدو بدو رفتم براش هایدا استادم

که سریع بریم از اتوبوس جانمونه.بعد رفتیم به سمت اتوبوس من نگران بودم اتوبوس بره

چون آخری بود جلوتر دویدم و رسیدم به راننده گفتم نره تا میمم بیاد.

خلاصه همسر جانم اومد و سوار شد و رفت...ماچ

چقدر دلم تنگه براش.

امروز هم رفتم باز همون جا سر کار خواستن براشون برنامه عوض کنم که غروب

تموم شد و برگشتم.خیلی خسته شدم.

******************

میمم نرفت خونه این چند روز تعطیلی رو و برنامه ریزی کرده دس بخونه.

فداش بشم تهنا مونده خوابگاه.

تو مترو برگشتنی خسته بده بود و سرش رو گذاشت رو سینه ی من و ...

چقدر مزه داد...ماچ

تو نمایشگاه من گفتم بستنی میخواهم یارو گرون میداد و میمم هم که اقتصادی

گفت نه و راه افتادیم...

بعد دیده من ناناحن شده دستم رو گرفته بر میگردونه میگه من که میدونم الان مث

 بچه ها بهونه میگیری آقا یه بستنی بده...

یعنی منو داغون کردی رفت عسلم...

***************************************

کامل نوشتم که یادمون بمونه

این روزهای شیرین رو...

این عشق و محبتمون رو...

این غمهای تنهایی رو...

برای فردا ...

 

**************************

29 اردیبهشت یادتتون نره.

همه بیاین خونه ی ما

5 سال میشه روزهای عاشقونه ی ما

وقتی مینویسم اشک از چشمام میاد...

1826 روز خاطره و انتظار...

دوستت دارم مریمم

...

 

فدای تو    عاشق تو      محمد تو

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٤ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

دیر اومدیم اما اومدیم.

امیدوارم همه دوستان حالشون خوب باشه و روزهای خوبی رو در پیش داشته باشند ...

محمد و مریم که روزهای خوبی رو دارن و خدا رو شکر ، گوش شیطون کر عاشقانه در

کنار هم میگذرونن...

دوستان لطف کردن و در مورد کربلا رفتن من پیام هایی گذاشتن .

امیدوارم مشکلی پیش نیاد و مشرف بشم .

آخه استرس گرفتم هنوز گذرنامه ام نیومده.فردا نیاد باید برم دنبالش .

توکل به خدا.

من که چنان ذوق کردم که سالگردمون داره نزدیک میشه ...

یاد اون روزهایی می افتم که مامان مریم می گفت الان زوده چند سال بشه.

5  6 سال دیگه بیا...

 

یکشنبه هوا بارونی بود و ما هم قرارداشتیم.

برای نهار از خونه تخم مرغ آب پز و مخلفات فراوان آماده کردم و رفتم تهران.

مریمم اومد و نهار جوجه آورده بود.

من شروع کردم به درست کردن لقمه و مریمم یه قاشق خودش می خورد و یه

 قاشق میذاشت دهن من.

الهمی محمد فدات بشه ...

دوستت دارم گل میمم.....

بعدم ساندویچ های من رو خودیم.بارون هم گرفت.چسبیدیم به هم زیر چتر و ...

خیلی خیلی خوش گذشت.لحظات شیرینی داشتیم.

زیر اون قطرات زیبای بارون در کنار هم ...

امیدوارم همه دوستانی که از هم دور هستن هرچی زودتر طعم وصال و آرامش در

کنار هم رو بچشن....

چهارشنبه هم خدا رو شکر ماشین خونه بود و منم از خدا خواسته رفتم کلاس.

آخرای کلاس پاشدم و رفتم به سمت دیار یار...

با گل مریم رفتیم و ذرت مکزیکی خودیم و تا دیر وقت با هم بودیم.

کلی هم خوردنی برای گلم خریدم.

فدات بشم بانو.

دیدی آقات چه خجالتیه.......

جمعه هم که لحظاتی از گذرش میگذره باز همدیگه رو دیدیم.البته من میگم امروز.

مریمم این ترم خوابگاهش رو عوض کرد و آخر هفته ها تنها میمونه.

خیلی برای جفتمون سخته.من نگران مریم و مریمم خب تنها...

امروز مریمم حدود 4 بود تماس گرفت دلم گرفته .خسته شدم تنها و ...

واقعا احساس بدی کردم که چقدر بی معرفتم.

مریمم برای محمد اومد این شهر غریب و تنها ...

خلاصه من راه افتادم و رفتم تهران و گل مریمم رو آوردم کرج.رسیدیم کرج 6 بود.

مریم رو سر خیابون پیاده کردم و رفتم ماشین رو گذاشتم خونه.

اومدم مریم گفت داداش بزرگتو دیدم.

بابا هم رفته بود بیرون صندل بخره.گفتم بیا ...

خلاصه رفتیم و تو خیابون گشت و گذار.یه لحظه از میمم جلو افتادم و دیدم داداشم

اومد و منم خودم رو زدم به اون راه و ...

البته نفهمید ما با همیم...

با هم بستنی خودیم و کلی گشتیم که برای میمم چادر پیدا کنیم که نکردیم و کلی

بحث بامزه ی مهریه و شیر بها و ... کردیم.نامردیه مریم حقوق میخونه این استادا هی

راههای دور زدن همسران رو یاد میدن.

بد آموزی دارن.منم گفتم زرشک عسلکم میرم مشاور حقوقی میگیرم.از خود راضی

(مشاورم میمم بید)

برگشتنی میدونستم میمم شام نداره خوابگاه براش با هزار زور کباب ترکی گرفتم

 و خانومی گذاشت تو کیفش ببره.

سوار ماشین شدیم بریم سمت ایستگاه ماشین های انقلاب.انتهای خط که رسیدیم

 ماشین ایستاد یهو مریم گفت خوبه الان داداشت بیاد بخواد بره انقلاب.

همون لحظه من سرم رو گردوندم دیدم وای ....

فدای تو میم بشم خو از خدا یه چی دیگه میخواستی...ماچ

با عملیات ژانگولری رفتم پشت یه دکه منو نبینه و با میم خداحافظی کدم.

فداش بشم.هی میگه یالا میخوام با مصطفی برم.

خلاصه یه ون اومد و سوار شد و مصطفی هم با دوستش سوار شدن...

میم یه جا اس ام اس داد که ماشین پنچر شد و تازه یه راه فرعی هم رفته بود جای

اتوبان.حالا اگه شرایط عادی بود من سکته میکردم .اما گفتم میم خیالم جمع هست

مصطفی باهاته دیگه.زن داداششی خب دیگه.

خلاصه گل میمم به سلامتی رسید خوابگاه.

امروز کلا همش استرس بود.من نمیدونم این داداش ما نیت کرده مارو اذیت کنه.

هر روزی که ما هستیم ایشونم  میخوان همون ساعت و دقیقه برن انقلاب....

*************************

یه لینک جدید هم به لینکامون اضافه کردیم.

مدت زیادی هست میخونمش و داخل علاقه های خودم بود و گفتم بذار ایجا بذارم

 همه درس بگیرن.

مردونگی و جسارت و هزاران فعل زیبا رو میشه تو شخصیت این وبلاگ دید و درس

زندگی گرفت.

بخونید و نظر بدین که ....

ما هم مثل هزاران بازدید کننده وبلاگش تحسینش میکنیم.

 یادداشت های دختر دستفروش مترو

*********************************************

نمایشگاه کتاب چه خبر؟

کسی رفت؟

ما که 4 شنبه میریم و چون یارانه ها هد.فمند میشه قرار مقدار زیادی کتاب قبل از

 گرانی بخریم.

میمم که بن  و یارانه کتاب رو گرفت و منم منتظر تائیدم.

پیشنهاد می کنم دانشجوها برای ترم های بعد اقدام کنن .

 

*****************

امروز پرچونگی کردم.

نمیدونم دیگه چی بگم جز آرزوی سلامتی برای همه دوستان گلمون.

امیدوارم هرجای دنیا که هستین قلبتون عاشقانه بر قلم عشق بزنه و بیستون ها

رو از راهتون به کنار بزنین...

مثل همیشه که براتون مینویسیم

دوستدار شما

مریم و محمد

 

********************************

 

 در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

                                       بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

فدای تو    عاشق تو    محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱۸ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

این هفته خیلی برامون پر استرس بود.

یکشنبه که مثل همیشه کنار هم بودیم . ماشین بردم و رفتم دنبال میمی.

اول رفتیم دانشگاه بهشتی که ببینیم ترم تابستونشون چه طوره.از در که وارد شدیم

پرسیدیم گفتن دانشکده حقوق انتهای این مسیره.رفتن رو کوه دانشگاه ساختن.

تا رسیدیم اونجا نفسمون برید و ....

من نمیدونم اینا مغز نداشتن اونجا ساختن و یه سرویسم نذاشتن برای دانشجوها...

مریمی پشیمون شد گفت نمیام.این سربالایی بخوام بیام و برم که ....

خلاصه برگشتیم سمت مرکز شهر و با هم تونل توحید رو افتتاح کردیم  و بعدم رفتیم

جمهوری خرید و از اونجا انقلاب تغذیه همیشگی مونو گرفتیم و رفتیم پارک لاله.

البته پاتوقمون رو عوض کردیم و جدیدا جای دیگه ای میشینیم.

از اونجا هم میمم رو بردم خوابگاه و برگشتم خونه.

اسممون برای کربلا در اومده و چهارشنبه رفتم ثبت نام کردم.بابا خودش و مامان رو

صبحش ثبت کرده بود و من رفتم خودمو ثبت کردم و لی برادرام نتونستن چون سرشون

اون موقع شلوغه.

فردا باید برم دنبال کارای گذرنامه دعا کنید مشکلی پیش نیاد و 9 خرداد اگه زنده باشم

برم پابوس آقا ...

دلهره دارم میشه برم یعنی؟آخه نذر کرده بودم.

بعد از ظهر کلاس داشتم و بعد از کلاس مریمم اومد .من حالم بد بود و میمی زوری بردم

دکتر  و بعدم دارو هامو گرفتم رفتیم مسجد نماز خوندیم و از اونجا رفتیم انقلاب  و مریم

دلش خنک شد که من آمپول زدم...اوه

موقع برگشت یه اتوبوس بود دویدیم برسیم بهش که رفت. فدات بشم مریمی کیف منو

 گرفته نمیده میگه حالت بده و با کیف من و کیف خودش می دوید.

میمیرم برای این کارات که اینقدر فکرمی.

دلبر شیرینم دوستت دارم

خدا رو شکر بعدش ماشین مطمئن گیر اومد براش که بره خوابگاه ساعت 10 شده بود

آخه.

پنجشنبه هم خودمونو خونه دوستم جواد دعوت کردیم و مریم اومد کرج یه ساعتی اونجا

 بودیم.مریم دیر اومد بس ترافیک بود من مجبور شدم تنها برم کادو بخرم البته خیلی

خوش سلیقه هستم و یه ظرف میوه خوری قشنگ خریدم.

مریم رو که بردم سوار ماشین کنم بره داداشم اونجا بود و نمیدونم ما رو با هم دید یا

نه؟آخه داداش کوچیکس و من خیلی گیر میدم کجا میری و اینا گفتم الان میگه بیا این

خودش ...خجالت

********************

این چند روزه یه مشکل خیلی بزرگ داشت برامون پیش میومد که توکل کردیم به

 خدا و ....

من چندتا قول به خدا دادم و دل گرم شدم که با خدا معامله کردم و حاجتمون رو میگیریم.

خدا رو شکر گرفتیم.

همیشه اون مثل جالب که کوهنورد افتاد و ندا رسید طناب رو ببر و نبرید میاد تو ذهنم.

خیلی جالبه.با تمام این حرفا گاهی دلم میلرزید که نشه اما خودم رو دلگرم میکردم به

لطف اونی که ....

چقدر زندگی آدم زیبا و پر آرامش میشه وقتی واقعا ایمان داشته باشه...

وقتی واقعا به قدرت و عظمت خدا ایمان داشته باشی...

خدایا شکرت...

شکر..

امیدوارم همیشه ته دلمون به اندازه بزرگی و عظمت خدا بهش ایمان داشته باشیم...

خدایا ممنونم ازت...

چقدر مهربونی...

شما که الان وبلاگ ما رو می خونید.

مشکلی دارید؟

گرفتاری دارین؟

با بخشنده ی بی منت حرف بزنید ...

از ته دل ازش بخواهید و باهاش عهد کنید...

ایمان داشته باشید که اگه به باز شدن گره به دست اون ایمان داشته باشد

حاجتتون رو میگیرید...

 

فدای تو    عاشق تو    محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٠ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

خیلی دلم گرفته...

فقط اومدم بنویسم کمی بغضم بره....

********************

کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری

    دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری

        شونه ی کی مرهم هق هقت میشه دوباره

            از کی بهونه میگیری شبای بی ستاره

                 برگ ریزونای پاییز کی چشم به رات نشستیه

                      از جلو پات جمع میکنه برگای زردو و خسته

                          کی منتظر میمونه حتی شبای یلدا

                               تا خنده رو لبات بیاد شب برسه به فردا

                                    کی از سرود بارون غصه برات میسازه

                                         از عاشقی میخونه وقتی راه درازه

                                            کی از ستاره بارون چشماشو هم میذاره

                       نکنه ستاره ای بیاد یاد تو رو نیاره

                                          *******************

توضیح:فقط دل تنگم . دلم گرفته...

فدای تو     عاشق تو       محمدتو  

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٦ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالحبوب

سلام

اومدیم.

شروع کنیم به نوشتن.

دوستای گلمون چه خبرا؟

خدا رو شکر چندتایی روزهای شیرینشون رسیده و بعضی ها هم هنوز مثل ما

عاشقانه منتظر هستن تا پرنده ی خوشبختی بشینه روی دوششون.

نمیدونم این تعریف روزهامون برای دوستان جذاب هست یا نه.

در هر حال ببخشید چون تو وضع روحی مناسبی نیستم و نوشتن خیلی سخته.

خلاصه تا اون جا گفتم که هفته قبل رفتم سر کار و چند تا ماژول دیگه هم سوخته بود.

شنبه صبح زود رفتم تهران قبل از این که شرکت فروشنده لوازم بیان و اونجا پشت در

موندم تا اومدن و لوازم رو گرفتم و برگشتم کرج.تا ظهر قطعات رو نصب کردم که راه

انداختم و مشخص شد انکودر هم سوخته.دیدم آژانس بفرستم تهران دیر میشه و

باز خودم رفتم و خریدم و برگشتم.البته سود خودم رو منظور کردم .خلاصه تا نصب کنم

غروب شد و مریمی هی زنگ میزد.منم کلافه شده بودم از ایراد های دستگاه که کمی

بد خلقی کدم و میمی قهر کرد.11 بود رسیدم خونه و البته دستگاه درست شد و

تحویل دادم.مدیر عامل کارخونه هم تا اون موقع موند و تسویه حساب کرد.البته از

اجرتم خیلی تخفیف دادم ، دلم به حال اون کارگر که اشتباها باعث شده بود دستگاه

بسوزه سوخت .اما بعد پشیمون شدم چون پررویی کردن.

اومدم خونه گفتم میمی من برای این که برات مانتو بخرم رفتم سر کار و امروز خریدم

(الکی گفتم تا فرداش غافلگیر بشه).صبح با این که خیلی خسته بودم زودی رفتم

تهران وپاساژعلاالدین یه گوشی لمسی خیلی خوشگل برای گلم خریدم.

مریمی لمسی خیلی دوس داره و گوشی خودش دیگه خوب کار نمی کرد و منم رفتم

یه خوبش رو براش خریدم.دیگه 11 بود که رفتم انقلاب و تو یه مغازه گوشی رو کادوش

 کردم .بعدم خیلی ضعف کردم رفتم سمبوسه بخورم آلزایمرم زد بیرون به آقاهه گفتم

 آقا فلافل بده داد دستم فهمیدم پیر شدم دیگه ...

بعدم رفتم مثل همیشه سر "خ" ادوارد براون  منتظر وایسادم تا گلم اومد و با هم

رفتیم پارک لاله.

ایستگاه اتوبوس که پیاده میشیم بالاتر از موزه هنرهای معاصره و تا ورودی پارک کمی

 راه بید.میمی تو اون مسیر چون از دیروز قهر بود همش 10 ثانیه گذاشت دستشو

بگیرم.

خیلی بغض کدم.

خلاصه تو پارک نصف غذاشو که از سلف گرفته بود و باز برای من آورده بود داد خودم.

جوجه.

بعدم کلی حف زدم تا مقداری آشتی کد.کلی در مورد مانتو دروغ گفتم...

خلاصه کادو رو دادم و باز کرد و خدا رو شکر کلی خوشش اومد.

البته خودمم هم خوشم اومد.گوشی خیلی شیک و نازی بید.

یه کیف گرون و خوشگلم برای موبایل خریده بودم دادم بهش که عسلم خوشحال بشه.

من تا به حال هدیه خوبی برای مریم نخریده بودم و مدتی هم هست برای عقب نمودن

از درس سر کار نمی رفتم و از نظر مالی ... بودم.عید هم برای صرفه جویی برای مریم

 سوغاتی نخریدم .تا زمان سالگردمون هدیه خوبی بخرم.

فکر نمی کردم که برم سر کار .حساب کرده بودم تا سالگرد پنجممون پول جمع کنم

که خدا رسوند. 

بعدم رفتیم روی چمن ها نشستیم و حرف زدیم و کمی هم جزوات مریمی رو که باید

به استاد تحویل بده ، خوند براش تایپ کردم و چند تا صحنه ی غیر اخلاقی هم مواجه

شدیم .تا 4 اونجا بودیم و بعدم پاشدیم.

از پارک رفتیم و 6 سیخ جیگر خودیم و بعدم رفتیم ولی عصر .

کفشم هم سوراخ شده بود.با میمم رفتیم و برای اولین بار در عمرم (10   15 سال اخیر)

کفش اسپرت خرید برام .خوشگل حسابی.فداش بشم من.

دوستت دارم گل مریمم

دوشنبه و سه شنبه هم که به دانشگاه سر شد.

دوشنبه مغناطیس داشتم و تمرین ننوشته بودم.زودتر راه افتادم تا یکی از دوستام رو

تو مترو ببینم که ازش بگیرم که اونم ننوشته بود و مجبور شدم تو مترو خودم تمرین ها

رو حل کردم.تو صادقیه دوستم رفتم طبقه ی پایین برای کاری یهو یه سربازه اومده میگه

آقا چرا مزاحم اون خانوم شدین؟

گفتم بابا بی خیال ما شو سر صبحی (ساعت 6 بود).خانومه سنش هم زیاد بودا

 نمیدونم چی بهش گفته بودن .چه حالی داشت اون موقع صبح.سربازه هم بی خیال

من شد رفت.

سه شنبه هم سر یه کلاس که استادش خیلی جوونه(از نصف کلاس سنش کمتره)

اینقدر خودمون رو به نادونی زدیم تا زیاد درس پیش نره که خودمون هم ترکیده

 بودیم.درس غیر تخصصی هست و مربوط به مکانیک بکار ما نمیاد.پسره جدی میپرسه

استاد این فِشاره یا فَشاره؟خلاصه یارو بیچاره میگفت یعنی برقیا این قدر ضعیف

 هستن؟همه هم سن و سال دارن سر کلاس هیچی نمیگه...

چهارشنبه ساعت چهار با میمی قرارداشتیم که رفتیم لاله و طبق معمول ....

اولش من هی گفتم میمی کلاهتو بردار صورتت رو درست ببینم.

برای آفتاب زده بود.خلاصه برنداشت و منم ییهو ناناحن شدم و ...

البته اونم از شوخی من که قبلش باهاش کرده بودم دلخور بود .

رومو برگردونده بودم که یهو چسبید بهم و شروع کرد به نوازشم و کمرم رو کلی

نوازش کرد و ...

تو اون لحظه دلم کلی رفت و واقعا بغضم گرفت.

بعدم دیگه یهو اشکم در اومد.خیلی دل تنگی بده...

مریمم هم سینه اش چند روز قبل درد گرفت .قبلا دکتر گفته بود برو اکو بگیر و پشت

 گوش انداخته بود.خلاصه جون منو قسم خورد این هفته بره کلینیک دانشگاه نامه

بگیره بریم برای اکو.عسلم همش حرفای بد میزنه میگه اگه چیزیم باشه.

میگم دوست داری اشک منو ببینی؟میدونی که من دل نازکم و ....

یه ساعتی اونجا بودیم و بعدم رفتیم انقلاب و جدا شدیم از هم.مدتش کوتاه بود و

 خیلی دلم گرفت.

رفتم برم سر کلاس که یهو یکی از بچه ها رو دیدم گفت تشکیل نمیشه ،

می خواستم زمینو گاز بگیرم و ...

پنج شنبه هم ناشتا بودم و قندم رو اندازه گرفتم  .قندم شده 200.

خلاصه اینم ضد حال اساسی.باید شدیدا مراعات کنم که خیلی خطرناک شده.

میمی هم اول کلی دوام کرد و بعد ...

دیگه نمیدونم چی بنویسم.

************************

یکی از دوستان گفته بود قالب مشکی بده دلگیره عوضش کنید.نظر شما چیه؟

ببخشید اگه پر حرفی کردم.

برامون دعا کنید.

ما هم برای همه دوستای گلمون آرزوی سلامتی و روزهای خوب می کنیم و امیدواریم

عاشقانه هاشون هر روز رنگین تر باشه ...

یکی از دوستان هم "یک نویسنده " از سنمون پرسیده بود؟

البته ایشون در برخی از وبلاگها بسیار خبرساز شده بودند و برای خود ...

من متولد سالی هستم که مقدار جریان یک موتور الکتریکی سه فاز میشه که توان

خروجیش ۶١٠913.9312kwدر ضریب توان واحد و راندمان ۶٨ درصد هست !!!!!!

راهنمایی : 1- جذر 3 را 1.73 بگیرید.

                2- ماه تولد نیز در پاسخ به دست می آید.

چشمکچشمکچشمکچشمکچشمکچشمکچشمک

 ******************

به آسمون سپردم

      چشم از تو بر نداره

          مراقب تو باشه

               سرت بلا نیاره

                   تا تو نخوای نتابه

                      دلت گرفت بباره

                         سپردم با تو باشه

                             هرگز تنهات نذاره

 

 

فدای تو     عاشق تو      محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٧ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

طبق وعده ی قبل اومدم.

اولین پست بعد از عید رو مینویسم.

تعطیلات نوروز امسال هم تموم شد و ...

نمیدونم بگم خوب بود یا بد.

مریمم که رفت خونه و تو تعطیلات هیچ جا سفر نرفتن.

بمیرم الهی گلم ، محمدت خودش میبرتت .کمی صبر کن...

ما دوم رفتیم همدان و چند روز به دید و بازدید از اقوام پرداختیم و اواسط عید بود

که برگشتیم.

هشتم هم رفتیم اصفهان .با تنی چند از اقوام.

خوش نگذشت بهم اصلا.

شب اول که رفتیم بیرون واقعا بغض کردم . بعد از اون مدت زیاد با مریمی بودن...

خلاصه حدود 12 شب تو میدان امام همه مشغول خرید سوغات صنایع دستی چین

بودن و منم که ....

به یه دلایلی هم هیچی نخریدم برای گل میمم سوغاتی...

تو پست بعدی در موردش میگم.

دیگه رسیدیم خونه بریدم و ...

دیگه هرکی یه اتاق رفت و خوابید و منم تو سالن خوابیدم و کلی بغض و اشک و ...

فرداش هم موندم خونه و هیچ جا نرفتم و ...

بقیه اش هم تعریفی نداشت .

خلاصه برگشتیم تهران و سیزده هم خونه به در کردیم .

عوضش یکشنبه با کلی ذوق رفتم پیش میمم.واقعا شرمنده شدم .

حدود 45 دقیقه دیر رسیدم پیشش.من گیجم یه مدت نمیرم جایی تمام تایم بندی هام

قاطی میشه باید از نو زمان مسیر ها رو حساب کنم.

خلاصه رفتم پیش مریمم خونه ی همیشگیمون ،پارک لاله و نیمکت ....

گلم نهارشو نصف کرده بود و نصفشو که البته فهمیدم بیشترش بود آورده بود برام.

الهی محمدت فدات بشه چقدر به فکرمی...

نشستم روبه روش و دستهای مهربونشو تو دستم گرفتم و حرف زدیم باهم....

گل مریم مهربونم دوستت دارم.

چند ساعتی عاشقانه با هم بودیم و لحظات شیرینی داشتیم .

دو شنبه و سه شنبه هم که رفتم دانشگاه و چهارشنبه قبل کلاسم که 6 بود با هم

قرار گذاشتیم یعنی ساعت چهار .با هم رفتیم پارک و روی چمن ها روزنامه انداختیم

و نشستیم.خیلی مزه داد.من کمی دراز کشیدم بخوابم .هربار چشمم رو باز کردم

دیدم مریمم زل زده تو چشمام ...چقدر عاشقونه نگاهم میکرد و میگفت بخواب ...

الان نوشتم بازم دلم خواست....

کمی خوابم برده بود که یهو میمم میگه محمد نترسیااااااا

یه کرم رو شلوارته .....

نزدیک بود سکته بزنم اون جور که اول گفت محمد نترسیاااااا

خلاصه دورش کردیم و ...

بعدم رفتیم انقلاب و گل میمم زوری ساعتم رو گرفت و برد داد شیشه اش رو

که شکسته بود عوض کنن.

کنار مریم که بودم داشتم میگفتم که این شرکته هی زنگ میزنن در مورد دستگاه ها

سوال میکنن و هی باید جواب بدم و مریمی گفت خب بگو هزینه داره .

از مریم که جدا شدم یهو باز زنگ زدن و نگو خودشون اقدام به کارهایی کرده بودن

و هیچی زده بودن یه قسمتی رو به دیار باقی...

رفتم سرکلاس که باز زنگ زدن تو رو خدا بیا برامون تعمیر کن و ...

اینقدر این مکالمات و اینا ادامه پیدا کرد که کلاسم گند زده شد توش هیچی نفهمیدم

و عصبانی شدم زدم بیرون.

میمی خیلی عصبانی شد .اما به خدا دلیل داشت...

گفت باز نمیخوای دس بخونی و ...

شبش گل میمم خیلی ناراحت بود و همین اس ام اس میدادیم بهم .

گلم یه اس ام اس داد و مشکلات رو گفت و سختی هاشو که برای با من بودن کشید ...

وای من چقدر بدم.یادم نرفته بود اما خوب شد گفت.حسابی لرزیدم.

میمم تا آخر عمرم همیشه کنارت میمونم و ...

پاهاتو میبوسم مهربونم...

اون موقع خیلی گریه کردم وقتی پیامتو دیدم ...

عاشق ترین معشوق دوستت دارم...

پنج شنبه صبح زود رفتم دفتر و تا ظهر مشغول پیدا کردن اون وسیله ی سوخته بودم

که با هزار زور جور شد .حدود 2 بود رفتم کارخونه و همه چیو راست و ریس کردم و

برق رو وصل کردم که ...

هیچی همه رو اتصالی کرده بودن و همه چیزا سوخته بود.مدیر عامل گریه میکرد که

اینجا شده همش ضرر و ..

خلاصه نشد و قرار شد شنبه باز برم مابقی اجناس رو بگیرم و اگه خدا بخواد اون موقع

راه بندازمش دستگاه رو.

نمیدونم دیگه چی بگم.

خیلی خسته ام .خدا کنه برنامه هام درست پیش بره.

برامون دعا کنید.

دوستامون هم که فکر کنم ناراحت باشن از ما بس کم میریم پیششون.

ببخشید.

قالب وبلاگ هم مشکل پیدا کرده و باید درستش کنم اما وقت نمیشه.

 ******************

مریمم دوستت دارم

اون لحظه ای که با انگشتای مهربونت داشتی به لبهام که خشک شده بود

کرم میزدی رو یادته...

چقدر شیرینه وقتی تو چشمات میبینم نگرانمی دوستم داری به فکرمی

...

..

.

 

چشمان بارانی مرا ببین...

        این درخشش برای توست...

                    این اشک برای توست...

                                      برای تو مریمم...

فدای تو    عاشق تو     محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٠ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

بعد از مدت زیادی اومدیم.

اول تشکر کنم از عزیزایی که اومدن پیشمون و بگم شرمنده تو این مدت به

خونه های شما سر نزدیم.

بعد از یه مدت زیاد نوشتن سخته ها....

از هفته ی قبل بگم که یکشنبه باز رفتیم خرید و فریم عینک و روسری و ...خریدیم.

البته من برای مریمی عیدی فریم عینک گرفتم و مریم هم برام فریم عینک.

عیدمون عینکی شد.

چهارشنبه هم البته همدیگه رو دیدیم.

پنج شنبه بابا مامان می خواستن برن نمایشگاه لباس که منم رفتم و میمی هم

گفت میام خلاصه خرید بابا اینا تموم شد من در یک حرکت خیلی ضایع گفتم نمیام

 و کار داشته بیدم.خلاصه نانازم اومد و ...

شبش عروسی دوستم احسان دعوت بودم.حدود 3 بود از هم جدا شدیم و من رفتم

 خونه و بعد از مرتب کردن فراوان اول رفتم دنبال دوستم متین و از اونجا رفتیم عروسی.

اون وسطای سالن نشستیم و با هم همش حرف میزدیم.آروم و با شخصیت .

خلاصه داماد اومد و لامپا خاموش شد و دود و نور و ...و شروع کردن رقصیدن گفتیم

خوبه کسی ما رو نمیشناسه گیر بده برقص دیگه که یهو یکی اومد مگه ول میکرد

 میگفت داماد گفته اون دوتا رو بیارین وسط.خلاصه ما که تا به حال جایی نرقصیده

بودیم و مجبور شدیم به ...

بعد مریم میگه آبرومونو نبرده باشی خوب رقصیدی اصلا بلدی.واقعا بلد نیستم و از

حالا باید دنبال استاد خوب باشیم برای عروسی خودمون. بعدم شام خوردیم و عروسی

 تموم شد و ما هم رفتیم دنبال ماشین عروس.خلاصه هرچی اونجا باشخصیت و آروم

 بودیم دنبال عروس جبران کردیم.تقصیر من نبودااا آخه فامیلای احساس رانندگیشون

خوب نبود.هیچی دیگه همش یه ور ماشین بودیم و ....

آخر راه هم یه خراب کاری کردیم و ...تقصیر ترمز ماشین بود یهو میگیره یهو نمیگیره.

نزدیک خونه پدر عروس زدم رو ترمز زیادی گرفت و همین جور سر خورد و چنان صدایی

 که نگو پشت سرمون هم همه فامیلای عروس و داماد به وضعیت ....

ما هم اصلا واینسادیم و دیگه رفتیم...

یکشنبه قرار بود میمی بره اما چون ماشین دستم نبود و وسائل میمی زیاد بود گفت

 دوشنبه میرم.جاش یکشنبه رفتیم خرید و برای بابای میمی یه ریش تراش خریدیم.

بعدم رفتیم لاله و تا غروب با هم بودیم.

دوشنبه صبح زود کلاس داشتم و اول رفتم سر کلاس .بعد کلاس رفتم پیش میم خوابگاه.

خیلی ترافیک بود.میمی با کلی ساک و وسیله اومد.گفتم حالا کجا بریم تا غروب که

 بلیط داری؟؟

بعد کلی فکر کفتم بریم همون جاده چالوس.خلاصه رفتیم سمت کرج و از اونجا جاده

چالوس.کلی تو راه گفتیم و خندیدیم و مزه داد.اونجا رفتیم یه رستوران و رو تخت

نشتیم و نهار ...

بعد نهار هم من چرت زدم و میمی با لپ لپ من بازی کرد.چقدر مزه داد اونجا.خیلی

خوش گذشت بهمون لب رودخونه کنار هم ... البته به جیبمون اصلا خوش نگذشت.

تازه هرجا هم میری هی میگن عیدی.حدود 3 بود راه افتادیم و یه سر رفتیم بازار کرج

 و میمی برای مامانش چند تا وسیله خرید و بعدم با هم به سمت تهران ،

ترمینال جنوب.

خلاصه بلیت گرفتیم و نماز خوندیم و برگشتیم تو ماشین تا نزدیکای 8 که میمی رو

بدم سوار کردم و گلم رفت....

برگشتنی تو پارکینگ ترمینال هم یارو میگه آقا عیدی.پول پارکینگ شده 500 میگه

حالا 1000   2000 عیدی بدین .من اول میخواستم 100 تومن بدم(پولمون تموم شد بابا)

گفتم برو اصلا اینم نمیدم.آخه اون که ماشینا رو راهنمایی میکنه هیچی نگفت این

پرو که فقط پول میگیره ...

میمی میگه خدایا این شوهر من چرا نمیتونه حقشو بگیره

(همیشه در این جور موارد ضعف دارم) دیدی این بار نذاشتم ...

روز خیلی خوب و شیرینی بود برامون خیلی بهمون خوش گذشت.میمی هم لباس

خوشگلاش رو پوشیده بود و هی دلبری میکرد.فداش بشم الهی.نزدیکای ترمینال بودیم

 که میمی تو ماشین خوابش برد و منم وسط اتوبان یواشکی ازش عکس گرفتم.

چقدر خوشگل شد....

********************

نمیدونم چرا این بار حال و حوصله ی آپ کردن نداشتم.

بعد از اون خریدها و با هم بودن های طولانی  اگه میخواستم خاطراتم رو بگم

 خیلی خیلی زیاد میشد اما فکر کنم افتادم رو حالت افسردگی.

چند وقت یه بار این جور میشم.خسته شدم از جدایی و دوری.آرزو میکنم زودتر این روزها

تموم بشه.مدت زیادیه با هم هستیم و این جدایی های مقطعی خیلی اذیت میکنه.

امیدوارم همه عاشقا به عشقشون برسن و ما هم زودتر بریم زیر یه سقف تو خونه

خودمون...

*************************

صدای نفس های زمین به گوش می رسد ...

گویی زندگی قصد بازگشت دارد ....

آری بهار در راه است ...

بهار در راه است و من همچنان منتظر ...

نمیدانم در کدامین بهار قلب من همنوا با قلب زمین به زندگی باز میگردد ...

نمیدانم در کدامین بهار در کنار تو زندگی را آغاز میکنم ...

در کنج تنهایی خود به انتظار می نشینم و روزها را میشمارم ...

 *******************

مریمم دوستت دارم.

آرزو میکنم این تعطیلات زودتر تموم بشه و برگردی کنارم.تو که میدونی محمدت زود

اشکش میاد و هیشکی جز تو نیست که اشکاشو پاک کنه...

زودتر برگرد کنارم...

 

29 اسفند برای ماهگردمون می نویسم...

 

 

فدای تو   عاشق تو     محمد تو

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٧ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

با یه آپ طولانی اومدیم.

این هفته سراسر اتفاقات مختلف بود برامون.

اول بگم میمی میمیرم برات عسلم...

یکشنبه میمم وقت دکتر داشت.برای گردنش که درد می گرفت.

منم رفتم که باهاش باشم.2 بود که رفتیم داخل کلینیک دانشگاه و

منتظر بودیم تا نوبتمون بشه.اونجا بودیم که یهو ریموت دزدگیر ماشین

 صداش در اومد منم هیچی بدو بدو رفتم ببینم چه مرگشه که ؟؟؟؟

بر گشتم که میمی گفت آب بیار.اول گفتم بذار حالم جا بیاد دویدم

 خلاصه رفتم و یه لیوان آوردم یهو دیدم مریم با یه دختری داره حرف

 میزنه .(نمی خواد دوستاش و بچه های دانشکده خبر دار بشن)

منم یهو حول شدم و نشستم رو صندلی اونوری کنار یه پسر که از

برادرا بود و بنده خدا یهو شاخ در آورد و در همون حال آب رو خوردم.

بعد دوست میمی رفت پاشدم رفتم کنار میم که دید لیوان خالی

دستمه.بهش برخورد ، گفتم بابا حول شدم یهو آب رو خوردم....

خلاصه دکتر گفت آرتروز خفیفه و براش فیزیوتراپی نوشت.

البته رفتیم اول عکس گرفتیم.

بعدم گل میمم رو رسوندم خوابگاه .نزدیک خوابگاه هم براش کلی

 خوردنی خریدم

و پاستیل و ...بعدم برگشتم خونه.

دوشنبه هم صحبی رفتم دانشگاه و بعدش رفتم دم دانشگاه میمی

که نگو کلاس داره و کلی منتظر موندم تا زنگ زد که سر کلاسه و

یه سره کلاس داره.من که انتهای آلزایمرم یادم نبود برنامه

کلاساشو.خلاصه ضد حال خوردم و برگشتم خونه. سه شنبه رفتم

 کلاس و دیر وقت رسیدم خونه و با میمی برای فرداش قرار مدار

 گذاشتیم.صحبی دیدم بابا ماشین رو برده و ضد حال شد .

با هم قرار گذاشتیم 11:30 که ناناز 12 اومد.می خواستیم بریم

 خرید.نمایشگاه بهاره.

من فکر میکردم مصلا هم لباس داره.با خانومی رفتیم اونجا گفتن

 نه اینجا لباس نداره بقیه جاها لباس دارن.خلاصه سوار مترول شدیم

بریم پارک ارم.وقتی سوار خط 2 بودیم به سمت صادقیه مریمی کنار

 درب به سمت مردم وایساده بود و داشتیم حرف میزدیم .یه اقایی رو

دیدیم اون سمت واگن بغل اون یکی درخفن خواب بود و دهنش باز

مونده بود کمی توجهمون رو جلب کرد.چند تا ایستگاه بعد  یهو میمی

 گفت ااا نگاه کن یکی داره زیپ کوله اقاهه رو باز میکنه.

دیدم آره و یهو دست نگه داشت و منم گفتم میمی حتما دوستشه و

باز دوباره گفت نه نیگا کن باز داره باز میکنه و من یهو دیدم یه شارژر

از کیف بنده خدا دراورد و منم یهو داد زدم هی چیکار میکنی که ترسید

 دستشو کشید و چرخید سمت ما حالا همه دارن میبیننا هیچی

 نمیگن و گفت به تو چه دوستمه منم گفتم دوستته من

وظیفه ام بید از کجا معلوم دوستته یهو یارو بیدار شد و اونم ...

البته آقاهه هم جوون بود و نمیدونم چه کلمه ای بگم براش اما از

اون که نمیتونن حق خودشونو بگیرن گویا.شایدم از خواب یهو با اون حال

 پرید این جور به نظر می اومد.

دزده طلبکار شده بود از ما که به تو چه؟؟!!!

تازه مردم به ما میگن آقا ولش کن با خانومتی دردسر داره چیکار داری.

 میگم بابا داره از کیفش دزدی میکنه چیکار داریم...

3 تا بودن و از اون اراذل و اوباشا .

ما هم یک ایستگاه زودتر پیاده شدیم گفتم میمی صادقیه پیاده شیم

با این مردمی که این قدر پشت ما هستن یه دعوا افتادیم و

 طرشت سریع تا حواسشون نبود

 پیاده شدیم.

یعنی این ملت ما لیاقت زنده بودن دارن؟؟

داشتن به ما تشر میزدن که به شما چه و نصیحت و اینا....

قربون اون حواس جمع میم برم.خیلی خوشم اومد از این اخلاقش

بار اول من می خواستم بی اهمیت بشم اما هی گفت نیگا کن نه

دزده و .....

بعدم رفتیم نمایشگاه اول یه مانتو برای گلم استادیم البته همه

مدلاش داغون بود و تو اون همه فقط یکی خوشمون اومد.بازم بنفش بود

 و مشکی که بنفش شد.مریم چادر داشت من اونجا با لحن خاصی

 گفتم بنفش؟؟دختره فک کرد من از برادرام میگم بنفش سبکه و گفت

 اقا زیر چادر میپوشه معلوم نیست که ...

نمیدونم چرا هرچی میخوایم برا میم بگیریم بنفش میشه.....

فک کنم من تو ضمیر ناخودآگاهم بید ...

بعدم رفتیم برا من شلوار جین خریدیم که سایزم گیر نمیومد

اون رنگی که می خواستم

و خلاصه با کلی مردم آزاری یه شلوار جین و یه کت خوشگل و

کفش گرفتم.بعدم برا میمی یه شلوار جین گرفتیم یه کفش خوشگل

 بنفش پاشنه بلند ...

یه کمربند برای من و یه کیف هم برای گلم استادیم .

البته لباس و اینا اصلا اونجا خوب نبود .یعنی هرچی خریدیم فقط تک

بود و مدل دیگه ای نبود خوشمون بیاد.خیلی خیلی بهمون خوش

گذشت.خلاصه خرید دو نفری خیلی مزه میده...

پارسال هم با هم رفتیم اما تو این یک سال که کنار هم بودیم

 خیلی هماهنگ تر شدیم و واقعا لذت بردیم از خرید و با هم بودن.

یه ذره هم خسته نشدیم با این که بار ها اونجا گشتیم .

تو غرفه ها هم میرفتیم همه هی میگفتن خوشبخت بشین و ...

آرزو میکنم همه اون دوستایی که از هم دور هستن صبر داشته باشن

 و بدونن بالاخره میاد روزهای کنار هم بودن...

نهار با هم ساندویچ خوردیم و غروب هم یه کاسه آش گرفتیم و

با هم خوردیم...

یکی از بهترین روزهای زندگیمون بود.

آخر هم گفتم بریم بازی و اول سوار ماشین برقی شدیم و

منم حسابی میکوبیدم به ماشین میم و هی میگفت نزن .خو مزه میداد

 میزدم به ماشین خانوم و بعدم رفتیم اژدها سوار شدیم که خیلی مزه

داد.میم گفت حالم خوب نیست نذاشت بریم ترن هوایی.

پارسال رفتیم خیلی مزه داد.

پارسال سورتمه سوار شدیم چون من سنگین و میمی سبک بود

وزنش نامتعادل شد حین چرخش خیلی تکون میخورد و جفتمون

سکته زدیم و امسال جرات نکردیم.

بعد سوار تاکسی شدیم و رفتیم مترو اکباتان .

من دیدم دیر وقته نمیشه خانوم رو فرستاد رفت و غیرتی شدم 

و گفتم باهات تا انقلاب میام و از اونجا میرم کرج.مترو حر پیاده شدیم

 ماشین نبود و رفتیم میدون پاستور سوار شدیم و پول خرد نداشتیم

و راننده 500 تومن کرایه نگرفت و رفت.

من رفتم خرد کنم دیدم بوق زد و دست تکون داد رفت...

گفتم یکی دزد و یکی این جور.

خلاصه آخرین اتوبوس رفته بود و منم واقعا نگران بودم میمی رو چه

جور بفرستم

 بره.مملکت هم که اخرت امنیت...

خلاصه یه سواری اومد که گفت تا انتهای کارگر میره و اونم با

نامزدش بود،معلوم بود .

 میمی سوار شد و راه افتاد منم دیدم وای موبایل میم تو جیبمه

هرچی اون وسط خیابون بال بال زدم راننده منو ندید.منم دویدم

با چه سرعتی یهو راننده یه مسافر دید و وایساد و خدا رو شکر رسیدم

گوشی رو دادم به همسری.

رسیدم خونه 11 بود و همون که پیاده شدم اون 500 تومن رو انداختم

تو صندوق صدقات جای کرایه اون بنده خدا.

میمی 5 شنبه خودش رفت نمایشگاه و کفش رو عوض کرد.

کوچیک بود و پاشو میزد.گفتم من بیام هر کاری کردم نذاشت برم ...

الهی بمیرم انقلاب سوار شده بود گفته بود ایستگاه آزادی اما

مرتیکه برده بود آریا شهر .خلاصه مردم و زنده شدم تا خانوم رفت

و برگشت.هی تند تند زنگ میزدم بهش.آخه نانازم که خوب بلد نیست

 تهران رو هرجا هم بوده من بردمش .

امروزم مامان میم اومد و رفتن برای مامان خرید.

میم نذاشت من برم.

البته حق داشت خب مامان میخواست لباس زنونه بگیره و حتما من

 باشم کمی سخت باشه براشون...

اما خیلی دوست داشتم برم آخه من مادر زن رو دوست دارم.

خلاصه این بود آپ طولانی ما ....

میمم خیلی بهم خوش گذشت اون لحظاتی که دستمون تو دست

هم بود و داشتیم لباس انتخاب میکردیم.اون لحظاتی که لباس تنم

 میکردم و نظر میدادی.اون لحظاتی که لباس تن میکردی و نظر

میدادم و ....

مانتو که می خریدیم گفتم خانوم اجازه بده رئیس خودش بیاد

تخفیف میخواد من الان حساب کنم دوام موکونه ...

قربون رئیس برم من.

من همیشه به فرمانها و اطاعت های تو توجه میکنم نانازم قلب

 

مریمم خیلی دوستت دارم و از حالا دارم عضه میخورم که میخوای

این هفته برگردی خونه....

تعریف کردم و نوشتم از خاطراتمون اشک تو چشمام جمع شد ...

خیلی ماهی مریمم

دوستت دارم گل مریمم

...

..

.

 

 

فدای تو      عاشق تو      محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٤ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

می نویسم برای تو ای تنها بهانه برای بودن...

مریمم...

 

ما اومدیم.

نمیدونم از دیروز بگم یا امروز.

از دیروز.خب ما رفتیم بیرون و من یه جمله گفتم نمیدونم چه خاطره ای برای میمم

 تداعی شد دلخور شد و ...

هنوزم نمیدونم اما گذشته ها گذشته...

خلاصه دیروز با ناراحتی از هم جدا شدیم.اول میمی ناراحت شد و من مدت زیادی حف

زدم و اون حالش خوب شد اما من بدخلقی کردم بعدش.یعنی میمی آروم شد من

کمی زیاده روی کدم و بی تفاوتی کردم .

نمیدونم چرا این بار خودخواه شدم.میمی که سوار اتوبوس شد رفت کلی اشک

 ریختم.آخه گلم با ناراحتی رفت و ...

اومدم خونه میمی تو وبلاگ نوشته بود و منم خبر نداشتم.خونه تا رسیدم جروبحث

کردم با داداشم و بلافاصله میمی زنگ زد و خوب جواب ندادم.اون ناراحت تر شد.

شب گفت من صبح میام کرج و ...

من میدونستم میاد تا با هم مثل همیشه بشیم.

تا صبح خیلی اشک ریختم.بدترین شب زندگیم بود.میدونید نه که اوضاعمون بحرانی

یا خراب شده باشه ها.خب برای محمد و مریمی که همیشه عاشق هم هستن

حتی ناراحتی طرف میشه ...

خود میم میدونه منو قهر؟؟!!تعجب

نمیدونم متوجه میشید منظورمو یا نه.

خلاصه صبح شد و من میمی رو از خواب بیدا کدم و گلم راه افتاد.بابا پشیمون شد

 بره سر کار و ماشین موند خونه.میم انقلاب بود که گفتم بیا آزادی خودم میام

 دنبالت.میمی زود رسید انقلاب و منم برای رسیدن با چنان سرعتی رفتم که نگو

خلوت بود همش ١٨٠ اینا سرعتم بود.واقعا میخواستم زودتر برسم کنارش.

هرچند الان میبینم اشتباه کدم و خطرناک بید.جوونم و نادون(میمی میگه).

خلاصه آزادی پیدا کردم گلم رو .رفتیم تو طرشت و یه جا تو سایه باهاش حف زدم و با

سعی فراوان لبخند رو تو لبای گلم دیدم و گفتم بریم کرج خرید فریم عینک.

رفتنی به کرج هم تند رفتیم . بی ادبا هی لایی میکشن و آدم رو تحریک میکنن.

خلاصه رفتیم و نزدیک خونه  چندتا مغازه فریم عینک دیدیم اما پسند واقع نگردید.

من شرمنده که عشقمون شده شکمویی.اما خو رفتیم رستوران و باقالی پلو با مرغ

خودیم.خیلی مزه داد و منم طبق معمول نصف غذای میمی رو خجالت

بعد نهار رفتیم دنبال لوازم تحریر که هر جا میرفتیم یه چیز گیر بود.

میمی بن کارت گرفته بود از دانشگاه .رفتم تو مغازه میگم خانوم شما کارتخوان دارین؟

میگه بله اما خودشون نیستن؟(صاحب مغازه) منم با سری شاخدار از مغازه خارج

شدم و ... 

بعدم رفتیم پای کوه و کمی حف زدیم که مریم رو ببرم سوار کنم برگرده بره خوابگاه

که میمی گفت طول میکشه برسونیم خوابگاه؟ما هم که ته خانوم دوست و

زن ذلیل.خلاصه رفتیم تو اتوبان و گل میمم رو رسوندم خوابگاه .

اونجا هم کمی کنار خیابون حرف زدیم و خندیدیم .

میمی دفتر سرگروهی دبستانش رو اورده بود و خوندیم و خندیدیم...

بعدم گلم رفت خوابگاه...

منم برگشتم.امروز شدم مارکوپلو.

خدا رو شکر خیلی خیلی خوش گذشت بهمون.من فدای گل میمم بشم.

اون جمله مریم خانوم که تو کامنت ها بود ""آشتی بعد قهر خیلی شیرینه"

واقعا درسته و خیلی شیرینه.هرچند ما قهر نبودیم.گل مریمم میدونه من اسیرشم...

دیشب که نشستم و عکسای قدیم رو دیدم کلی اشک ریختم.

مگه آدم خاطرات و شیرینی های زندگیشو فراموش میکنه...

مگه گرمای دستای معشوق رو فراموش مینکه...

مگه صدای نفس های معشوق رو فراموش میکنه...

راستی ما هم عکس بچون رو درآوردیما.اسم من ٣ قسمتی و مریمم با احتساب سادات

 بودن یعنی مریم السادات .... ..... ۴ قسمتی بود.من اول ناقص زدم و یه شکل اومد

بعد یادم افتاد ااا اون قسمت ٣ خودم رو نزدم اونو زدم یه بچه سیگاری و الکلی در اومد

که با وضع بدی روی گلاب به روتون دس به آب فرنگی نشسته بود ...

همون موقع بابام اومد تو اتاق منم نصفه شبی زده بودم زیر خنده ،میگه حالت

خوبه؟؟

میگم مریم کمی به بچه ها برس اینه دیگه.

اما این عکس اسم به فارسی محمد و مریمی کامل بود که اومد.

خیلی جیگره مخصوصا اون حرکت صورتش که به باباش رفته(میمی میدونه خودش)

چشاش به مامانش رفته...

 

 

 

تشکر میکنم از همه دوستان عزیز که اومدن خونمون.

اون عزیزایی هم که در مورد من نوشتن به خدا من اون جور نیستم خب همیشه

من میام و مینویسم از من شناخت دارین اما دلیل این عشق و ماندگاریش مریمم

هست که واقعا مثل یه همسر همیشه پشتمه و دلگرمم به آغوش گرمش تو تمام

مشکلات و مسرور از لبخندهاش تو شادیامون.

 

زندگی مشترک یه طنابه که هر سرش دست یه نفره.فقط با تعادل با پرجاست.

مطمئن باشید اگه طناب رو به سمت خودتون بکشید چیزی بیشتر از رهایی اون

و افتادنش به زمین نصیبتون نمیشه.فقط اعتدال و همراهیه که میتونه اونو پابرجا

نگه داره...

یه تیکه از دفتر سرگروهی مریمی رو بزارم خاطره بشه ..

""سلام نیلوفر جان خواهش میکنم به حرفهای من گوش ده.عزیزم تو مثل خواهر من

 هستی .عزیزم تو نباید از فرمانها یا اطاعتهای سرگروههایت سرپیچی کنی.نیلوفرجان

 اگر سرپیچی کنی هم از نمره ی خودت کم میشود و هم نمره ی سرگروه تو.تو فقط در

یک کلام باید از فرمانهای سرگروهت اطاعت کنی.خدا نگهدار. ""

 من بخورمت میمی که با اون فرمان ها و اطاعت هایت که منو کشته با اون خط

جیگرت که دلمو برده...

فدای تو    عاشق تو    محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٧ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


سلام بچه ها.

امروز خیلی روز بدی بود.هم برای من هم برای محمدم.الان خیلی خیلی حالم

بده.دیروز رفتم دانشگاه.بعد از ظهرش با محمدم بودم.رفتیم نشستیم توی ایستگاه

اتوبوس.یکم حف زدیم.بعد به پیشنهاد من رفتیم جیگر خوردیم.من واسه محمدم

لقمه می کردم.اونم واسه میمش.چه قدر مزه میداد وقتی عزیز دلم برام لقمه میگرفت.

الهی من فدای اون دستای مهربونت بشم محمدم.الهی فدای اون معصومیتت بشم.

بعدش هم قرار شد فردا محمد جونم از خونه واسه ناهارمون لقمه بیاره.بعدم باباش

اومد و رفتن کرج.منم برگشتم خوابگاه.

شب هم از اخبار جنایات  ریگی رو دیدیم.واقعا یک انسان چه جوری اینقدر بیوجدان

و سنگدل میشه؟ناراحت

امروز هم ساعت 10 پاشدم و یکم اتاق رو مرتب کردم و آماده شدم تا با همسر گلم بریم

بیرون.مژه

محمدم ای کاش بونی که بدون تو زندگی برام معنا نداره.من مثل خیلی ها که شعار

میدن نیستما.تو همه زندگی منی.همه وجود منی.من همیشه بهت افتخار میکنم

عزیز دلم.ماچ

بعدش هم نمیدونم چی شد که من ناراحت شدم و محمدم رو هم ناراحت کردم.

اینجا نمیتونم دلیلش رو بگم.ولی محمدم به خدا اون موقع دلم شکست.یاد گذشته

افتادم.هرچند زیاده روی کردم و امروزمون رو خراب کردم.محمدم عزیز دلم مهربونم تو که

همیشه خطاهای منو میبخشیدی.این بار هم منو ببخش.میمیرما.گریه

قول میدم که جبران کنم همسر گلم.امروز محمدم یه عروسک هم برام خریده بود.خیلی

ناز بود.دستاتو میبوسم محمدم.محمد جونم از خونه هم لقمه آورده بود.کتلت و

سوسیس.

محمد جونم این میمی خیلی دوست داره.اندازه تموم ستاره های آسمون.امروز وقتی

دستم رو بوسیدی بهترین لحظه بود خوشگلم.

محمد جونم  میدونم نتونستم به قشنگی تو بنویسم ولی این نوشته رو به عنوان یه

هدیه از میمت قبول کن...ماچ

 

                                          فدای تو    عاشق تو     میم تو

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٥ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات()


سلام دوستای گلمون.من مریمم.

خوبین؟سلامتین؟محمد جونم خوبی؟الهی فدات بشم.خیلی دل تنگتم عزیز دلم.

محمدم کاش زودتر ۴ شنبه بشه.بیام پیشت.بریم روی صندلی همیشگی بشینیم و

...

الهی قربونت برم.

بذارین منم مثل محمدم تعریف کنم.از این هفته دیگه دانشگاه چادر میپوشم.همه میگن

خیلی بهت میاد.مژهشنبه رفتم سر کلاس.ظهر هم با بچه ها رفتیم ناهار.دوباره فائزه

غذا نداشت.هر روزی یکی غذا نداره و بقیه باید ایثار کنننگرانبعد از ظهر هم فقه داشتیم

.مبحث نکاح.چه رعد و برقایی میزد آسمون.خلاصه برگشتنی یه عالمه ترافیک بود.دیر

رسیدم.شام هم کباب بود.بعدش هم رفتم نماز جماعت و با محمد جون خوشگل ناز

مهربونم حرف زدم.محمدم لپتو بیارماچ

امروز هم ساعت 10 کلاس داشتم.بچه ها میگفتن صبح توی خواب میخندیدی.آخه

داشتم خواب خنده دار میدیدم دیه.

روسری که محمدم برام خریده بود رو پوشیدم.بچه ها گفتن چه قد ناز شدی.

آخه سلیقه ی جیگر طلامه دیگه.فداش بشم من.

بعد رفتیم ناهار و دوباره فائزه غذا نداشتنیشخند

همینا دیگه.محمدم دوسسسسسسسسسسسسسسسست دارم.

میبوسمت.عزیز دلمی.امید زنده بودنمی گل نازم.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات()


هوالمحبوب

سلام

دلم تنگ شده و بهونه میگیره.گفتم بیام خونمون بنویسم.

21 بهمن سالروز فوت مادر بزرگم بود و هفته قبل هم سالگرد فوت مادر بزرگ مریمی.

مادر بزرگ من 2 سال شد و برای مریمم 1 سال گذشت.

خدا همه رفتگان رو رحمت کنه ....

مریمم رفته خونه و خب معلومه دیگه دل محمد چی میشه....

بزار تعریف کنم.

از شنبه میگم.

صبح زود بیدار شدم برای انتخاب واحد که نمیدونم سایت دانشگاه چی شده بود

 که سرعت خیلی پایین بود و خدا رو شکر به سختی واحدهایی رو که می خواستم

 برداشتم البته نشد که همه چیزایی رو که دوست داشتم بردارم و 14 واحد شد و

 منم اجبارا کارآموزی رو برداشتم تا کم نباشه.

به امید خدا ترم دیگه تموم میشه و خلاص.

کار آموزی البته نمیرم و خودم نامه هاشو پر میکنم و مهر دفتر بابا رو میزنم.

خدا رو شکر دانشگاه دو روز شد و البته یه کلاس شد 8 و نمی دونم چی کنم.

من صبح میرم کلاس خوابم میبره استادشم خانومه فک کنم سوژه خنده همه جور شد.

یکشنبه مریمم رفت کلاس و شب که اومد گفتم میتونی بیای مخابرات نشد

هوا سد بود و گلم هم خسته .من آخه خیلی داغون بودم.

با موبایل هم که کم میشه و آدم دل باز نمیشه.

دوشنبه مریمی باز رفت کلاس و غروب اومد.

قرار شد 10 زنگ بزنه اما من هی موبایلش زنگ زدم و متوجه نشده بود.

گلم باز خواب بود مث اونروز.دیشبش نگو تا دم دمای صبح با دوستاش حرف میزدن و

خسته بود.خلاصه بیدا شد اما دیر بود.تو اون لحظات که میمم خواب بود

 من خیلی حالم بد شد .دل تنگ میشم و استرسی حالم بد میشه اسید معدم

زیاد میشه و شدیدا ضعف میکنم و ...

خلاصه با غم و دل تنگی تا صبح سر کردم.

میمی جدیدا خیلی مهربونی میکنه و ناز شده و هی دلبری میکنه .دیوونه کرده منو.

قبلا هم بودا اما نمی دونم چرا من ...

صبح سه شنبه بیدار شدم و قرار گذاشتیم من 3:30 انقلاب باشم.

2:30 بود رفتم سوار ماشین بشم برم تهران.بابا هم ماشین رو برده بود از شانس

ما.سیدم که سوار تاکسی بشم دوستم زنگ زد که نمره ها اومده و

 گفت شده 15 منم خواستم هندونه بزارم زیر بغلش گفتم خب تو 15 شدی

من 10 هم نمیشم !اونم پررو میگه آره دیگه حتما!!!!

به لطف فناوری با موبایلم رفتم و دیدم خدا رو شکر اون متحانی که مریمی چشمش

 می سوخت و خوب ندادم رو 15 شدم و اون یکی رو هم 17.خدا رو شکر.

رسیدم انقلاب و میمم رو دیدم فدا فدا فدا.رفتیم سوار اتوبوس شدیم بریم پارک

لاله.میمی یه کوله لپ لپشو داشت و یه ساک کوچولو.منم گفتم خب مریمی تو

 باربر میخواستی چرا الکی شوهر کردی...

تو اتوبوس کلی اذیتش کردم که درس رو افتادم.

فداش بشم مهلبون خودم کلی دلداری داد و اصلا به روی خودش نیاورد.

از اتوبوس که پیاده شدیم هوا خیلی سرد بود.

یهو دیدم یه پسر بچه که ترازو داره و فال و اینا و معمولا جلو در موزه هنرهای معاصر

میشینه از سرما جمع شده و رفته زیر شمشادای کنار پیاده رو ...

خیلی دلم سوخت.چی میشد کرد.فقط رفتیم روی ترازوش و ....

گفتم اینا این همه میان میگن 30 سال قبل این و آن و ... هنوز یه نهاد حمایتی

نتونستن درست کنن برای بچه های این سرزمین مثلا آپولو فضا میکنن.

رفتیم و تو اون سرما کنار هم مث این جوجه ها که سردشون میشه جمع شدیم و ....

برای گلم قسمت اول برره رو که دادگاه کیانوش استقرار زاده بود و ریختم  

رو لپ لپش .استادشون گفت بود ببینن.نمیدونستم حقوق خوندن طنز هم میخواد.

بقیه قسمتاش کپی نشد.

بعدم گفتم نمره هامو و کمی اول دلخور شد که اذیتش کدم و اما بعد لبخند زد.

به خدا این ترم خیلی تلاش کردم.اگه ریاضی رو نمی رفتم معدلم17 میشد.

حالا شد 15.2 برای من درس نخون خیلی پیشرفت بید.

کلی میمی رو بغل کدم که سدش نشه.چقدر مزه داد.

تا نزدیک 6 اونجا بودیم.

دیگه مردیم از سرما و بلند شدیم.

رسیدیم دم مسجد پارک داشت اذان میداد.

مریمم بلند گفت

خدایا به همین وقت قسمت میدم این پسر رو برای من نگه دار .....

منم همینو بلند گفتم و...

بعدم گفتیم خدایا به همین وقت یه سر پناهی به ما عطا کن.مردیم از سرما ...

رفتیم پایین و برای غذا مونده بودیم.

خلاصه دیدیم وضع مالی خوب نیست و رفتیم ساندویچ خودیم.

از اونجا هم رفتیم مترو و ترمینال جنوب.خدا رو شکر خلوت بود.

میمم بلیت گرفت و روبوسی کردیم و خدا حافظ ....

گل مریمم باز رفت و دل جفتمون شروع کرد به شمارش لحظه ها برای ...

 

خدا خدا میکنم روزها زودتر برن و گل مریمم برگرده.

هنو هیچی نشده جفتمون خیلی دل تنگ شدیم.

بی معرفت تو پارک اینقدر دلبری کرد که ....

نمیدونم چی بگم.رفتم تو رویا و .....

 مریمم دوستت دارم

 

و آفریدگار

آسمان را

شب را

و سکوت بی انتهایش را آفرید

سکوت و آرامش شب را تقسیم کردم

نیمی از من و نیمی از تو

نیمه ی من سکوت و غم انتظار

 و نیمه ی تو لبخند و طعم وصال ...

 

 

 فدای تو    عاشق تو    محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٢ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

اصلا حال و حوصله نوشتن ندارم.

مریمی برای فرجه رفته خونه و من موندم تهنا.

تهران که هست حتی نبینمش خیالم جمع هست اما تا میره خونه دل شوره میگیرم

و همش دوست دارم فقط روزها تند بگذرن تا برگرده دوباره.

خدا رو شکر فرجه کوتاه هست و هفته ی آینده بر میگرده.

این هفته که گذشت شنبه و یکشنبه خونه بودم و مریمی رو ندیدم و دوشنبه

 هم رفتم دانشگاه.تقریبا الکی رفتیم و فقط یه درس اونم استادش خانوم بود

کمی درس داد و این ترم هم تموم شد..

دوشنبه شب برنامه نود بود و با اون مسابقه پیامکش.من همین جوری خواستم

به مریمی بگم به 3  رای بده آخه میدونستم دنبال این چیزا نیست  اس ام اس

 دادم بهش که به 3 رای میدی؟ که مثلا تو خیالم گفتم اونم میگه به خاطر تو آره و ...

نگو مریمی فکر کرده  من میخوام بذارمش سر کار و بعد که اس ام اس داد بگم

 کلاه گذاشتم سرت و ...

خلاصه گفت نه تو به 1 بده.

منم چنان ضد حال خوردم آخه تو خیالم فکر چیزه دیگه ای کرده بود.

ظهر سه شنبه که بیدار شدم(دوران امتحانا تا صبح درس میخونم) زنگ زدم به

 مریمی کی بیام گفت کلاسم تموم شده اما همون 2.30   3 بیا.من از دیشب

 دلخور بودم گفتم بیا مریم بیکاره میگه دیر بیا.

خلاصه رفتم تهران و مریمم اومد و رفتیم لاله. گفتم از پیامک ناراحتم.

خب میمم هم خندید و می گفت واقعا که ....

راست هم میگفتا خب میدونم بی اهمیت بود اما دلخور بودم و بابت اون دیر اومدن

 هم که دیگه بدتر.آخه نمیدونید که چه شوقی دارم برای دیدار مریمی.

خلاصه کمی حف زدیم و گفت دلیل داشت گفتم دیر بیا کار داشتم و ...

قربونش برم رفته بود برام کادو گرفته بود.

یه کیف چرم خوشگل

فداش بشم من

من اصلا متوجه نبودم کیفم خیلی داغون شده.مریمی جاش برام یکی خریده بود.

خلاصه متوجه شدم دلیل دیر اومدن چی بود.

هوا هم سرد بود.چسبیدیم به هم و کلی با هم حرف زدیم و ...

خیلی مزه داد کنار گلم.

کلی با موبایلش ور رفتم و ...

تا نزدیکای 6 شد و تصمیم گرفتیم بریم شام.

رفتیم رستوران و غذا خودیم.جاتون خالی باقالی پلو با مرغ

شام که تموم شد رفتیم و با مترو رفتیم به سمت ترمینال جنوب

تو مترو من داشتم جدی حرف میزدم

 مریم شروع کرد مثل من حرف زدن و عصبانی شدم .

گفتم جبران میکنم .منم مثل خودش شدم

هه هه ههلبخند

یکم گذشت کلی چهرش با مزه شده بود.

گبر کرده بود و نمی تونستم چیزی بگه منم کلی اذیت کردم خانومم روشیطان

دیگه رسیدیم ترمینال و مریمی رفت بلیتش رو گرفت و سوار شد.

الهی چنان بغضی کرده بودگریه

زنگ زد فکر کرد من رفتم گفت نمیشه بیای ...

گفتم بابا نیگا کن من اینجام...

الهی فداش بشم چنان مظلوم نشسته بود جیگرم کباب شد.

خلاصه گلم رفت.

چهارشنبه ظهر که بیدار شدم مریمی گفت یه کتابش رو فراموش کرده ببره و مونده.

خلاصه قرار شد شب از یکی از دوستاش که کرج هستن بگیرم و کپی کنم و

کنم براش.آخه اسکن هم هزینش زیاد میشد و هم حجمش.

شب رفتم کتاب رو گرفتم گرفتم و کپی کردم و اومدم خونه پای فکس.

گفته بودم بابا آورده بودش خونه.

خلاصه شروع کردم یکی یکی فکس کردن به خونه.دو تا خط تلفن داریم .

از یکی میفرستادم و با کامپیوتر میگرفتم.

1 ساعت و خرده ای شد تا همش ارسال شد.بعدم  ایمیل زدم به گلم.

گفتم خودم که درست درس نمیخونم لااقل کمک کنم مریمم موفق بشه.

خدا رو شکر خوب رسیده بود و اونم پرینت گرفت و ...

می خواستم دیشب برای خانواده پیتزا درست کنم اما اینقدر هرکی یه تیکه انداخت

 و الکی غر زدن گفتم زرشک خودم که رفتم سر خونه زندگیم درست میکنم.

من اینقدر علاقه دارم آشپزی کنم.

بذار با میمی بریم خونه خودمون کلی همیشه براش چیزای خوشمزه درست میکنم.

نمی دونم دیگه چی بگم.

دلم گرفته و خیلی دل تنگم.

 

 

انتظار

روزهای متمادی صبر کردم به شوق دیدارت ...

همیشه فکر میکردم انتظار بعد از اولین دیدار برام خیلی راحت تر میشه....

اما...

دریغ که در خیال هم فکر نمیکردم گرمای دستانت این گونه مرا اسیر خود خواهد کرد ....

.

.

.

.

 

 

دوستت دارم مریم

 

فدای تو           عاشق تو          محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱۸ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

آغاز

اومدم اما واقعا نمیدونم چی بنویسم؟

هفته گذشته که عاشورا و تاسوعای حسینی رو پشت سر گذاشتیم.

امسال خیلی دلم می خواست کنار مریم باشم اما نشد.

هم راه دور بود و هم من تا به حال این روزا تهران نبودم و نمیدونستم کجا مناسب

 هست که مریمم رو ببرم و اونم خسته میشه الکی.

تاسوعا که رفتم مسجد هی می خواستم برم پیش مریمی اما خب آخر نرفتم

و مریمم هم گفت عاشورا هم نیا.

این دو روز رو مسجد بودیم و مثل همه سال عزاداری و شور و روحیه حسینی

 مردم همه جا حاکم بود.شلوغ تر از هر سال...

دوشنبه هم رفتم کلاس و دانشگاه.

کمی بحث سیاسی کردیم و خندیدیم  و ...

تقریبا همه کلاسا تموم شده و دیگه داره امتحانا میاد.

امیدوارم همه دوستان موفق باشن و برای من و مریمی هم دعا کنن .

مخصوصا من

سه شنبه هم خونه بودم و درس نخوندم.

چهارشنبه هم که از صبح تا دم غروب تو نت برای مریمم دنبال مقاله بودم .

دم غروبی رفتم بیرون و یه تمرینی رو به دوستم دادم فرداش بده به استاد و خودم

 راهی خرید شدم برای خانوم گل.

می خواستم براش یه شال گردن بخرم.از این مغازه به اون مغازه راه افتادم.

هی رفتم بالا اومدم پایین از خیابون.چقدر سخته آخه.

نمیدونستم چه مدلی بخرمسوال

خلاصه کلی دیدم گفتم بذار یه ذره بچرخم تو خیابون گردن دخترا ببینم بفهمم کدوم

 خوشگل تره.خلاصه بعد از مدتی تصمیم گرفتم.

اول رفتم یه مغازه و برای مریمم یه ساق دست خریدم که به شنلش بیاد.

کلی هم خوش سلیقه هستما.

بعدم رفتم یه مغازه نسبتا شلوغ که مدلاش رو هم خوشم اومده بود.

شلوغ بود منم کمی وایسادم هی ملت سرشون میکردن و دیدم .

 خلاصه تقریبا متوجه شدم.

البته کمی دیگه وایمیستادم می انداختنم بیرون دیگه لبخند

بعدم موندم خدایا برای شنل مریم چه رنگی خوبه.

 رفتم به فروشنده گفتم خانوم برای این رنگ چی بگیرم و کمک کنید.

بالاخره چند تا رنگ داد که ببینم البته تصمیم گرفتم یه شال هم بگیرم

 علاوه بر شال گردن.خلاصه یکی رو نشون داد که دو رو بود داشتم میدیدم یه خانومی 

 اومد گفت بدین من ببینم اون که گرفت سرش کرد دیدم خوشگل هست و بیچاره

خوشش اومده بود و دوستاش میگفتن خیلی خوبه منم نامردی نکردم

 به فروشنده گفتم خانوم همونو بدین خوبه.شیطان

فروشنده هم گفت خانوم شال رو لطف کنید این آقا خریدنش.

بعد رفتم یه شال گردن خوشگلم خردیدم.خلاصه با هزار زور و زحمت خرید کردم.

شب اینقدر ذوق داشتم برای فردا.

آخه یکشنبه هم که عاشورا بود مریم رو ندیده بودم و واقعا دل تنگ بودم...

شب هرکاری کردم خوابم نبرد.

پاشدم رفتم سر تلویزیون و دیدم داره قصه های مجید رو میده.وای چقدر مزه داد.

اون قسمت بود که مش عباس مرد و بی بی هم بعد خواب مجید فکر کرد قراره بمیره...

اینقدر یاد مادر بزرگ خدا بیامرز افتادم که نگو.اشک همش تو چشمام بود.

آخه من پدر بزرگام رو ندیدم  و یه مادر بزرگ هم 4 ساله بودم فوت کرد حساب کنید

 اون یکی مادر بزرگ جاش تو دل آدم چی میشه...

خلاصه فیلم هم تموم شد و بازم خوابم نبرد و ...

آخه نمیدونین که ذوق دیدار بعد از چند روز دل تنگی  چی هست.

نفهمیدم کی خوابم برد.

صبح رفتم تهران و مریمم اومد.

نهار نداشتیم برای همین یه بسته ژامبون خریدیم و نون لواش و یه نوشابه و یه دوغ .

رفتیم لاله.

اول نهار خوردیم.

همون نون لواش و ژامبون دیگه.به گربه هم ژامبون دادیم.

البته من چون قندم بالاس خانوم نمیذاره نوشابه بخورم و دوغ هم که نمیشد

باهاش خورد و آخرش خودم.حالم یه جوری شدااالبخند

بعدم که عکس کوچیکی جفتمون که تو روروک بودیم رو رنگی پرینت زده بودم

 کنار هم که میمی بزنه دیوار اتاقش.

آلبومم رو آورده بودم نشون مریم دادم..چقدر مزه داداااا.

بعدم کادو هاشو دادم بهش.خوشش اومد گلم.

رفتیم کافی نت برای تحقیق های مریم .

 اونجا بودیم و من داشتم تو سایتهای مختلف میگشتم که مریمم شروع کرد در مورد

 بینی من حرف زدن و بازی کردن باهاش.

آخه من یه مشکلی دارم که نمی تونم همزمان از دو سمت بینی ام نفس بکشم.

کمی تنفس برام سخته.

من حواسم نبود و درگیر بودم یهو دیدم چشمای گلم خیسه خیسه...

فداش بشم به خاطر وضعیت من ناراحت شده بود و چنان اشک میریخت که نگو ...

آخه گلم    من فدای اون چشمای مهربون تو بشم .

اشکاشو با دستام پاک کردم و ... 

نتایجی گرفتیم وبعدم رفتیم خرید برای تولد داداشم .

تو راه مریمی سمبوسه دید گفت اینا چیه.

فداش بشم نخوده بود تا به حال.

براش خریدم

به هوای این که از اون خوشمزه هاس نگو لاش همش سیب زمینی بود و سبزی.

ما رو شرمنده کردن آخه من کلی گفتم مریمی خوشمزه بیداااا.

برای خرید تولد اصلا نمی دونستیم چی بخریم.

خلاصه باز اینقدر وسواس به خرج دادم مریمی خسته شد.

گردنش باز درد گرفت.

فداش بشم قول داد بعد امتحانا بریم دیگه فیزیوتراپی .

انقلابم که شده بود پادگان و ...

خلاصه خریدیم و رفتیم باز لاله.

کلی مریمم ازم دلبری کرد و عشقولانگی و نوازشم کرد.

فداش بشم من.

بارون شروع شد و زیر نم نم بارون حرف زدیم و با صدای گرممون از هم دل بردیم

 و یاد گذشته کردیم و آرزوی برای آینده....

 کم کم پاشدیم و رفتیم مریمم رو سوار کردم و خودمم اومدم خونه...

روز خیلی خوبی بود.

مریم گفت تو وسواسی سر خرید.

نمیدونم .اما من دوست دارم اگه هدیه برای کسی میخرم اونم واقعا از صمیم

 قلبش ازش خوشش بیاد و به کارش بیاد.

 

 *************

 

من که خیلی هوای آهنگ قصه های مجید کرده بودم

 یه قسمتیش رو گذاشتم که هر عزیزی هم یاد گذشته افتاد بتونه بشنوه.

 

 از اینجا دانلود کنید

 

 *********************

پست قبلی یا یکی از دوستان اصتکاکی داشتیم سر سیاست.

نمیدونم چرا عصبی شدم اما خب بعد از دعوتشون تو وبلاگشون حرفای سیاسی

دیدم. نه این که من تعیین کنم کی بنویسه خب من چه حقی دارم اما جملاتشون

خیلی مودبانه نبود.منم دلخور شدم.

کمی نصیحت کردم که اون عزیزم فکر کردم منم یا این ورم یا اونور و جوابم رو داد.

ما نه راستیم و نه چپ

دین ما اسلام و پیامبرمون حضرت محمد (ص)  و ولایت امیر مومنان علی (ع) و

11 فرزند از نسل ایشان رو پذیرفته ایم و امام حاضر و ولی امرمون هم منجی آخر ،

صاحب الزمان هست وفقط قائل به معصومیت 14 معصوم هستیم ...

اللهم عجل لولیک الفرج

***********************

 مریمم دوستت دارم

 

ای یوسف خوشنام ما، خوش میروی بر بام ما 

   ای در شکسته جام ما، ای بر دریده دام ما 

       ای نور ما، ای سور ما، ای دولت منصور ما 

            جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما

                 ای دلبر و مقصود ما، ای قبله و معبود ما 

                     آتش زدی در عود ما، نظاره کن در دود ما

                         ای یار ما، عیار ما، دام دل خمار ما

                             پا وا مکش از کار ما! بستان گرو دستار ما

                                در گل بمانده پای دل جان می دهم چه جای دل

                                     وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما

                                        ای راحت کروبیان ای شمس اطوارجهان              
            

                                          جان و دلی هم جان جان ای جان ما ای جان ما

 

 

فدای تو     عاشق تو     محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱۱ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

جمعه شد.

از وقتی که شروع کردیم به آپ هفتگی احساس بهتری نسبت به وبلاگ دارم .

دقیقا دفترچه خاطراتی شده برامون....

این هفته از دوشنبه مینویسم.

طبق معمول رفتم دانشگاه و خیلی خوابالو بودم.

نمیدونم چرا.

تصمیم گرفته بودم بالاخره یه بار کلاس آخر رو بمونم که موندم.

8 بود کلاسم تموم شد و داشتم میرفتم به سمت خونه(شب یلدا) که از

کارخونه تماس گرفتن یه دستگاهمون خرابه تو رو خدا بیا.

منم گفتم اگه نقد حساب کنید میام.

رسیدم کرج.از مترو که اومدم بیرون اصلا ماشین نبود.همه رفته بودن شب یلدا.

کلی زحمت رسیدم خونه .شام خوردم و بابا هم ماشین نداد و با آژانس رفتم.

12 بود رسیدم.میمم با دوستاش یلدا گرفته بودن .

منم تا ساعت 4 صبح کار کردم تا دستگاه درست شد.

کمی هم مریمی رو دلخور کردم آخه میگفت کی تموم میشه .

من نمیدونستم که جواب بدم!!

کار که تموم شد رفتم خوابیدم.

طبقه بالای اداری چند تا اتاق با تخت داشت که منم رفتم خوابیدم

.صبح بیدار شدم و پولمو گرفتم و اومدم خونه.

سه شنبه و چهار شنبه خونه بودم و با دل تنگی فراوان سپری شد تا رسید پنج شنبه.

صبح 5 شنبه نرفتم کلاس.

خوب درس نمیده.یه جزوه دارم خیلی خوبه و از روی اون میخونم.

10 بود که بالاخره گلم اومد.فداش بشم.با هم رفتیم پارک لاله.

مریمی آجیل آورده بود قربونش برم.هی گذاشت دهنم و خودم و...

براش کلی تعریف کردم و اونم تعریف کرد.

بعدم نهار خوردیم و کلی هم به کلاغا و گربه ها جوجه دادیم که بخورن.

راه افتادیم و رفتیم به سمت علاالدین تا یه گوشی بخریم.

خلاصه کلی گشتیم و برای میمی یه گوشی گرفتیم و میمم هم اون یکی

گوشیش رو داد به من و از اونجا رفتیم کوچه برلن و دنبال لباس که اصلا خوب نبود

 و رفتیم که با مترو بریم انقلاب.تو ایستگاه دروازه دولت 30 دقیقه ای نشستیم

 خستگی مون در بره.

سوار که شدیم دیدم قلم گوشی جدیده نیست و سریع رفتم دیدم اونجا

نشسته بودیم افتاده.دویدو رفتم برداشتمش که صدای در اومد تندی پریدم

و خدا رو شکر رسیدم.دیدم میم داره نگاه میکنه میگم خب میومدی در رو میگرفتی.

میخواستی من لای در بمونم بخندی...لبخندفداش بشم من.

رفتیم انقلاب و یه شنل که دیده بودیم رو خریدیم.

دیگه حال نداشتیم بریم جایه دیگه بخریم.

خیلی خوشگل میشی توش مریمم.بعدم به اصرار من باز رفتیم پارک لاله.

راستی مریم بعد از اقدام من میخواست برام قطار بخره که خودم اجازه ندادم.

چقدر زیبا و عاشقانه بود.زیر نور لامپ ها کنار هم نشستیم و کلی حرف زدیم...

بعدم دیگه اومدیم و مریمی رو سوار کردم و خودمم هم به سمت خونه...

روز خیلی خوبی بود برامون.

مثل همیشه عاشقانه و همراه با دلبری های مریمم ...

دوستت دارم مریمم...

 

***************

از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر

                                           یادگاری که در این گنبد دوار بماند

 

 

فدای تو    عاشق تو    محمد تو

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٤ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام           

در ابتدا

آغاز ماه محرم رو به همه دوستان گل و مریم السادات عزیزم تسلیت میگم .

از خدا بزرگ طلب ظهور منجی عالم بشریت ، منتقم خون شهدای کربلا ،

نابود کننده ظلم و بر پا کننده عدالت رو دارم...

 

 

این رو بعد اضافه کردم

"خواستم متنم رو ارسال کنم رفتم گوگل دنبال عکس برای انتها

تایپ کردم عاشورا و یه سری عکس اومد.

امتحان کنید

نمیدونم متوجه منظورم شدین؟چی بگم .

چرا عزاداری بعضی از ما ها باید بشه تفریح و مایه سخره گرفته شدن و ...

متن اون سایت ها و لینک ها رو بخونید!!"

 

 

چه غیبت طولانی مدتی داشتیما.

چقدر دلم برای نوشتن تو خونمون تنگ شده بود.

 

میخوام از اون هفته بنویسم.

مریمم که رفت و من آخرین بار نوشتم و مریمم یکشنبه همون هفته برگشت و

رفت خونه دختر عمه اش تا دوشنبه صبح بره خوابگاه.من از 5 شنبه اش رفته بودم

 سر یه کار و تموم  روزها حتی تعطیلات رو هم همونجا بودم و نتونستم آپ کنم.

اما دوشنبه رفتم دانشگاه 16 آذر بود و استادا نیومدن و منم راهی خونه شدم .

صادقیه سوار مترو شدم که مریمی زنگ زد داره میره خوابگاه.هوا تاریک شده بود

 و گفت نمیخواد بیای.مترو حرکت کرد هرچی خواستم بمونم نتونستم و

اکباتان پیاده شدم و به هر سختی خودمو رسوند آزادی وحالا مریم رو پیدا نمیکردم

 3 بار دور آزادی زدم و حساب کنید میدون به اون بزرگی.آخه گلم اون ورا رو درست

 نمیشناسه آدرس به من بده. یه ساک بزرگ همراهش بود ،خوب شد من رفتما.

سوار ون شدیم و ترافیک بود اخه شلوغ هم شده بود دیگه ما هم از خدا خواسته

 کنار هم کلی حف زدیم و  یک ساعت شایدم یک ساعت نیم شد

رسیدیم انقلاب و منم گفتم باید بریم شام.فداش بشم من.

شام خودیم و گل مریمم رو فرستادم رفت خوابگاه.

سه شنبه هم رفتم کارخونه.

آخه یه دستگاهشون که خارجی هست و به خاطر تحریم کارشناس براش

 نمی فرستن خراب بود من قرار بود درستش کنم  و خیلی کار برد.4

شنبه هم خواستم برم تهران که قطعه ای بخرم که میمم کلاس داشت و گفتم اول برم

دنبال گلم و بعد برم دنبال کارام.فداش بشم تو خیابون 16 آذر اومد و با هم رفتیم

حوالی دانشکده فنی رستوران.کمی ازم دلخور بود .

حق داشتا من خیلی زیاد درگیر کار شده بودم.چه رستوران با مزه ای بود.

نهار خودیم و گلم رو رسوندم خوابگاه و خودم رفتم دنبال کارام.غروب هم رفتم باز

کارخونه و تا دیروقت اونجا بودم.5شنبه هم که کلاس فرت و نتونستم برم پیش

گلم.جمعه اون هفته آپ نکردم.

و شد هفته جدید.

شنبه هم سر کار بودم و یکشنبه هم تا ظهر اونجا و و مستقیم رفتم دانشگاه سر

کلاس.

دوشنبه امتحان داشتم که مشخصه خراب کردم فاجعه بار.

سر کار بودم هیچی نخونده بودم.

خب حساب کردم سود این کار به اندازه پول 2  3 ترمه و  ایراد نداره.

تموم شد اومدم بیرون و دلم هوس خانوم کرد و منم تندی راهی انقلاب شدم و گل

 مریمم اومد و رفتیم لاله.

وای چقدر خوش گذشت کنار هم.اونجا بودیم بچه ها خبر دادن استادا نمیان و موندگار

 شدم و کنار میمم کلی لذت بردم.کلی دستای ماهشو بوس کدم.

گفت این هفته میره باز خونه سوغاتیا رو بیاره.

از اون هفته هم لپ تاپش دست منه .فداش بشم داده به من چون برای کار نیاز دارمش.

خلاصه گلم رو سوا کدم رفت خوابگاه و خودم هم ....

سه شنبه هم غروب بود دستگاه رو راه انداختم و کار کرد.

فقط کمی تنظیم میخواست.

چهارشنبه صبح گفتم تا ظهر تحویل میدم و مریمم رو خودم میبرم ترمینال که نشد.

کارا تموم شده بود که یه کارگر ناخودآگاه آپ ریخت روی منبع تغذیه و فرت...

تا برم بدمش تعمیر و برگردم و نصب کنمش و تحویل بدم خیلی دیر شد.

کارخونه دور بود آخه.

خلاصه مریمم رو ندیدم و رفت...

البته

قبونش برم چند ساعت دیگه راه می افته و بر میگرده پیش آقاش

 (گاهی اوقات مریمی بهم میگه اقا)

 

"الان خبر داد به خاطر برف زیاد بلیتش کنسل شده"گریه

نشد اون روز تحویل بدم ...

منم حساب کرده بودم 4 روز کار انجام بدم و شد 2 هفته.خسته شده بودم.

خدا رو شکر 5 شنبه دیگه راه انداختم و تحویل دادمش.

وقتی شروع به کار کرد آروم شدم و واقعا خوشحال.

شدم ما میتوانیمنیشخند

اما بی معرفتا بیشتر پولم رو چک یه ماه دادن.

اما خبر ندارن که

منم دو تا تایمر گذاشتم یکی سه هفته و یکی سه ماه اگه چکاشون پاس نشه

سیستمشون باز میخوابه و ...شیطان

خلاصه از کاره راحت شدم .

نمیدونم قشنگ نوشتم یا نه.

فعلا دل تنگ مریمم هستم و میخوام براش چندتا چیز خوجل بخرم .

نیدونم چی بخرم.

اما خوش سلیقه هستما بزار بخرم عکسشو میذارم اینجا .

میمم میخواد مانتو بخره بذار خرید من بخرم که بهش بیاد.

نمیدونم چرا هر بار خرید کدم براش ناخوداگاه بنفش خردیدم.

خبر نداشتم تا یه بار میم گفت محمد تو بنفش دوستداری همیشه برام بنفش

میخری.یهو دیدم اااااا راست میگه ها هرچی خریدم بنفش بوده.

دلم برای دوستامون تنگ شده وباید بیام خونه هاتون.

سر این کار و حساب کتاباش بابا خیلی بد رفتار کرد و واقعا رنجیدم ازش.

مریمم میدونه چی میگم.

 *****************

مریمم

همیشه کنارم بمون و شونه های گرمتو پناه دل خسته و غمگین من ...

دل گرمم

به عشقت

مهربون مریم

همیشه خدا رو شکر میکنم ...

خدایا شکرت که چند سال دیگه برای همیشه آرامش رو به من هدیه میکنی...

آرامش زندگی در کنار مریم

همونی که درد و دلام و دل تنگی هامو براش میگم و گوش میده

همونی که وقتی دلم شکسته و اشک تو چشمم جمع شده آغوش گرمشو

پناه دل خسته ام قرار میده و با نوازش هاش طعم زندگی رو به  کام من ...

مریمم مهربونم دوستت دارم

*******************

امیدوارم همه دوستای گلمون  یا مریمی و یا محمدی داشته باشن و

زندگی کنن و بدونن من چی میگم.

گفتم بیام کامنتا رو بخونم ببینم کسی نگفته و یا فکر نکرده ما جدا شدیم

 و از چیزا که مد شده...

اما

ما  یکشنبه   ،  55 ماهگی عشقمونه و عاشق تر از هر روز میایم ... 

راستی مریمم کم کم دارم اصلاح میشم و سعی میکنم غیبت نکنم.

اخه گلم اون روز خط و نشون کشید برای غیبت کردنام.

چشم فرشته سعی میکنم مثل تو ماه باشم.

دلم  گرفت نوشتم و هوای گرمای دستاتو کردم ...

کاش هر وقت که مثل الان اشک تو چشمام جمع میشد و بغض گلمو میفشرد

کنارم بودی ...

 

 ****************

بیا

بیا و دل منتظرم را از این قفس ...

بیا

بیا که در کنج این قفس با چشمی بارانی و انتظار وصال تو ...

بیا

بیا که دستان گرم تو تنها نجات من از این ...

 

 

فدای تو     عاشق تو    محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٧ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

من همیشه براتون مینوشتم میم

هرگز فکر نکرده بودم دوستان چی میخونن . تو پست قبل یه عزیزی نوشته بود

چرا میگی م   "میم" حرف البای فارسی و منم تازه فهمیدم ای دل غافل.

من مریم رو بیشتر اوقات دوتایی هستیم میگم mayam

حرف   ر    رو نمیگم.

صداش میکنم میگم میم  تو جوابم میگه میم  (یعنی جان)

با لحن آوایی درخواست و پاسخ.

این بود خلاصه میم گفتم من.

 مریمم رفته خونه چون بابا اینا از مکه برگشتن...

هفته ای که گذشت خدا رو شکر مثل همیشه هفته ای خوب و عاشقانه

در کنار هم بود...

یکشنبه که مثل همیشه رفتیم پارک لاله.مریمم نهارش رو از سلف تو ظرف گرفته بود

 تا زودتر بیاد و بیشتر کنار هم باشیم.رفتیم لاله و نانازم نهار خود.

چند قاشقی هم دهن من گذاشت...

با هم حرف زدیم و مثل همیشه ...

خیلی خوش گذشت...

بعدم که ٢ رسیدم دانشگاه خدا رو شکر غذا تموم نشده بود و منم خوردم.

دوشنبه هم رفتم کلاس و درس...

همیشه کلاس آخرم که ۶تا ٨ هست رو میپیچونم.٢

 بار تصمیم گرفتم که امشب میمونم و بند پ نمیزنم که هر دوبارم استاد نیومد.

برگشتن تو مترو هم با یکی بحثم شد.سر سوار شدنش.

میبینه دو تا دختر اون لب در هستن پشتشو میکنه و هول میدشون میاد تو.

میگم چرا و .... 

  میگه من که پشتمو کردم  و بعدم میگه آقا مثل این که بار اول هست مترو

سوار شدیااا.خلاصه بحث کردیم زیاد.میگه آقا در حد زیر لیسانس بگو تو مایه های

تصمیم کبرا ما حالیمون بشه.کمی بعد عصبانی شد گفت به تو چه؟

منم گفتم تو نه شما ملت ترکیدن وسط دعوا....

خلاصه مردم خیلی بی فرهنگ شدن.میگه خب برن واگن خانوما.

میگم مگه جنگله که هرکی اومد اینجا حمله کنید آخه!!!

نمیدونم والا.

سه شنبه هم میخواستم درس بخونم که ظهری بابا زنگ زد گفت بیا برو یه کارخونه

 کارو ببین اگه خواستی انجام بده.از جمعه میگفت و منم چون عصبانی بودم

 از دستش نمیرفتم.

خلاصه قرار شد برای بازدید برم و رفتم.

چهارشنبه دوباره رفتم پیش بابا و قیمت اجناس اون کار رو پیش فاکتور کردم

براشون و سر بیعانه توافق نشد.ساعت 3 بود رفتم لاله و میمم اومد.

برای 8 بلیت داشت.

دو ساعتی اونجا بودیمان.وای چقذه خوش گذشت.

بعدم رفتیم هاتداگی خوردیم و رفتیم مترو.

خدا رو شکر با مریم بودماااا.

له شدیم.من قطر دلم فکر کنم نصف بیشتر کم شد.

خلاصه گلم رو بردم ترمینال و سوار کردم و پولامو دادم میم و کارتشو گرفتم .

((تو این دو روزه خالی کردم حساب خانومو))

با دل تنگی باز مریمم رفت.

مادر خانوم جان هم برام طواف کرد و نمازم خوند.

الانم تو هتل دارن شام میدن و جای دسته گل کل خاندان یعنی آقا محمد خالیه ...

هی هی ...

5شنبه رفتم با بابا رفتم و ییهو از کارخونه زنگ زد که نقشه هامونو

اصلا نمیخوایم و هزینه ویزیت رو میدیم.منم فرستادم و رفتم سر کلاس.

داشتم قشنگ جزوه مینوشتم دس خون که باز زنگ زدن که نه پشیمون شدیم

و چک بیعانه رو میدیم به پیک.منم با شرمندگی کیف رو برداشتم و کلاس فرت...

امروزم از صبح سر کار بودم و فکر کنم تا چند روزی یکسره اونجا باشم.

محصولات لبنی خواستید در خدمتیمااااا

این بود دفترچه خاطرات مریم و محمد

راستی دوستای گلی که از سیِّدم عیدی میخوان نوبت بگیرن.

گفته باشم خودم اول صف هستما.

پارسال که به همه هم کلاسی ها عیدی داد و یه مخصوص هم به آقاش.

 **********

دوستای گلمون ببخشید نیومدم وبلاگ های شما.

امیدوارم ما که نمیایم شما ما رو فراموش نکنید.

کمی سرم خلوت بشه میام.

*******************

امشب یکسر شوق و شورم

              از این عالم گویی دورم

 

مریمم زود برگرد ...

نذار باز اشک تو چشمام ...

 

فدای تو        عاشق تو        محمد تو

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱۳ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

این جا مینویسم برای آیندمون ...

برای مرور خاطراتمون....

...

یه هفته دیگه هم گذشت و ما هفت روز به هم نزدیک تر شدیم...

 

یکشنبه باز ماشین نبود و منم قبل نهار رفتم پیش مریمم و رفتیم پارک.

تا نزدیکای 1 اونجا بودیم . بازم دیر شد.آخه مریمم داشت صورتمو نوازش میکرد

و باور کنید زمان از دست جفتمون رفت یهو به خودمون اومدیم و دیدیم دیر شد و ... 

 بعدم راه افتادیم مریمم رفت کلاس و منم رفتم دانشگاه.

 

دوشنبه و سه شنبه هم  خبری نبود.

چهارشنبه رفتم که دارو هامو بگیرم و با مریمی قرار داشتیم که برم دانشگاه

دنبالش و با هم بریم.

وسط راه بودم که گلم زنگ زد خواب مونده و نرفته کلاس.فداش بشم.

منم رفتم خوابگاه دنبالش و گلم اومد و با مترو رفتیم ایستگاه حقانی 

 از اونجا رفتیم سه راه زعفرانیه و دارومو گرفتم.بعدم به پیشنهاد من رفتیم دربند.

اول نامرد سواریه سر کرایه سرم کلاه گذاشت.

تقصیر من بود که به حرف مریمی گوش ندادم.ببخشید رئیس.

خلاصه رفتیم بالا و چقدر با صفا بود.سرد بودا اما آفتابی و هوای خوبی بود.

رفتیم اونجا نهار.وای نامردا چقدر گرون بود غذا.

کلی پول از کف رفت .اما خب مزه داد.

یه چیز بامزه اونجا هم داشتیم غذا میخوردیم یه گربه اومد .

مریمم هم که مهربون باز غذا داد بهش و ...

بعد از نهار هم کنار هم نشستیم و حرف زدیم خیلی مزه داد.نزدیکای 3 بود که

 برگشتیم.اول رفتیم انقلاب مریم رو سوار کدم و بعدم خودم برگشتم کرج.

اومدنی کمی مریمی رو دلخور کردم.قصدی نداشتما.

یه کلمه ای با معنی دیگه از دهنم در رفت.شب رفتم خونه در موردش با میمی

حف زدم و معذرت خواستم از گلم.

 نمیخواستیم فرداش که 5 شنبه بود بریم بیرون .

شب تا دیر وقت درس خوندم و 2 بود خوابیدم و صبح مریمی 9 بود زنگ زد قطع کردم و

 گفتم ماشین که نیست نمیشه برم و خوابیدم.11

 بود بیدار شدم دیدم اااا سوئیچ هست و سریع زنگ زدم مریم میام.

آخه از دیروز جفتمون خیلی خسته بودیم .

مریمم نمیتونه خیلی راه بره و وایسه گردنش درد میگیره.نانازمی.

خلاصه گوله رفتم پیش رئیس که حمام بود.رسیدم هنوز نیومده بود 

 منم به دنبال ... داشتم اون حوالی میچرخیدم که یه حسینیه دیدم و نمازم هم خوندم.

رسیدم دم خوابگاه مریمم اومد و نهار هم آورده بود.گفتم کجا بریم؟

نقشه باز کردم و گفتم بریم این پارکه.پارک پرواز رفتیم.ماشین رو پارک کردیم 

 رفتیم رو چمنا نشستیم و نهار خودیم.

برای خودش ماکارونی گرفته بود و منم کباب از دیشب.

دیدم سه تا کبابه و به اندازه یکی برنج؟؟؟میگم برنجا کو؟؟

میگه صبح گفتم نمیای و دادم کبوترا خودن.

فداش بشم 10  15 تا کبوتر داره خوابگاه میان میم غذا میده بهشون.مهلبون.

بخندین پیشاپیش.باز یه گربه اومد اما بالا شهری بود دیگه.

 اونم سیر رفت دنبال خونه زندگیش.

بعدم رفتیم عکس گرفتیم که خیلی جالب شدن.هر کدوم خود به خود یه افکت

 گرفتن.وسائل رو گذاشتم زمین موبایل رو کیف گذاشتم و زدم تایمر و دویدم

 پیش مریمم و ....             این یه نمونش 

بعدم کمی تو ماشین حرف زدیم و رفتیم خوابگاه.

دیدم زوده و دلمون هنوز تنگه کمی رفتیم پایین تر از در خوابگاه و حرف میزدیم.

گفتم مریمی میخوای پشت فرمون بشینی ؟  قبول نکرد اما زوری مجبور کردم

و قبول کرد. میمی گفت من جلو رو نمیبینم .

اخه ما همه درشتیم و صندلی ها تا انتها عقب و پشتیش هم که نزدیک افق

اول صندلی ها رو ردیف کردیم و کمی اوضاع بهتر شد .خلاصه نشست و راه افتاد.

دو سه دوری زدیم.قربونش برم بابا کارش درسته....گواهینامه داره اما فکر نمیکردم

 اینقدر با جسارت شروع کنه.آخه دیروزش من هی از رانندگی بد خانوما غر میزدم

و مریم حس ناسیونالیستی پیدا کرد دوام کرد...

همون نگو خانوم خیلی جسارت بالایی داره در این امر.

من فدای تو بشم مریمم.

عزیزمی مریمم.

چقده مزه داد.بعدم باز حرف زدیم و رفتیم برای مریمی خرید و گلم رو رسوندم دم

خوابگاه و بارونم شروع شد.

دیگه راه افتادم به سمت کرج و مدت زیادی تو ترافیک موندم.

اما حس نکردم آخه تو  حال و هوای اون روز بودم....

 

 

 

دوستای گلمون ببخشید کم میام آخه درس خون شدم.

باورتون نمیشه اما هفته قبل بالاخره پس از ترمها انتظار 7  8  تا تمرین حل کردم.

اینقده حال کردم که درس میخونم و ...      

راستی یه خانومی اومده بود نظر خصوصی گذاشته بود که

"حالم بهم خورد از این همه مزخرفات و خودتونو گذاشتین سر کارا"

خب خواهر من مگه ما مجبورت کردیم بخونید یا شما خرج پرشین بلاگ میدی

 که ناراحت مطالب ماهستی.

جالبه ها هرجور فکر کردم تو این روزا تا بفهمم تو مغز بعضی ها چه خبره نشد.

میاد میخونه و بعدم ...

ااااا الان فهمیدم نکنه فکر کرده اسم انتظار دنبال تحقیق انتظار آقا امام زمان بوده؟؟؟

چمیدونم !

البته آی پیش از دانشگاه الزهرا بود.تا دیدم شصتم خبر دار شد.

بنده خدا از خواهرا بودن.خواهرم عشق و عاشقی  (مزخرفات) برای ما و دعا و نیایش

 و قرب الی الله هم برای شما...

 

مریمم هفته دیگه میره خونه.آخه بابا و مامان میان از مکه....

یعنی مادر خانومم برام سوغات گرفته؟؟؟

 

مریمم تو ماشین که دستتو گذاشتی روی صورتم 

و  داشتی نوازشم میکردی شیرین ترین لحظات عمرم بود....

 

مهربانم  ...

    آن لحظه که تو مرا از آرامش به در کردی ...

        آن لحظه که مرا غرق در رویا کردی ...

             آن لحظه که اشک را بر گونه هایم جاری ساختی ...

                 زمانی بود که

                       نجوای  دل عاشقت را با نرمی انگشتانت به من رساندی ....

                             و آن درخشش اشک بر چشمانم ، شور با تو بودن بود و ...

 

 فدای تو      عاشق تو       محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٦ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

29 آبان ماه هم اومد...

نیمی از سال عاشقونه ی ما گذشت....

امروز عاشقانه ای دیگه برای مریم و محمد اومد...

خدایا شکرت ...

امروز شد 54 ماه...

مریمم بهت تبریک میگم و امیدوارم همیشه در کنار هم عاشقانه و استوار ادامه بدیم...

مهربونم امیدوارم منو بابت بدی هام ببخشی .

مریمم انتهای هر ماه طعم دیگه ای داره برام ...

چقدر مزه میده میام مینویسم از عشقمون و ...

 

یکشنبه که طبق معمول خواستم برم پیش مریمی ماشین خونه نبود.منم زودتر راه

افتادم و رفتم پیش مریمی.بعد از نهار مریمم اومد و رفتیم پارک لاله.

گفتم زیارت قبول.نشستیم جای همیشگی و ...

حسابی خوش گذشت و گفتیم و عشقولیدن کردیم و ن  وازش و ...

حالم باز کمی بد شد .مریمم 1 کلاس داشت و زود باید جدا می شدیم.

موقع رفتن میگه تو روبوسی نکردی گفتی زیارت قبول ، قبول نیست.

بعدم نمیذاره روبوسی کنم میگه نه زشته. خلاصه بای بای شدیم .

بعد دیگه کمی حالم جا اومد رفتم تهنایی با غصه نهار خودم.

دوشنبه هم که دانشگاه بودم.

سه شنبه رفتم سر کار.گفته بودم سه شنبه و چهار شنبه روز های آخره و دیگه

نمیرم.میخواستم یه پیچو ببندم تنبلیم اومد و جای سوراخ زدن،با پیچ سر مته دار و

سر نامناسب برای پیچ گوشتی برقی شروع کردم که در رفت و بالای پیشونیم خورد

به یه جای تیز و کمی زخمی شد.ظهر مریمم اومد و کمی حف زدیم و منم

که حرف تو دهنم نمیمونه گفتم بهش(واقعا نادونم)اونم دید و ناراحت شد و ...

گفت اگه فردا بیای سر کار من 5 شنبه قهر میکنم نمیام.

گیر کردم.خلاصه مریمم اون روز با دلخوری رفت.بمیرم الهی

خب فرداش من مجبور بودم بیام به خاطر تموم کردن کار و خیلی مسائل دیگه و

جلوی مریمی شرمنده شدم.خودمم دوست نداشتم اما خب...

مریمی خیلی دلخور شده بود و منم تمام امیدم به اون مهر و دوست داشتنش بود.

چهارشنبه شب من مثل هر هفته با کلی امید وسایل رو جمع کردم .میوه و تخمه و ...

ته دلم خب میگفتم میمم میاد دیگه.هرچند خیلی ناراحت بود و جدی .

منم میدونستم جدی گفته اما خب امید داشتم به مهربونیش دیگه.

صبح زنگ زدم و گفت میام اما قهرم و زود میرم و ....

کلاسم تموم شد تندی رفتم و دیدم عزیزم اومد.

وای چقده عصبانی بود.حق داشت من مثل همیشه بی توجهی کرده بودم و

خودمم میدونستم اما به خدا گیر کردم این وسط.خدا خودش کمکم کنه خسته شدم.

خلاصه رفتیم و مریم نازم نهار آورده بود.خودیم.

بعد نهار گفت میرم و من زوری نگه داشتمش دستشو گرفته بودم که بغضش ترکید ...

بمیرم چنان اشک ریخت که ترسیدم و تمام تنم لرزید.

خلاصه نگه داشتمش (با کلی گول که تو اون حال خندش گرفت)گفت یه دقیقه و منم

گفتم باشه ساعت بگیر ، دید و دستشو گرفتم داشتم حف میزدم که دکمه ساعتو

بیرون کشیدم وایسه.بعد هی چند باری نگاه کرد متوجه نشد تا 2  3 دقیقه شد

فهمید و خلاصه خندید.

با کش و قوس بالاخره آشتی شد باهام.یهو گفت سرتو بذار رو میز نوازشت کنم و

میوه خودیم و کلی خندیدیم و منم شرمنده شدم باز به خاطر محبتش .

سرد شده بود و داشتیم میلرزیدیم تا آخرین لحظه موندیم و حرف زدیم تا توان از

 کف رفت و رفتیم نماز.

اومدیم بیرون از نماز خونه زودی جای اون روز روبوسی کردم و گفتم زیارت قبول

بعدم که رفتیم پیراشکی و از اونجا کافی نت تا روبه راه کنیم که به زودی مریمم بیاد

بنویسه اینجا.

برای گلم یه ساعت خریدم کلی خوشگل...

اونجا فهمیدم ساعتی که پارسال برام خریده بود خیلی خیلی گرون تر از اونی بود

که فکر میکردم . وای چقدر خجالت کشیدم . چنان حالی پیدا کردم دوست داشتم

زمین دهن باز میکرد و ...

مریمم تو خیلی ماهی.چقدر به فکر منی و اما من...

  سوغاتی های مشهدم که یه پیراهن خوجل و یه بلوز بود از مریم گرفتم

بعدم (چشم نزنیدا)باز رفتیم جیگر خودیم تا منه شکمو آروم بشم

 و بعدم اون لحظه سخت....

 

جدا از عاشقونه هامون بگم

چهارشنبه خیلی دیر کار تموم شد و راه افتادیم.بعد از کلی ترافیک تو میدان توحید

طرفای  بهبودی بود که به خیال اتمام ترافیک از یه خیابان فرعی پیچیدم که نزدیک

بشه .رسیدیم سر خیابان دیدیم که مرد مسن (با موهای دم اسبی و یکم هم ریش

زیر لبش مثل جوونای 20 ساله ) ماشین رو وسط  نگه داشته با ماشین

 روبه رویی داره بحث میکنه.

راه بسته بود  و میگفت من نور زدم تو تاکسی هستی باید میرفتی کنار من میرفتم .

آخه راه هم نبود بیچاره تاکسی بره کنار و اون آقا باید میرفت کنار.

خلاصه پیاده شد و ول کرد رفت.ما رفتیم بیرون و اول بابا میگه عزیزم بیا برو ما بریم و ...

پررو میگه  مسیر منه نمیرم .میخوام وایسم.بزنید افسر بیاد

منو میگی

منم قاط زدم و دادوهوار و ...

بابا هم عصبانی شد ول کرد رفت اون ور خیابون.

منم رفتم که زنگ بزنم 110 نمیگرفت

 و از دور هی داد میزدم سرش.میگم بابا تو درست میگی  بذار ملت برن اصلا همه

از تو معذرت میخوان.کلی ماشین پشت ما صف بسته بودن و ..

 ملت همه جمع شده بودن و شده بودیم سوژه خنده

خودم هم خندم گرفته بود والا.

از دور هی داد میزدم . خلاصه ما رو کشت  تا رفت....

آقای دیوانه.یعنی شب نبود عجله نداشتم حالشو میگرفتم

نمیدونم چقدر آدم باید خود خواه باشه.

البته  فکر نکنم خودخواه بود همون دیوانه بود چون چیزی هم که نصیبش نمیشد

اصلا همه ما میرفتیم تا ته خیابون دنده عقب چیزی نصیبش میشد .

حالا اون فقط باید 1 متر میرفت سمت چپ !!

خلاصه خدا صبر بده به ما که تو این کشور و شهر نخبه پرور زندگی میکنیم.

آخه باز ماجرا داره.

امروزم با مریم بودیم دست تو دست هم ، یه دختره از رو به رو اومده زوری از وسط

ما بره منم که دست مریمو ول نکردم .

 دور زده از اون ور میره میگه خب ول کن دستشو

خدایا دور انقلاب همه میدونن پیاده رو چقدر وسیع بید زوری باید از وسط

 ما دو تا بره و تازه حق به جانب؟؟

واقعا خدایا صبر بده به ما.

 

 

 

مریمم وقتی اشک ریختی و با دستام  اشکاتو پاک کردم یه حس غریبی اومد سراغم.

تا به حال کاری نکرده بودم که از کار من اشکت بیاد و ...

ببخشید مریمم.

گلم گفت بچه ،  پسر دوست داره

پس من چرا دختر دوست دارم

 

 

نوشتم...

نوشتم بر دفتر دلم...

باز هم از محبت و دل دریایی تو نوشتم...

همراهم هرگز مهربانی و محبتت را نمیتوانم از دفتر دلم پاک کنم...

مینویسم...

          عشق ...

                معشوق ...

                       نوازش...

                              مریم ...

                                   محمد ...

نقطه سر خط.

 

 

 

 فدای تو    عاشق تو    محمد تو

 

 صبح جمعه نوشت:

سلام

راستی من تو پست قبل نوشتم مریم رو بردن کانون اصلاح و تربیت ، بیانم بد بود.

یعنی دانشجویان حقوق رو چند ساعتی برده بودن اونجا بازدید.

بعضی دوستان فکر کردن نانازم رو بردن اونجا

  

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٩ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

این بار زودتر اومدیم .

چقدر سخته آغاز

نمیدونم چه طور شروع کنم.

توکل به خدا.

این بار به خاطر برخی مسائل زودتر اومدیم و در ادامه میگم.

از جمعه بگم که غروبش چقدر دلگیره و وای اگه عاشق باشی چقدر دلت برای یارت

تنگ میشه و احساس نیاز میکنی.اون روز منم دلم گرفته بود و طبق عادت اومدم وبلاگ

دوستان و نوشته های اونا اشک رو تو چشمام ... 

 کمی با مریمم حرف زدم و آروم شدم.

شنبه صبح خواب موندم و دیر بیدار شدم و یه لیوان شیر خوردم و رفتیم سر کار.

به مریمم زنگ زدم و گفتم کی میای گفت فردا دیگه.یه جور شد که هر دو منتظر

بودیم اون یکی بگه کی تا اذیت نشه و هیچ کدوم نگفتیم امروز و بعدا حسرت موند

 رو دلمون.موقع نهار اصلا اشتها نداشتم اما خوردم و بعد به مریم اس ام اس دادم و

گفتم کاش میومدی و اونم گفت خب میگفتی منم دلم تنگ شده...

کلی برنامه ریزی کردم برای بعد از ظهر و فردا و ...

کارامو سروسامون دادم رفتم که نماز بخونم حالم کمی بد بود .نماز ظهر رو که

 خوندم سرم گیج رفت و حالم خراب شد.در همون زمان مریمی هم زنگ میزد

 و قربونش برم بزنگه تا جواب ندم ول نمیکنه که فداش بشم.من حالم خراب شد و

 هی ...میآوردم و مریم هم هی میزنگید.اس دادم حالم بده نزن و بعدم گوشی رو

خاموش کردم.حالم خیلی بد شد بابا بردم بیمارستان.تا پذیرش بشم باز کلی...

اصلا انگار تو این دنیا نبودم.چقدر بیمار اونجا بود.دیگه حالم خراب بود تو همون اتاق

 پذیرش رو تخت خوابیدم و بعد از معاینه پرستار اومد و رگم پیدا نمیشد.خلاصه گفت

 رگت پیدا نمیشه میزنم رو دستت درد داره .

"چه رفتار دلسوزانه ای داشت پرستار "

با کلی احتیاط زد و سرم و ...دکتر اول یه پسر جوونی بود که گویا طرحش بود و

 بعدم یه خانوم جوون اومد و اونم معاینه کرد. چیزی سر در نیاوردن

سرم رو که وصل کردن گوشی رو روشن کردم و کلی اس ام اس اومد..زنگ زدم به

مریمی .قربونش برم گریه میکرد و حالش خراب بود.گفتم بیمارستانم و ...

اونم زنگ زده بود به جواد خبر بگیره که جواد هم نتونسته بود خبری ازم بگیره.

آخه خونه که نمیدونستن من حالم بد شده.ببخشید میمم اذیتت کردم.

سرم تموم شد حالم همچنان بد بود اما گفتم بریم خونه.تو راه بازم ...

تو راه از خدا معذرت خواستم و طلب بخشش کردم.

تقصیر خودم بود که قدر سلامتی رو ندونستم و ناشکری کرده بودم.خودش میدونه...

خیلی بد حال بودم.شدیدا سر گیجه داشتم.رسیدم خونه همون جور دراز کشیدم و

 چند بار میمم زنگ زد بهم.قربونش برم چقدر بد حال بود وکلی باهام حرف زد.

با مهر و محبت مریمم خوابم برد.عزیزم تا صبح ساعت گذاشته بود هر ساعت بیدار

 شده بود که مبادا من زنگ بزنم و یا اس ام اس بدم بهش.مریمم تو چقدر فداکاری

 و دلت کوچیکه...

یکشنبه هم کلا تو خواب بودم و ...

دیروز کمی سر حال شدم.صبح مریمم رو برده بودن کانون اصلاح و تربیت.

از اونجا برام تعریف کرد.

واقعا آدم همیشه فکر میکنه زندگی همش خوب و شیرینه و روی دیگه رو نمیبینه..

خدایا همیشه روی خوب زندگی رو به همه بنده ها عطا کن...

بعد از نهار عزیزم اومد پیشم.فداش بشم من.حالم خوب نبود موندم چی کنیم.

چادر ماشین رو کشیدیم تو پارکینک و داخل ماشین حرف زدیم.

بعدم با هم رفتیم دکتر و آمپول و ...

گفت از همون ویروس آنفولانزا بوده.

بعدم بردم مریمم رو سوار کردم رفت .عزیزمی .به قول خودت نانازه نانازه...

با اون حال نشستم پشت فرموناااا.

ممنونم عزیزم.چقدر مهربونی .

اون موقع که نوازشم میکردی اصلا احساس درد و ضعف نداشتم....

تو چشمات استرس و اضطراب رو میدیدم و احساسی رو که به من داشتی.

گلم چه حس زیبایی هست و قتی میبینی کسی نگرانته و برای تو ...

مریمم امروز راهی شد برای پابوس آقا امام رضا (ع) ...

الان تو قطاره...

چقدر دل تنگتم مریمم...

میخواستیم با هم بریم مشهد که نشد.

عزیزم جای منم زیارت کن.عسلم سوغاتی چی میاری برام؟

حالا 5شنبه چی کنم؟؟؟

چقدر دل تنگ شونه هاتم برای اشک ریختن....

دوستت دارم...

*******************

تو همون حال تو فکر این بودم من همیشه به رشته و شغل های مهندسی میبالیدم

 و میگفتم ارزشمنده اما اونجا نظرم عوض شد.وقتی رفتار اونا با بیمارایی رو که

حتی نمیشناسن دیدم حس مسئولیت و محبتشون رو یه حالی شدم.

اون دختر پرستار چه با محبت و دلسوزانه رفتار میکرد،دکتر و ...

دعا میکنم خدا همیشه تو زندگی بهشون کمک کنه و اجرشون رو هم که بعدا میگیرن...

 

***********

وای هنوزم سرگیجه دارم.نمیدونم چی نوشتم.خدا کنه خوب باشه...

خدا رو شکر دوستامون هم زندگیشون خوبه...

همه و همه....

خدایا هیچ بنده ای رو نذار روانه ی بیمارستان بشه و ...

 

*************

 

فدای تو    عاشق تو     محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٩ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

اومدیمان...

بازم آخر هفته و قرار ما اومد برای نوشتن یادگاری...

برای نوشتن روزهای تلخ و شیرین و امید به آینده ...

از جمعه هفته قبل بگم که قرار داشتیم با دوستان.فقط 7 نفر اومدن و چندتایی هم

تماس داشتن که مریض و سرباز و ... بودن.جلو هنرستان جمع شدیم و رفتیم

داخل.کسی نبود نگهبان و ما رفتیم داخل که یهو یکی اومدم که برید بیرون و ما هم

کلی مسخره بازی در آوردیم و رفت و گفت حسابتون رو میرسم.داشتیم با دوستان

 که حالا هرکی کسی شده بود خاطرات میگفتیم که یهو صدای آژیر اومد و دیدیم

ماشین پلیس اومد تو.زنگ زده بود 110.افسره اومد سلام و احوال پرسی کردیم

 و یارو اومد گفت من به اینا گفتم اینجا تجمع نکنید حتی به اون آقا

 (یهو متین رو نشون داد تیشرت سبز داشت) صبح گفتم تجمع نکنید.

سربازای همراه داشن میخندیدن و ما هم همینطور.خلاصه اومدیم بیرون و خاطره ای

 به خاطرات از دوران مدرسه افزوده شد.یکی از دوستامون کاردانی برق گرفته و رفته

 حوزه داره درس میخونه.کلی شوخی کردیم باهاش گفتم حاجی حالا که شروع کردی

تا تهش برو ها ول نکن تا مرجع تقلید نشدیا...

 

شنبه مریمم صبح رسید تهران.قربونش برم که اینقدر مهربونه.من سر کار بودم

 که ظهر اومد پیشم.بارون گرفته بود و گفتیم کجا بریم که دقایقی حرف بزنیم

 که رفتیم داخل ایستگاه دروازه دولت  و روی صندلی های سکو نشستیم و

 عشقولی حرف زدیم و منم با دیدن ماهم غم روزهای تنهاییم رفت.

یه نیم ساعتی کنارم بود و رفت.

 

یکشنبه هم  باز مریضی من زیاد شد رفتم دکتر و دوا و ... نمیدونم چرا خوب نمیشم .

 بعدم طبق معمول من با ماشین رفتم و قبل دانشگاه خودمون رفتم پیش میمم.

وای کلی گشتیم جای پارک پیدا کردیم و حرف زدیم با هم.اونم یه ماشین اومد

جلومون سرنشیناش هی یکی یکی به نوبت برمیگشتن مارو نگاه میکردن...

نمیدونم خانوم و آقا ندیده بودن؟؟

خلاصه خانوم رو بردم سوار سرویس بشه و خودم رفتم دانشگاه...

 

سه شنبه میمم وقت دکتر داشت.

عسلم استادشون نیومد و چهار بود که اومد دروازه دولت و رفتیم میرداماد.

کلی صبر کردیم تا ماشین بیاد.بعدم اینقدر به سمت تجریش ترافیک بود که از شریعتی

رفت.خیلی سخت رفتیم بالا.من تو مترو مریمم رو اذیت کردم و کمی دلخور شد و تو

 ماشین سر حال نبود.ببخشید میمم.البته نزدیکای مقصد معذرت خواستم و مهربون

شد.قربونش برم.سوار ون بودیم و یه نفر جا بود و یه خانوم و آقا اومدن و راننده گفت

اینجا بشین وسط و آقاهه هم بجای این که طرف خانومه بشینه و متمایل به سمتش

باشه پاشو انداخته بود سمت من.چقده زجر کشیدما.هیکلش گنده هم بود ...

رفتیم دکتر و اومدنی سوار اتوبوس شدیم و میمم نرفت بشینه و با هم وایسادیم و ...

چقد مزه داد نانازم.خیلی شیرینی مریمم...

هفت تیر که رسید رفتیم کباب ترکی خوردیم.

یکی گرفتیم و دو نفری خودیم.یه کم میم خود بعد من و باز میم و من و ...

رسیدیم انقلاب از مترو پیاده شدیم و تو راه پله مریمم جلو من بود و یهو دوستش و

مادرش رو دید و منم دیدم بد جوره بی محل رفتم و تا چترم رو باز کنم چون خیلی

 بارون شدیدی بود مریم رو دیدم رفت بیرون .دنبالش هی میگم بیا زیر چتر میگه

 میبینن.خلاصه اومد و کلی ناراحت هی گفت برو منم غیرتی شده بودم مگه میشه.

یه جاهایی دوید که فرار کنه منم با چتر دنبالش دویدم و نذاشتم.خودش هم خندش

 گرفت.خلاصه تا ایستگاه اتوبوس باهاش رفتم.

بارون خیلی شدید بود آخه من وایسم همسرم خیس بشه بره.ااا

قبونت برم گلم.

 

پنج شنبه تازه کلاسم تموم شذه بود که  مریمم زنگ زد رسیده پارک و میره نماز

بخونه.گفت تو هم رسیدی نمازتو بخون و بعد زنگ بزن بیام.

رسیدم انقلاب رفتم سوار اتوبوس بشم که راه افتاد رفت و منم دیدم دیر میشه

 پیاده راه افتادم.تو راه عاشق شدم...

عاشق یه دختر خوشگل.یه کلاه صورتی داشت و وایساده بود وسط پیاده رو منو که

دید چنان ناز نیگا کرد.مامانش هی میگفت نازنین فاطمه بیا بریم وایساده بود با یه

 لبخند ملیح نگاه میکرد.خیلی خیلی بامزه بود.چشای درشت و با لباس خیلی بامزه ای

 که داشت ....

میم منم نی نی موخام.باید شکل باباش باشه ها...

بعد از نماز زنگ زدم

 شیرینم اومد.فدات بشم.من کت قهوه ای پوشیده بودم فکر نمیکردم میمی

خوشش بیاد گفت چقدر خوشگل شدی و ...وای قند تو دلم آب شد آخه .

رفتیم پاتوق و میمم جوجه آورده بود و خودیم.

بعد از نهار هم چند ساعتی با عشق و دل عاشق حرف زدیم.

فدات بشم میمم.سرمو گذاشتم رو میز و با موهام بازی کرد...

بعدم من کلی میوه آورده بودم و با هم خوردیم.همه رو خوردیم .

 با هسته لیمو گل یا پوچ بازی کردیم و بعدم هسته رو تو دستش گرفته من نتونم در

 بیارم هی میگه خدایا من سیدم کمکم کن نتونه در بیاره.

زرشک خو منم زنم سیده خدا کمک کرد از دستت در آوردم.

چقدر خندیدیم و مزه داد.نوشتم دلم تنگ شد.

دم غروب راه افتادیم و رفتیم پیراشکی خوردیم و مریم رو سوار اتوبوس کدیم و رفت و

منم اومدم خونه و ...

 

الانم داشتم مینوشتم که مامان از مدینه زنگ زد.

گفت ببخشید وقت نکردم زنگ بزنم قبل رفتن و گفت الان روبه رو مسجد قبا هستم و ...

خدا رو شکر رابطه مون با مادر زن جان خوبه هاااا

**********

خدایا شکرت

خدایا این عاشقونه ها و روزهای شیرین عاشقی ما رو همیشه برامون نگه دار...

خدایا ما رو همیشه سلامت نگه دار در کنار هم عاشقانه زندگی کنیم و ....

**********************

وای چقده هوایی شدیم و همش ...

خدایا کمکم کن درسم زودتر تموم بشه.

مریمی دوستت دارم ...

 

 

 فدای تو     عاشق تو      محمد تو

 

بعدا نوشت:

 مریمم خیلی خیلی دوستت دارم.

دلم تنگ شد و گفتم بنویسم که چقدر دوستت دارم اومدی خوندی حواست باشه

محمدت میمیره برات.تو که اشکاشو دیدی...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٥ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

میلاد امام هشتم حضرت امام رضا (ع) رو تبریک میگم.

فردا روز قشنگی برای ما ایرانی ها به خصوص شیعیان هست.

همه هشت ها جمع شدن تو یه روز و امیدوارم این روز به برکت وجود مقدس صاحب

هشتم ، برای همه ی هموطنام  یه نقطه عطف تو زندگی و آغاز زیبایی هایی

 بیشتر تو زندگیشون باشه...

خوش به حال اونایی که مشهد هستن...

خوش به حال اونایی که خادم حرم هستن...

****************

ما بازم اومدیم.

این هفته اما فرق داره.مریمم نیست.

یعنی امروز با هم نبودیم و جاش دل تنگی ها و انتظار ...

مادر خانوم و پدر خانوم در حال تشرف به خانه خدا هستن و

دختر خوشگل من هم رفته بدرقه.

تعریفی از این هفته ندارم چون اونی که 5 شنبه ها سرحالم می آورد نیست و منم ...

یهویی شد .گفتن سه شنبه هفته آینده مامان اینا میرن و مریمی هم دوشنبه متوجه

 شد و قرار شد سه شنبه بره.گفتیم ساعت 12 تا 1 با هم باشیم.

صبح با بابا رفتیم شهرداری دنبال کارای بابا و بعد یهو میمم زنگ زد که استاد نیومده

و بیکاره.

منم خودمو 11 رسوندم پیش مریمم ودو تا کلوچه خریدیم و سریع رفتیم  لاله...

فدات بشم عینک زده بودی و کوچولو موچولو شده بودی.

قربونت برم من خودنی خودم.

کنار هم نشستیم.پام خیلی درد میکرد و مریمم نوازش کرد و با هم از دلامون گفتیم.

باهام کمی دردودل کردیم و کمی هم بغض...

جفتمون دل تنگ بودیم ...

مریمم سردش بود و منم اورکتم رو انداختم رو دوشش...

فداش بشم که چقدر ناز شد...

خلاصه زمان تموم شد و با دل تنگی راه افتادیم...

دستامونو محکم تو دست هم گرفتیم و ...

اصلا حال ندارم بنویسم.امیدوارم درک کنید.خیلی حالم بد میشه مریمم میره.

یاد روزهای جدایی و انتظار می افتم.

من از قبل برای سه شنبه غروب قرار کاری گذاشته بودم و میمم گفت کنسل نکن.

مجبور شدم تا 8 بمونم سر کار و مریمم تنها رفت ترمینال که تو مترو خیلی اذیت شده

بود و ساعتی که برای سالگرد چهارمین سال عاشقیمون براش خریده بودم گم

شد.بمیرم حالش بد بود.

خیلی خجالت کشیدم و ...

ببخشید گلم.

امروز هم رفتم نمایشگاه صنعت برق که خیلی جالب نبود.

همه عزیزان چینی بودن و ترکیه .بقیه هم که ...اصلا ایرانه دیگه.

نمایشگاه تخصصی صنعت برق بود. تازه شانس آوردیم روز اول رفتیم خلوت بود.

مردم زن و بچه برداشتن اومدن اونجا و ...

نصف بیشتر اونایی که میگن تولید کننده هستیم رو میشناسیم

 از چین سفارش میدن با اسم خودشون.بعدم میگن صنعت ملی و ...

 

غروب هم گلم رفت مزر شهدای گمنام.

گلاب برده بود و مزارشون رو شسته بود.

فداش بشم نذر کرده بود برای شاگرد اول شدن تو دانشگاه که شد.

کاش منم بودم کنارش.

یادش بخیر اون روزایی که خیلی امیدم کم بود و فشار زیاد فقط نور الشهدا میرفتم

 آروم میشدم.غروب میرفتم بالای کوه و نماز اونجا میخوندم.

شهر زیر پای آدم و آسمون نزدیک و نزدیک.اونحا از خدامون حاجت میخواستم و ...

تو تاریکی شب از کوه بر می گشتم پایین و ...

خدایا آرزوهای همه ما رو ....

********

فردا هم با بچه ها قرار داریم.

هنرستان که بودیم با هم قرار گذاشته بودیم 8/8/88 همه8صبح بریم هنرستان.

حالا بعد از 5   6 سال بریم دوستان قدیم رو ببینیم.

اون موقع به مغزمون نمیرسید که آخه 8 صبح کی حال داره از خواب بیدار بشه...

*********

مریمم زود برگرد کنارم.میدونی که چقدر محتاج تو هستم.

عاشق باید بود تا معنی انتظار و دوری رو متوجه شد.بغض نبودن کنار یار و ...

 

 

یا امام غریب

مریمم هم می خواد بره مشهد...

آقا جان ما رو هم بطلب...

 

چند تا از دوستان هم پیام خصوصی دادن که زودتر ازدواج کنید و ...

دوشنبه سر کلاس مصطفی رو دیدم گفت ازدواج کرده و خیلی اوضاع خوبه و خوش

میگذره.گفتم خب خدا رو شکر درست تموم میشه و اوضاع بهتر هم میشه میگه نه

 باید برم سربازی و ...

ازدواج کردن فقط نوشتن و امضا کردن نیست .آدم متعهد میشه و باید جوابگو باشه.

من الان اقدام کنم بعد بگم مریمم هیچی ازم نخواه(فداش بشم که اون همش برای...)

من کار ندارم.من خونه مناسب نمیتونم بگیرم من بشم مایه خجالت همسرم و زجر

کشیدنش.

من فکر میکنم همین تفکرات که زود بجنب تا از دستت نره میشه مایه از دست رفتن

زندگی.نه بی خیال باشیم و بی تفاوت اما زندگی مشترک آغازش ساده اما نگه

داشتنش سخته.اگر قراره زمان باعث جدایی بشه بهتر چون ادامه زندگی مشترکی

که به خاطر یه امضا و کاغذ باشه...

 

حیف که نمیتونم قصه زندگیمونو بگم کامل و کامل...

به همون دلیل هایی که آدرس رو عوض کردم.

 

عزیزم دوستت دارم...

مثل همیشه ...

عاشقانه...

باز هم رفتی از کنارم...

باز هم انتظار برای دیدن تو ....

باز هم انتظار...

انتظاری عاشقانه....

 

فدای تو    عاشق تو    محمدتو

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٧ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب         

سلام

یه آخر هفته دیگه و ما اومدیم با یه کوله بار از حرف عاشقانه...

یه عالمه تعریف از روزهای عاشقونه مون...

چهارشنبه به مناسبت 53 ماهگی  آپ کردم و با اون حال غمگین و پر از غصه نوشتم.

کمی هم بد نوشتم از نظر نثر و باعث شده دوستان بد برداشت کنن.

گفتم اول بگم من ناامید یا غمگین به اون معنا نیستم.فقط دل تنگ مریمم بودم.

در مورد اونجا هم که گفتم نمیشه منظورم وصل نبود که.منظورم ماندگاری دقایق

بود.دوست دارم هر صبح که بیدار میشم اولین روزی باشه که مریمم رو میبینم.

هر شب که می خوابم اولین شبی باشه که کنارشم و ...

لحظه ای که برای خواستگاری میاد به استقبالم همیشه بمونه و ماندگار باشه ...

بیام تعریف کنم.

شنبه صبح حالم فجیع خراب بود و باز رفتم دکتر و 5 تا آمپول به من داد.

دیدم منشی مطب دستش شکسته ترسیدم رفتم یه کلینیک که پیرمرد بود

و اونم سرما خورده چنان آمپولی زد بهم که می خواستم از درد گریه کنم.

من نمیدونم چه طور زد اصلا راه نمیتونستم برم.

یکشنبه از ترس رفتم همون مطب دکتر که نگو بابا دوتا هستن و منشی نمیزنه یه

خانوم دیگه زد.

منو بگو گفتم الان مثل پیرمرده میزنه  یهو خانومه میگه آقا تموم شد؟؟

شاخ درآوردم اصلا انگار متوجه نشدم.عصر کلاس داشتم و با ماشین رفتم.

اول رفتم دم دانشگاه مریم اینا تا خانومم رو ببینم.گلم اومد و رفتیم همون حوالی

وایسادیم و کمی حرف زدیم.منم حواسم نبود غیبت کردمنگران میمم دعوام کرد و دلم

شکست.میمی خیلی به غیبت حساسه.غیبت کنم دوام میکنه.

ببخشید نانازم عادت کردم دیگه.سعی میکنم تکرار نشه.

بعدم رفتم یونی و شب بعد از کلاس اومدم خونه.

رسیدم خونه دیدم فیلم میده و گفتم گلم الان داره فیلم میبینه و زنگ نزدم.

بعد میمم زنگ زد و ناراحت که خبرندادم رسیدم.دلش شکسته بود و کمی عصبانی

 باهام حرف زد.حق داشت اما خو من دلم نازک اشکم دراومد و ...

اینقده اشک ریختم.تا گلم زنگ زد باهام حف زد.

فداش بشم تا مهر و محبت میکنه آدم دلش ....

تقصیر خودم بوداا.مریمی اینقده مهربونه که لوس شدم من.

دوشنبه

رفتم کلاس و خانومه استاد بود و کلی اذیت کردم.

آخه هی به بچه ها تیکه میندازه اونا هم روشون نمیشه چیزی بگن که اما اینقده اذیت

 کردم دلم خنک شد.

غروب هم کلاس آخر رو زدم به بند (پ) .

سه شنبه خونه بودم و بار آمپول .البته خانومه خوب زد.

چهارشنبه رفتم آخری رو بزنم دیدم اون یکی دستش رو از گچ بازکرده و بیچاره شدم.

مثل اون پرستار ترسناکا میموند آخرم مثل پیرمرده زد...

بعدم اومدم خونه زنگ زدم دیدم گلم داره اشک میریزه.

دلش گرفته بود فداش بشم من.رفتیم تو یاهو و با هم حرف زدیم.

کلی برای گلم از عشقمون و دلامون گفتم.حال خوشگلم بهتر شد و ...

فدای اون دل کوچولوت برم من میمم.

بووووس

بعدم وبلاگ رو آپ کردم.

شب کوله پشتی اماده کردم با پرتقال و لیمو شیرین.

پنج شنبه

 رفتم کلاس و همش کوفتم شد بس که لحظه شماری میکردم برم پیش مریمم.

کلاس ریاضی مهندسی شده برزخ.

خلاصه تموم شد و دویدم .تا رسیدم ایستگاه مریمم هم اومد.

رفتیم تو پارک نهار..مثل همیشه...

عسلم برام سوپ آورده بود که داد خودم.

نهار هم جوجه آورده بود که من خیلی دوس دارم.

برای این که من زیاد بخورم کم خورد. منو نیگا میکنه.

من فدای اون مهربونیات بشم.

خلاصه زورش کردم و با هم خودیم.چقده مزه میده.

با قاشق ماست میریخت تو قاشقم بخورم.

خدا نکنه همسری من سما بخوره.

با کلی عشقولیدن نهار خودیم و البته با گربه ها و کلاغ هامون.

بعدم کنار هم نشستیم و کلی حرف زدیم.سرمو میذاشتم روی شونه ی مریمم و ...

دستم رو دور گلم حلقه میزدم و ...

برام پرتقال پوست کند خودیم منم لیمو براش بریدم خودیم.

دست میکرد تو موهام و نوازشم میکردو ...

کلی برای آینده نقشه کشیدیم که کی بیام و چی و چی...

""محمد نوشته بود خو بیخیال درس برو خواستگاری  ""میدونید ما اگه میخواستیم

همون   3  4 سال پیش که خانواده ها متوجه شدن میتونستیم پاتو یه کفش کنیم

 و مثل بعضی ها با کلی فشار حرفمونو به کرسی برسونیم.اما عاقبت چی میشد

مثل همون عده آخر جدایی بود و ...

سعی کردیم با غصه و جدایی ها کنار بیایم و آروم آروم سقف خونمون رو تموم کنیم تا

بریم زیرش.خدا رو شکر با هم و با عشق به هم کم کم پله ها رو طی کردیم و کمی

مونده تا پایان .مریمم از پایان درسش گفت و آزمون کانون وکلا و پایان درس من.

از ارشد خوندن گفتیم و حساب کتاب کردیم کلی.

اگه خدا بخواد 2 سال دیگه کم کم باید دیگه با حاج خانومم برم اینور اونور.

توکل به خدا .

تمام تلاشمون رو میکنیم تا تو یه شرایط مناسب و منطقی شروع کنیم.

بعدم رفتیم نماز خوندیم و من اصرار کردم باید برات مانتو بخرم مریمم نمیذاره.

خیلی به فکر منه.بمیرم که اینقده ماهی مریمم.همش به فکرمه.فدای تو بشم.

میگه پول نگه دار برات لپ تاپ بخریم.

خلاصه راضی نشد بریم فاطمی اونورا.

منم زوری بردمش هفت تیر.همه مغازه ها رو گشتیم نخرید.میگه این گرون اون گرونه...

من عصبانی شدم و گفتم فکر کردی. رفتیم ولیعصر.خلاصه خریدیم...

وای از اون مدلی که همیشه دوست داشتم بپوشه.

قربونت بشم میپوشی میشی فرشته...

خیلی مهربونی میمم...

خیلی خستش کردم.ببخشید لجبازی کدم آخه میخواستم برات چیزی بخرم.

من خیلی بدم .

*****

میگم مریمم تو خیلی اقتصادی فکر میکنی.ماچ

مثلا بعدا بچه مونو میبری خرید .

میگه مامان مامان مامان من از اینا میخوام.یهو

جوووووووووف یه چشمه بچه شد بادمجون...

بعد باز میگه مامان من از اینا میخوام  

 بوووووووووووووف دماغ بچمون شد کوفته....

ناناز بشی عسلم .

من مثل خانوما میمونم هرچی میبینم میخوام بخرم مریم برعکس...

هرکی با ما بیاد خرید میمیره از خنده.

من هی وایمیسم بخریم میمم هی دستمو میکشه نه محمد نمیخواد نه نه نه ....

حتی خودنی هم نمیذاره بخورم آخه ...                               

خیلی نوشتم ببخشید.

 

****

میگم مریمی دو تا انتخاب داری:

١   عروسی نگیریم و جاش یه سفر خوب بریم مثلا فرانسه    انگلیس ایتالیا

٢  عروسی بگیریم و ماه عسل بریم قرچک ورامینلبخند

میگه همون دومی

حتما دوس داره منو تو لباس دامادی ببینه دیگه""فداش بشم خودشو تو لباس عروس""

******

کمی هم باز دل تنگ بودم و خوب ننوشتم.

 

 *********

نمیدانم چه حسی است که در کنار تو آرامش را لمس میکنم....

نمیدانم چرا فقط با توست که به شماره نفس میکشم...

یقین دارم که تو دلیل بودنم و امید زندگانیم هستی...

 ***************

 

فدای تو   عاشق تو   محمد تو

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

امروز 29 مهرماه و 53 ماهگی عشقمونه مریمم...

بهت تبریک میگم.

53ماه تو تمام دقایق و لحظات با عشق انتظار کشیدیم برای وصل ...

برای با هم بودن و با هم ماندن....

برای با هم شنیدن و به هم گفتن ....

برای با هم عشق ورزیدن و به هم عشق ورزیدن ...

برای ....

***********

مریمم عاشقانه تو رو دوست دارم.

مریمم ازت ممنونم که این حس زیبا رو به من هدیه دادی...

ممنون از عشقت به من ...

 ممنون از این که معشوقه ی من شدی ...

*******************

53 ماه عاشقانه ترین لحظاتم برای تو بود ....

53 ماه نمناک ترین لحظاتم برای تو بود ....

53 ماه شیرین ترین لحظاتم برای تو بود ....

53 ماه رویایی ترین لحظاتم برای تو بود .....

و

خدایا همه هستی من برای مریمم ....

برای او که تمام هستی من .....

************

مریمی میدونم تو هم دیگه خسته شدی از این جدایی.

مریمم منم دیگه تاب و تحمل گذشته رو ندارم

.تمام سعی ام رو میکنم که  زودتر تموم بشه و ...

نمیدونم چه طور بیان کنم احساسمو

دوست دارم شب خواستگاری به طول تمام زندگیمون باشه...

دوست دارم تمام اون شیرینی ها برای همیشه باشه.

اون لحظه ای که دستتو میگیرم و حلقه رو توش میکنم و ....

میدونم که نمیشه ...اما

میخوام همیشه مثل عاشقانه ترین لحظات زندگیمون باشیم....

همیشه و همیشه ....

محمدت دلش گرفته و آغوش تو رو میخواد برای اشک ریختن ...

نمیدونم چی میگم و چی مینویسم ...

فقط به تو نیاز دارم ای آرام جانم...

مریمم مثل یه خواب گذشت...

53 ماه ....

چقدر خاطره داریم....

خودم باورم نمیشه.گویا همیشه از ازل باهام بودی....

روزهای بی تو بودن رو یادم نمیاد...

آره چون بعد از تو بود که متولد شدم...

بعد از شنیدن نوای عشق تو بود که

 نقطه چین های زندگیم به امید وصل یار شروع شد و ...

خدایا دل های ما رو همیشه عاشق نگهدار...

خدایا شکر فردا کنارمریمم هستم....

 ****************

مینویسم...

  آنگونه که هستی ...

       آنگونه که دوست داشتم و تو گشتی ...

            آنطور که فکر میکردم و تو شدی ....

مینویسم....

    به رنگ آبی

         به رنگ آسمان....

           به رنگ سرخ

               به رنگ رز ...

                 به رنگ عشق

                    به رنگ تو ...

می نویسم و میدانم که میمانی

    میدانم که نامت را هرگونه که بر دلم بنویسم تو میمانی و بس...

        تو ای عشق ...

            تو مریم ...

 

 فدای تو     عاشق تو     محمد تو

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٩ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

اول عرض ادب کنم خدمت همه عزیزانی که پیش ما میان و خیلی هم به ما لطف دارن.

ببخشید تک تک اسم نمی برم چون زیادین اما واقعا از لطفتون ممنونیم.

قرار بود 5 شنبه ها آپ کنم اما هر بار یه مشکل و نمیشه.

من از این به بعد جمعه ها آپ میکنم و منتظر همه عزیزان هستیم.

اول بگم این هفته کلا کم پیدا بودیم.

آره.خب اول کامپوتر یهو خراب شد و کاملا غیر منتظره دست ما رو گذاشت تو ..

خلاصه کلی از اطلاعاتم رفت و فرت.

اون سایت آپلود هم یهو جمع کرد و منم عکسام که رفته بودن و قالب و عکس های

 وبلاگ هم رفتن و خلاصه با هزاران زحمت تونستم فعلا یه جایگزین عکس اول رو درست

 کنم.

بعدم که آنفولانزا اومده سراغم و برای این بود که الان آپ میکنم که تو متن براتون تعریف

میکنم.

شنبه

صبح رفتم سر کار و خبری نبود تا دم ظهر افشین زنگ زد گفت یکی از استادام رو

میفرستم که جنس میخواد براش ردیف کن سرش کلاه نذارن.ظهر مریمم اومد و رفتیم

بانک سپه پول ریختیم به حساب مریمم و اونجا نزدیک اون یکی ساختمون دانشگاه و

کلی از بچه ها دیدنمون و منم اصلا به روی خودم نیاوردم و اونا با تعجب دیدن مارو.

بعدم مریمم خداحافظی کرد رفت.

منم برگشتم پیش بابا اینا نهار نداشتیم دیدم به پیشنهاد کارمندمون می خوان املت

 بذارن.خلاصه دعوامون شد.مگه اونجا قهوه خونس آخه.چاقو میزدی خونم در

نمی اومد.منم نخوردم و ....

حالا من منتظر استاد و بوی املت همه جا.

خلاصه اومد.من می خواستم بذارمش اونجا بمونه برم جنساشو بخرم چون درصد

همکار رو کم میکنن اون میشه سود خودمون دیگه با اون وضعیت مجبور شدم

طرف رو ببرم و همه تخفیف ها فرت...

خلاصه اون رفت و تا بعد از ظهر منم هیچی نخوردم و ...

آخه من خیلی شکمو هستم .مریمی میدونه.

یکشنبه

رفتیم دانشگاه و برگشتنی مترو خراب شد و کلی طول کشید تا برسیم خونه.

دوشنبه صبح رفتم دانشگاه.

کلاس استاد خانومه.خیلی پررو هست و خلاصه اون روزم گذشت.

 

تا 5 شنبه.

دیروزش که چهارشنبه بود کمی احساس سرما خوردگی داشتما اما صبح که پاشدم

دیدم صدا شده ..

لوله بخاری قورت داده باشم.

رفتم دانشگاه استاد اومد و اول از تمرینات بچه ها گفت و یهو گفت یکی از دوستان

برامون شعر نوشته.(کامل حل نکرده بودم حال نداشتم)

با آواز میخونه میگه نوشته

 "جمله به جمله می شود     انتگرال حل می شود "

منم صدام در نمی اومد بگم که خب اقا جان ریاضی مهندسیه و مهم سری فوریه

هست و ...همه خندیدن خوب شد اسم نگفت.

هیچی ننوشتم بس منتظر بودم تموم بشه.

خیلی دل تنگ مریمم بودم فقط داشتم میشمردم تموم بشه.

کلاس تموم شد تند رفتم قلم چی تا مریمم اومد و از اونجا رفتیم انقلاب.

به پیشنهاد من یه ظرف خریدیم تا میمم مریض نشه و جدا بخوریم.

رفتیم پارک و روزنامه انداختیم زیر خودمون و شروع کردیم به خوردن که باز ...

اول یه گربه اومد .

نشسته زل زده به آدم.خب از گلو آدم پایین نمیره که.

کمی گوشت دادیم (قیمه بادمجون)کم کم 3 تا دیگه پیداشون شد.

نامردا میان میشینن روبه روی آدم زل میزنن.خیلی بامزه هیچی کلی دادیم خوردن و

بعدم دراز میکشن اونجا.کلاغ ها هم اومدنو ...

جالبه گربه ها بادمجون هم می خوردن.

این گربه ها و اینا هم شدن برای ما داستانی ها!!

همش هواسم بود که جدا بخوریما.

مریمم با قاشق خودش برام میریخت و من اصلا نذاشتم ویروس بره پیشش.

آخر یهو میگه باید خودم یه قاشق غذا بذارم دهنت و منم از دستش خوردم .

وای که چه مزه میده آخه.

شب یادم افتاد وای ممکنه عزیزم هم بگیره ها ...

البته مریمم میگه من شیر مریمم(خودم بهش گفتم)مریض نمیشم.

فداش بشم میگه شما تهرانی ها سوسولین.

مخصوصا من .

بعد از نهار کنار هم کلی عشقولی کردیم و مریمم هم کمی اشک ریخت

 فدای اون چشماش بشم.

عزیزم تو چقده دلت ناز و مهربونه.

قربون اون دل کوچولوی مهربونت برم من.

گفتم مریمی تو مامان خیلی بامزه ای میشی اصلا اخم نداری و بهت نمیاد.

تازه اخم میکنی میخوام بخورمت بس ناز میشی.

بچه ها اصلا ازت حساب نمی برن.

بعدم رفتیم نماز و به زور مریم دکتر.

مریم میگفت آمپول باید بزنی و منم ترسو...خجالت

دکتر گفت پنی سیلین زدی ؟

منم تند گفتن نه سالهاست نزدم و خدا رو شکر به خیر گذشت.

بعد مریم گفت برو خونه و نمیشد که.

رفتیم نیم کیلو لیمو شیرین خریدیم و باز برگشتیم پارک.

روی چمن ها نشستیم و مریمم پوست کند و داد من خوردم.

فدای اون انگشتای مهربونت بشم من.

بعدم من دراز کشیدم روی چمنا و دستم رو گذاشتم تو دست مریم و خوابیدم.

شیرین ترین خواب ....

مریمم همش داشت منو نیگا میکرد.

میگم خسته میشی میگه نه خوابیدنتو دوست دارم.

فدای تو عاشق گل بشم من.

عزیزمی مریمم.بهترین لحظه های عمرم بود اون خواب.گرمای دستای تو ....

تعریف کردم اشک تو چشام جمع شد.خیلی مزه داد مریمم.

متشکرم ازت.

نانازم نگرانم نباش.حالم بهتره.

دیروز با این که داشتم میمردم اما کنارت بودم هیچی حس نمیکردم.

تا جدا شدیم و سوار ماشین شدم .....

وقتی گرمای دستاتو و صدای نفس هاتو می شنوم انگار روی ابرها هستم و ....

 

***************

من فدای تو بشم که با موچه ها رابطه ات اینقده بامزه اس.

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

 

*************

راستی اینم لینک عکس بچه های ما که به فرزندی گرفتیم.

خیلی زیادبودن نشد درست.

عکس 

***********************

دختر تو که هروز داری منو عاشق تر میکنی و بازم دلبری میکنی آخه.

یه ذره دل نذاشتی برای خودم...

*************

راستی یه چیز با مزه برای آقایون و خانوما

مریم دم روزنامه فروشی وایساده مجله عکس این بازیگرای دلنوازان رو نگاه میکنه

(آقایونش) میگم بیا بریم میگه خو تو هم ببین.

میگم خب برای ما عکس خانوماش جذاب ترهنیشخند

شاکی میشه!!!

میگم چیه شماها آقایون رو ببینید ایراد نداره ما خانوما رو بخوایم ببینیم ایراد داره؟؟!!

خدایا از دست این خانوما.

من میدونم هرکدومتون بیاین اینجا همین جوری عدالت دارین.

فدای تو بشم من مریمم

 

**********************

ثانیه ها را می شمارم....

      نوازش عقربه های ساعت را بر ذهنم دوست دارم .....

           در پس هر صدای آنها امید در دلم افزون میشود ....

               امید به دیدار تو ....

                    امید به لمس دستهای تو ....

                       نوازش جسم و روح منتظر من ....

                          نوازش منه عاشق ....

                             نوازش منه معشوق .....

                      مریمم غروب هر پنج شنبه آغازیست بر انتظار من ....

                                      انتظار تا دیداری دیگر ...

                                           تا نوازشی دیگر .....

 

فدای تو     عاشق تو     محمد تو

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٤ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

بازم یه آخر هفته دیگه اومد و ما هم آپ کردیم.

این هفته کلی اتفاقا افتاد و منم اومدم تعریف کنم.

شنبه که رفتم سر کار و اتفاق خاصی نبود که تعریف کنم.

یکشنبه صبح رفتم سر کار و دم ظهر بود که رفتم انقلاب پیش مریمم

 میمی تازه کلاسش تموم شده بود و وقت نهارش بود.خلاصه  گفتیم کجا بریم که من

گفتم چون زیاد وقت نداریم بریم یه کافی نت  الکی بشینیم وحرف بزنیم هم خنکه و هم

راحت.

 رفتیم و اونجا که بودیم من برای خودم یه  رزمه ساختم آخه یه آگهی کار دیده بودم به

نظر خوب می اومد.

خلاصه درست کردیم و ساعت 1 بود که از هم جدا شدیم.

من رفتم که نهار بخورم برم سر کلاس .بعد از نهار خواب بودم که دوستم خبر داد استاد

کد قبل نیومده و منم از خدا خواسته تند باز رفتم پیش میمم.اون قلم چی بود که من

رسیدم اونجا و رفتیم پارک دانشجو سر چهارراه ولیعصر ذرت خریدیم .

آخ جون شدم و نشتیم دور تئاتر شهر و با کلی عشقولی خودیمش ، چه مزه دادا...

داشتیم عشق و صفا و جملات عشقولانه ...که خبر رسید استاد برای کد اول نیومده

 و برای کد ما اومده باز خوردم به بند (پ)  "پیچ" .

برای کلاس دوم که ساعت 6 بود دیگه از مریمی خداحافظی کردم و رفتم دانشگاه خلاصه

رسیدم و استاد هم اومد.کمی صحبت کرد و تموم .

تو مترو یه پیرمرد بنده خدا مخ من بیچاره رو ریخت تو فرغون و از تاریخ جنگ های روم تا

 دفاع مقدس برام حرف زد ....

شانس آوردم یه گدا اومد و به هوای اون خودمو زدم به اون راه و پیرمرده هم مخ دوستم

 رو گرفت سر کار...

پیاده که شدیم گفتم خدا نکنه آدم پدر خانومش این جور باشه.

میری خونه خانوم اینا 8 شب که کمی با خانومت حرف بزنی که میبینی ساعت 3 نصف

شبه و پدر همسر گرامی همچنان پس از 7 ساعت مخ شما رو از درون فرغون پیاده

ننموده اند؟؟!!

خلاصه دوشنبه هم رفتم سر کلاس های مربوط و ...

اولین بار بود که استاد خانوم داشتیم.

سریع فهمید که هفته قبل چه کسایی نبودن از چهره و از همه تک تک پرسید کجا بودید

منم که نوبتم شد گفتم درکه! لبخندهمه زدن زیر خنده

سه شنبه صبح رفتم برای مصاحبه .

بار دوم بود که میرفتم جایی برای مصاحبه بار اول با این که من از همه شرایطم بهتر بود

 اما با بند (پ) "پارتی" نشد ، اما این بار که رفتم فرم رو که پر کردم و رفتم پیش مدیر

اجراییشون از مهارت هام گفتم قرار بود تو دفترشون باشم بعد گفت نمیشه بری تو

کارخانه و ...

آب از لب و لوچش آویزون شده بود.همش دنبال استعمار بیدنا .خلاصه منم گفتم من

دانشجو هستم و یه روز نمیام  و کلامون رفت توهم.

چهارشنبه هم رفتم سر کارکه مریمم کلاسش تموم شد گفت دارم میام پیشت منم از

خدا خواسته سریع گفتم بابا چک رو بده برم نقد کنم که با مریم برم اونجا باشیم. فداش

بشم راه کمی دور بود خوشگلم خسته شد .من معذرت موخام گلم.خلاصه بعدش بای

 بای شدیم و مریمم رفت ...

کمی ناراحت بود و حوصله نداشت گلم.

خستش بود و سرش درد میکرد.

 

5شنبه هم که صبح رفتم کلاس . بعد از کلاس رفتم انقلاب که مریمی رسیده بود و با

هم رفتیم بانک که 12:15 تعطیل کرده بودن .ایرانه دیگه.

بعدم رفتیم سوار بی آر تی که بوی نهارمون که قرمه بود همه جا رو برداشت

خلاصه میمم رفت قلم چی و بعدم برگشتیم انقلاب و یکسره رفتیم پارک لاله.

نهارمونو خودیم و کلی به حیوانات مختلف هم خانوم غذا داد.

کلاغا از من میترسیدن تا رومو میکردم اونو می اومدن میخوردن.

این میم همه رو دوست داره منم دوس داره.

من موخام فقط منو دوس داشته باشه.

تازه بهم میخنده میگه به اونا حسودیت میشه.

آخرم منو انداخت برم آب بیارم تا اونا غذا بخورن.

منم برگشتنی آروم از پشت میمم اومدم دیدم داره با موبایلش ور میره.

یهو تسوندمش

چنان جیغی زد که من خودمم تسیدم.

ببخشید نانازم آخه خیلی ناز میتسیماچ

بعدم عشقولیدن کردم باهاش

میگم تو برا خروست اسم گذاشتی منم

موخام ...

یه جا دلخور بود میگم خروست چه خبر یهو با کلی ذوق گفت پر درآورده.

آخه من موهام زیاد میشه اینجور میگی

دیگه همه موجودات اون حوالی میشناسنمون تا ما وارد میشیم میان غذا بخورن.

تا عصری با هم کلی گفتیم و خندیدیم و دعوا کردیم و خندیدیم و ....

اول میگه من بازو بگیرم رفتم باشگاه ببینه بعد هی فداش بشم خودش بازو میگیره.

دو سه بار دیگه میگرفت من از ذوق مرده بودم.

فدات بشم اینقده ناز میشی

وای که تو چقدر شیرینی میم. 

بعدم رفتیم نماز و از اونجا رفتیم سر جمالزاده برا میمم سطل آشغال خریدیم.

بعدم به شکم رسیدیم و رفتیم کله پاچه ای و یه پرس گوشت زدیم.

اولین کله پاچه ای بود با هم می رفتیم.

بعدم رفتیم جا ظرفی و کلاه خریدیم و میمم رو سوار کردم رفت....

چه زود تموم شد دیروز

کاش ساعت وایمیستاد و ...

خودمم هم که باز تو ترافیک موندم و 2 ساعت طول کشید راه 30 دقیقه ای برسم خونه.

یادمه محمود که اومده بود کرج سال اول تاج گذاریش گفت من دستور دادم تا بهمن

مشکل ترافیک اتوبان تهران کرج حل بشه.

حالا ما موندیم کدوم بهمن ماه رو گفته؟؟!!

 **********

گفتم  چند تا نکته بگم.

می خواستم 5 شنبه ها  شب آپ کنم اما اون موقع سرور بلاگفا شلوغه و نمیتونم

بیام پیش دوستان گفتم جمعه ها آپ کنم که پیش دوستای گلمون هم برم.

تو هفته هم میام به همه سر میزنم اما خب نظر نمیذارم چون وقت نمیکنم.

آخه می خوام دس بخونم این ترم که ترم دیگه تموم کنم.

من می خوام برای ارشد تغییر رشته بدم مثلا برم مدیریت بخونم،دوستای گلمون

میتونن راهنمایی کنن در مورد واحد ها و ....

ممنون

از این به بعد هم هر هفته یه آهنگ جدید میذارم.

سعی میکنم آهنگ های قشنگ بزارم و از شعر های اونا برداشت های دیگه نکنید

 مثلا بگید غمگینه اینا قهرن!!

 

***************

 

قلبم را به تو تقدیم میکنم

            به تو ای والا ترین احساس

                   به تو این بارانی ترین لحظات

                           به تو ای شنیدنی ترین نجوا

                                 به تو ای گرم ترین نوازش

                                       به تو ای مهربان ترین چشم

                                             به تو مریم

 

**************

مریمم خیلی مهربونی

خدایا شکرت به خاطر این همه عشق

به خاطر این همه لحظات شیرین

چه زندگی خوبی داریم هر هفته با یه دنیا شادی و عشق سپری میکنیم و

فقط ثانیه ها رو میشمریم برای پایان ...

دوستت دارم همسرم

مریمم میدونی الان چند روز هست که با هم هستیم

دقیقا امروز شد 1604 روز

38496 ساعت عاشقونه داشتیم با هم

.....

لبخندهایت را دوست دارم

بدان که تنها لحظه هایی که تو میخندی احساس شادابی میکنم و ...

  

 

فدای تو       عاشق تو     محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٧ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

تصمیم گرفتم دیگه هر پنج شنبه آپ کنم یا نهایتا جمعه.

میمام تعریف هفته رو میکنم.

امیدوارم دوستای گلمون قدم رنجه کنن خونه کوچولو موچولوی ما

******

امروز با مریمم قرار داشتیم.

این دو روزه بس دلم تنگ شده بود که دیشب خوابم نمیبرد.

صبح بیدار شدم زوری بابا رو مجبور کردم بره سر کار که منم برم دانشگاه.

ساعت 10 کلاس داشتم ساختمان شکوه ریاضی مهندسی .

اول کلاس حال همه رو گرفتم نیشخند

 هی گفتم اینقده استادش خفه.اشک همه در اومد.شیطان

ساعت 12 تموم کرد 

 منم تند سوار بی آر تی شدم و از اونجا خط پایانه ولفجر و لاله ...

خانومم رسیده بود و نشسته بود رو نیمکت همیشگی.

دیشب از سلف غذا گرفته بود برای نهار.

خلاصه شروع کردیم.

جاتون خالی کباب بود و تو یه ظرف با کلی عشق با میمی خودیم...

اینقده مزه میده.....

کلی کلاغ و یه گربه ملوس هم جمع شدن که مقدار زیادی غذا دادیم

 اونا هم خوردن مخصوصا گربه که خیلی نازه.آشنا شده باهامون.

بعد صندلیمون رو عوض کردیم و با لپ لپ میمم بازی کردیم .

میمم میخواد برام وام بگیره لپ لپ بخره.فداش بشم .مهربونه خودمه.

دیگه چسبیدیم به هم 

 کلی میمم نوازشم کرد ...

 با دستای نازش اشکم رو پاک کرد.....

موهامو کلی ناز کرد....

صورتمو نوازش کرد ...

 برام از دوست داشتن گفت و ...

 

آخرم زد پشتمو گفت کچل کچل کلاچه...

بعدم رفتیم نماز و آخر باز رفتیم رو چمن ها و تا باتری لپ لپ تموم شه بازی کردیم

 و تخمه خودیم.کلی خندیدیم و ....

خیلی مزه داد.

بعدم رفتیم که بای بای بشیم که من شکمو گفتم بریم جیگر و کمی هم جیگر خودیم.

بعدم بای بای شدیم......

دلم تنگ شده برات باز آخه ...

*************

وقتی نگاهم میکنی

                         قشنگیهاتو دوست دارم

            حالت معصوم چشات

                                      رنگ  نگاتو دوست دارم

                      وقتی صداتو میشنوم

                                                    دلم برات پر میزنه

                                   ترس یه روز ندیدنت

                                                               غم بزرگ قلبمه

 **************

مریمم میدونی که برای دیدن تو ...

اصلا نمیتونم ادامه بدم...

 *************************

 

پارک که بودیم یه دختری اومد اونور نشست معلوم بود منتظره ها

 اما تو این مدت چندین نفر اومدن مزاحمش شدن و ....

نمیدونم چرا جامعه ما اینجور شده....

آدم یه جوری میشه ها...

مگه نه...

من تمام سعی رو کردم پست طولانی نشه.

 ***********

 مریمم دوستت دارم ...

 

 فدای تو      عاشق تو        محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٩ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

دو روزی هست می خوام بنویسم نمیشه اما اومدم امروز دیگه تعریف کنم.

خدا رو شکر مریمم اومد و سه روز گذشته کلی ....

اول شنبه

مریمم کلاسش تموم شد و زنگ زد و قرار شد بیاد دروازه دولت.

 رفتیم رستوران همیشگی و دختری که صندوق دار بید تا ما رو دید خندش گرفت.

 بس که اونجا میریم. خلاصه با اصرار من باز جوجه خوردیم و کلی هم خندیدیم.

بعد رفتیم پارک لاله و با لپ تاب مریمم بازی کردیم و کلی هم حرف عشقولی زدیم

 و من کمی اشک ریختم .

خیلی دلم براش تنگ شده بود و کلی سر حال اومدم.

بعدم میم رفت خوابگاه و منم رفتم پیش بابا با هم برگشتیم.

دوم یکشنبه

صبح با بابا رفتیم و تا ظهر خبری نبود.

نهار خوردیم و من 1 ساعت خوابیدم و رفتم یونی که استاد نیومده بود.

برگشتم پیش بابا که با هم بریم خونه که دیدم نیست و رفته کلی ضد حال خوردم.

خلاصه زنگ زدم به میمم گفت میخوای من بیام .

منم از خدا خواسته.رفتم انقلاب کلی خودنی خریدم براش.

نیم کیلو کاکائو و پاستیل و کلوچه.

میمم از خوابگاه اومد پارک لاله.

فداش بشم که اینقده مهربونه.خسته بود ولی اومد پیشم.

خلاصه هی خوردیم و قربون صدقه هم رفتیم و من بازم اشکم در اومد.

میمم چقده ناز و خوشگل و مهربون شدی تو دختر...

هی میگه ماه رو نگاه کن تو آسمون چه خوشگله .

منم میگم بابا جان ماه من تو زمینه بغلم و اون انعکاس صورت ماه منه تو آسمون..

بعدم بردم سوار اتوبوس کردم مریمم رو رفت.

خودم بیچاره شدم تا رسیدم خونه بس ترافیک بود.

سوم دوشنبه

من صبح ساعت 10 کلاس داشت اما خوابیدم و 9.30 تازه بیدار شدم و

 کلاس هم به بند پ مبتلا شد (پیچ)

تو نت بودم مریم زنگ زد کلاسش تموم شده و گفت دیگه کلاس نداره میره قلم چی.

منم یهو یه فکری به سرم زد.دیدم اون یکی ماشین خونس و حاضر شدم و رفتم تهران.

12 بود رسیدم فلسطین مریمو سوار کردم و راه افتادیم.

تا رسیدیم سر وصال اون خانومه تو ماشین گفت دمای آب زیاده .

حالا وسط هم نرسیده بودا.

حسوده .

هیچی کمی وایسادیم حسودیش خوابید راه افتادیم.

نهار هایدا زدیم 3 تا

میم یه نصفه من 2تا

گفتیم کجا بریم؟؟؟

برای اولین بار تو عمرمون رفتیم درکه.الکی الکی رسیدیما.

اصلا بلد نبودیم که.

خلاصه ماشینو با هزار زور و کلی پول پارک کردیم و رفتیم بالا.

چقده مزه داد.

میمم سرش درد میکرد. بمیرم براش.

خلاصه رفتیم وسط رودخونه رو یه سنگ نشستیم و کلی حرف زدیم و ...

بعدم رفتیم یه رستوران و چایی و پفک خودیم.

سرمو گذاشتم روشونه مریمم و کلی از قدیم حرف زدیم.

میمم از سختی هایی گفت که به خاطر من کشیده و عشقش.نه منت بزاره ها.

تعریف کرد برام.فداش بشم من که اینقده خانومه ....

اونجا هم که بودیم مریمم رو راضی کردم و بالاخره شد استقلالی.

هی گفت من تو این فضاها نیستما اما گفتم باید مثل آقاتون باشی.

فداش شم شد استقلالی خودمماچ

برگشتنی هم گفت اگه منو دوس داری از این سنگه برو بالا(خیلی خفن بود)

منم اومدم برم میگه نرو دوسم نداشته باشی بهتره تا بری یه چیزیت بشه.

فدای اون دلت بشم من.

پایین هم علی دائی رو دیدیم تو پرادو بود با دختر کوچولوش که  خوشگل بود.

اصلا به باباش نمی اومدنیشخند

مریمم رو بردم رسوندم خوابگاه و برام آب خرید و راه افتادم.

تا رسیدم ورودی مهرویلا (کرج) خانومه باز حسودیش گرفته میگه لنت ترمز تموم شد.

شانس منه ها...

 

 

 ***************

 

خیلی زیاد شد.

مریمم دوست دارم این سه روز خیلی خیلی خیلی بهمون خوش گذشت و ...

مریمم خیلی دلم برات تنگ میشه.عزیزم خیلی ناز و مهربون شدی.میبینمت دلم میره

 و اشک تو چشام جمع میشه.عزیزم عاشقونه دوستت دارم...

از همه دوستای گلمون هم تشکر میکنم که پیش ما میاین.

************* 

 

 

فدای تو      عاشق تو     محمد تو

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٦ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

مثل همیشه با اون اسمی خدا رو صدا کردم که مریمم بهم یاد داد.

اولین بار تو نامه های مریم به خودم دیدم و بعد از اون تو هر آغازی نوشتم   

"هوالمحبوب"

سلام

چند روزه که می خوام بیام آپ کنم اما احساسم اجازه نداد.

پریشب تو چندتا وبلاگ متن هایی زیبا خوندم که حسابی احساساتیم کرد و

خواستم با مریمم حرف بزنم که آروم شم خواب بود.

فردا رفتم سر کار که خیلی خیلی سرم شلوغ بود که نتونستم اصلا زنگ بزنم و

مریمم زنگ زد و کمی گلایه کرد.بحث کار پیش بابا و حقوق پیش اومدو خب کمی

 از هم دلخور شدیم.بعد مریمم زنگ زد و معذرت خواهی کرد.

خدا رو شکر ما هروقت اختلاف نظر پیدا میکنیم اونی که حالش بهتره خودش

 پیشقدم میشه تا بحث الکی بالا نگیره و بعدا که آروم شدیم حرف بزنیم.

الانم که کلی عاشقانه حرف زدیم و مریمم منو در آغوش گرفت و ...

خدا رو شکر مریمم داره میاد و شنبه میبینمش عزیزمو.

******

مهر ماه هم اومد چقدر دوست دارم مهرماه رو.

.امسال هم افتاد تو سراشیبی و کم کم باید به فکر 89 بود.

اگه خدا عمری بده.

تو سرما دست مریمم رو بگیرم و بریم ذرت مکزیکی داغ بگیریم

بعد هی بگه تو قندت بالاست قارچا رو بخور و خودش ذرتا رو بخوره.

فداش بشم من

امشب هم رفتم باشگاه که بس حواسم جمع بید گفت آقا دیر اومدی تعطیله....

هفته دفاع مقدس هم اومد .

کاش تو این روزا فارغ از مسائل سیاسی و جو بد جامعه کمی در مورد

 اون عزیزان حرف بزنیم.

دیشب تلوزیون دکتر قالیباف اومده بود و در مورد شهید نظر نژاد صحبت بود.

شهید 160 تا ترکش تو بدنش بوده که 57 تا در اومده و 103 تا مونده بوده تو بدنش.

شروع کردم با انگشت روی بدنم شمردن که 103 تا نقطه جا بشه ببینم چقدر میشه.

امتحان کنید

خیلی سخته.

خودمونو جای اونا بزاریم من مریمم رو دوست دارم میدونم این راه برگشتش

 خیلی کمه عشقم رو رها کنم برم برای وطنم و...

اونا با مظلومیت رفتن و ...

کاش ما هم حداقل اونایی که موندن و میدونیم مثل خیلی از اونا که عوض شدن

 نیستن و با مشکلات در حال زندگی کردن هستند دریابیم.

 

جانباز بود...

یه چشم نابینا و یه چشم نمره 8....

برای تامین معاش رانندگی میکرد و همیشه میگفت شکر خدا....

 

خدایا اون بینشی که باعث میشه یکی این جور باهات معامله کنه به ما هم عطا کن.

 

**********

هوا چقدر سرد شده نوک انگشتام یخ کرده.

خدایا فصل سرما داره میاد هیشکی تو این سرما بی سقف نمونه.

چقدر دلم تنگه و چشمام ...

دوست دارم مریمم سرمو بذارم رو پاتو گریه کنم تا آروم بشم.

یادته اون بار رو ...

مثل همون موقع اشک بریزم و تو آرومم کنی.

*******

زیاد شد .

کلی حرف موند ار همه جا رو دلم.

میترسم طولانی بشه دوستان نخونن.

شاید بعدا براش بعدا نوشت گذاشتم.

مریمم دوستت دارم

 

 

زندگی را دوست دارم

         با تو بودن را دوست دارم

                    برای تو بودن را دوست دارم

                            ....

 

 

فدای تو      عاشق تو        محمد تو

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

امروز 52 ماهگی عشق ماست...

برای منو مریمم یک ماه دیگه هم با عشق و انتظار سپری شد...

انتظاری از جنس دیگه اما خب هنوز تا وصال راه داریم...

خوشحالم با این که این همه مدت از شروع زندگیمون میگذره هنوزم عاشقانه ...

مریمم من از حس خودم میگم

الان یک ساله در کنار هم هستیم ...

اما هنوزم با گرفتن دستای گرمت شعله عشقو تو وجودم حس میکنم...

نمی دونم چرا هنوز غریبی میکنم ...

 هر بار که میبینمت انگار تازه همون لحظه عاشقت شدم...

عزیزم درسته همش چند روزه که رفتی اما دل تنگ نوازش های تو هستم...

مثل همیشه دستمو بگیری و نوازش کنی...

دلم واقعا برای پاییز و خاطرات قشنگی که ازش داریم بی تابی میکنه...

امسال شهریور ماه چقدر زیبا بود.

انگار به بهار حسودیش شده بود.

این چند روز هوای بارونی بود و عاشقانه...

کاش کنارم بودی و با هم می رفتیم زیر بارون ...

دست در دست هم  همنفس با هم میخوندیم...

مریمم عاشقانه دوستت دارم مثل خودت...

آهنگ بارون رو دوست دارم و اینو نوشتم

باران می بارد امشب                 دلم غم دارد امشب

        آرام جان خسته                        ره میسپارد امشب

             در نگاهت مانده چشمم                شاید از فکر سفر برگردی امشب

                   از تو دارم یادگاری                    سردی این بوسه را پیوسته بر لب

 

قطره قطره اشک چشمم           می چکد با نم نم باران به دامن

       بسته ای بار سفر را                با تو ای عاشقترین بد کرده ام من

            رنگ چشمت رنگ دریا            سینه ی من دشت غم ها

 یادم آید

    زیر باران

        با تو بودن با تو تنها

            زیر باران

               با تو بودن

                  زیر باران

                       با تو تنها

باران می بارد امشب                دلم غم دارد امشب

      آرام جان خسته                      ره میسپارد امشب

این کلام آخرینت                    برده میل زندگی را از سر من

   گفته ای

      شاید بیایی از سفر 

             اما نمیشه باور من

 

رفتنت را کرده باور           التماسم را ببین در این نگاهم

     زیر باران گریه کردم            بلکه باران شوید از جانم گناهم

           این کلام آخرینت                برده میل زندگی را از سر من.....

ببخشید ما فعلا مدتی اینجا هستیم و زود بر میگردیم به همون خونه خودمون.

نمیدونم چرا بعضی ها دیگران رو اذیت میکنن.چرا حسودی میکنن.

مریمم تو شهرشون به خاطر موقعیتش شناخته شده هست و

 دوست نداریم این وبلاگ شناخته شده باشه.

شرایط مساعد شد بر میگردیم.

               

 ...

فدای تو    عاشق تو     محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٩ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

بعد از چند روز اومدم.

خدا رو شکر کارامون تموم شد و امروز بار زدیم فرستادیم رفت و سرم خلوت شد.

اما خب بازم دلم گرفت...

مریمم دیروز رفت خونه.

امتحاناشو که ماشا الله گل کاشت و فقط یه 19 گرفت.

من نمیدونم این مریم من چه جور دانشجوییه که مثل ابتدایی همش 20 میگیره.

فداش بشم که افتخار منه.خانوم گل خودمه.

دیشب افطاری حول حول تو ترمینال با هم خوردیم هیچی نبود ژامبون خوردیم با آب.

خب خیلی مزه داد آخرین افطاریمون با هم بود.

دست های گلم رو گرفتم و ....

خدایا زودتر روزها رو برام بگذرون که دلم از حالا کلی تنگ شده.

مریمم چه قدر ناز و مهربون شده بودی با اون شال و ...

تو که رفتی آسمون ...

نم نم بارون شروع شد و ....

اسمون چه غریبانه تو تابستون گریه میکرد...

میدونی که چقدر چشم انتظار برگشتنت هستم...

میدونی که هر روز عاشق ترم و ....

مریمم دوستت دارم

اینم شعر آهنگ دریا که خیلی زیباست و واقعا دوسش دارم.

هر کی خواست بخونه با  ملودیش اگه بلده بخونه ....

 

**************************

باز هم

        آمدی تو بر سر راهم

    آی عشق ...  

                میکنی دوباره گمراهم

          دردا ...

                      من جوانی را به سر کردم

                تنها ...

                               از دیار خود سفر کردم

 

                       دیریست ...

                                      قلب من از عاشقی سیر است

                                              خسته از صدای زنجیر است

  

  دریا ...

          اولین عشق مرا بردی

     دنیا ...

                 دم به دم مرا تو آزردی

          دریا ...

                        سرنوشتم را به یاد آور

                دنیا ...

                            سرگذشتم را مکن باور

 

من غریبی قصه پردازم

      چون غریقی غرق در رازم

            گمشدم در غربت دریا

                بی نشان و بی هم آوازم

                     میروم شبها به ساحل ها

                          تا بیابم خلوت دل را

                              روی موج خسته دریا

                                  مینویسم موج غم ها را ....

****************

راستی دوستان این آهنگ وبلاگ رو نمیشه قطع کرد و کنترل نداره مزاحم نیست.

ممنون اگه راهنماییم کنید.

**************************

 پی نوشت:

خدا بگم این مردم فضول رو چیکار کنه که ما رو آواره کردن.

مجبور شدیم بیایم اینجا.

باز بر میگردیم به آدرس خودمون این کارو کردم مریمم کمی آروم بشه عزیزم آب تو دلت تکون نخوره خوشگل محمد.

 

فدای تو        عاشق تو      محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٦ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

نمی خواستم  اینقدر زود آپ کنم اما یه اتفاقی باعث شد بیام پست جدید بنویسم.

امروز صبح با مریمم قرار گذاشتیم که لپ تاپشو بدم بهش. حدود 10 بود که اومد و

 رفتیم پول ریختیم به حسابم برای دانشگاه  امتحانشم طبق معمول توپ داده بود و

 20 می خواست.از اونجا گفتیم تا 11 بریم دانشجو که نزدیکه.خلاصه رفتیم اونجا و

کمی عشقولانه حرف زدیم و قربون صدقه هم رفتیم کلی.فداش بشم رفته خونه

 اومده چقدر شیرین شده.

بعد اینقده دلم براش میتپید و یهو دل تنگش شدم که نگو . بعد اومدیم لب خیابون

 انقلاب دست دادیمو و با هم خدا حافظی کردیم و اصلا تو فضا بودم و فقط نگاهش

کردم...بعد اومدم اینطرف تر به تاکسی صدا زدم سر لاله زار تا وایساد سوار شدم و

 کوله پشتی رو گذاشتم رو پام که متوجه شدم از عشق زیادی یادم رفت لپ تاپو بدم

میم ببره.تا درو بستم گفتم اقا ببخشید من اشتباه سوار شدم و بیچاره راننده عاقل

 اندر .... و خندید و ....

خلاصه بردم دادم به مریمم.

 

******************

 

اما دلیل اصلی پستم اتفاق بعد از ظهر بود.

بعد از ظهر در حال کار بودم که یهو یه صدایی شنیدم و دیدم یه جون افتاد زمین .

 بعد دیدم داره قلبشو میگیره و به کارمندمون گفتم ببینیم چی شده.

((خودم متوجه نشدم)) رفتیم بالا سرش گفت آقا من صرع دارم یه چیزی بزارین زیر سرم

 و منم تند یه توپ لوله لاستیکی که نرم هست دادم گذاشت زیر سرش و گفت حالم

خوبه برین من 10 دقیقه این جورم خوب میشم.

بیچاره هی تشنج میکرد و تکون می خورد.

یهو دیدم سرش از روی  لوله ها کنار رفت و داره شدید تر تشنج میکنه و که تا ما بریم

بیرون همسایه دوید طرفش و گرفتنش.

اصلا حالم اینقده بد شد و اشک تو چشام جمع شد ...

دو نفری گرفته بودنش چنان عضلاتش منقبض و منبسط میشد که اونا رو هم پرت

میکرد...

خدا رحم کرد ما بودیم و ...

خیلی حالم بد شد و منقلب شدم

 واقعا شکر سلامتی کردم

حالش بد شد زنگ زدیم اورژانس خدا رو شکر تا داشتیم  آدرس میدادیم

 حالش کمی جا اومد و به کارمندمون گفتم بگو بهتره...

میگفت از مشهد اومده برای کار و قرص هاشو فراموش کرده.

 گفت قرص رو بسته ای میدن که 18 تومن هست و پولم نداره.

گفت پول نداره بلیت بگیره برگرده ...

حاجی خدا خیرش بده کمی کمکش کرد و ...

چه جوون خوش چهره و معصومی بود....

خدایا این نعمت سلامتی ....

خدایا به این شبای عزیز که در پیش داریم قسمت میدم که همه بیمارا رو نظری ...

هنوزم حالم خوب نیست....

 دوستای گلم تو این شبهای قدر دعا فراموشتون نشه.

همه و اون آخرا ما رو همدعا کنید.

امیدوارم امسال شبهای قدر حاجتامونو بگیریم...

 ***************

 

مریمم دوستت دارم

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٦ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

بالاخره اومدیما.

خیلی سرم شلوغ بود و اصلا نمی تونستم بیام بنویسم.

روزه و نمازهاتون قبول باشه.

خب از کجا بگم؟

5 شنبه مریمم اومد تهران.

صبح رسید و رفت خوابگاه و منم رفتم سر کار.

ساعت 4 قرار گذاشتیم انقلاب روبروی بانک ملت.

من زود رسیدم و رفتم کنار مترو نشستم تا مریم زنگ زد که رسیده  و الان نزدیک بانک

سپه هست و منم تند راه افتادم از کارگر رد شدم که پام پیچ خورد تا بیام ادامه بدم یهو

یه دختر بازومو گرفتو گفت کجا.

سکته نصفه زدم.

نگو میمم بود.سفید شدم چی...وای که چه ناز و مهربون شده بود. انگار تلزه عاشق

شدم.دست مهربونشو گرفتم و رفتیم BRT ایستگاه ولی عصر پیاده شدیم رفتیم  مانتو بخریم.

چه تجربه جالبی برای من بود.هرچند بار دوم بود اما خب تازه داره مدل و قیمت دستم

میاد.وای چقدر مزه میده.چندتا مدل دیدیم و یکی رو پسندیدیم که خیلی خوشگل بود و

حیف کمی کوتاه بود و گفت نمیشه بلندشم کرد . بازم گشتیم و خلاصه یدونه خوشگل

 خریدیم برای خانوم که میره دانشگاه.بعدم رفتیم دور تئاتر شهر روی صندلی گردی ها

نشتیم و کلی حرف زدیم از دل تنگی هامون و جدایی.مریمم چقدر مهربون بود . وای که

 چقدر مزه داد. از اونجا هم به هوای افطار و شام رفتیم رستوران  رسیدیم اذان داده بود

که گفت شام نداره آش داره که ما هم اجبارا با خانوم آش خوردیم.از اونجا هم رفتیم

انقلاب و 2 سیخ جیگر زدیم جاتون خالی و خانوم رو سوار کردیم اتوبوس که بره

خوابگاه... مریمم هم لپ تاپشو داد ببرم ردیف کنم و نرم افزار و اینا.گوشی موبایلشم

خراب شده بود داد آوردم خونه تعمیر کردم.((آقای مهندس)).مریم هم که امتحاناش

شروع شده و داره امتحان میده و درگیر درس بید.

دوستای زیادی پیدا کردیم و امیدوارم ادامه پیدا بکنه.

خلاصه این بود روزهای گذشته ما و فردا هم مریمم میاد تا لپ تاپ و موبایلشو بگیره.

فداش بشم چقدر دوباره دل تنگش شدم.

هفته آینده هم انتخاب واحد دارم دعا کنید بتونم اونایی رو که دوست دارم بگیرم.

دیگه مغزم جواب نمیده.

 

مریمم دوستت دارم

 

فدای تو     عاشق تو    محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٥ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


به نام یزدان جان آفرین

سلام

امروز شدم ٢٢ ساله...

مریمم دسترسی نداشت  گقت بیام از جاش بنویسم برای تولد خودم.

میمم مینویسم اما اشک تو چشام جمع شده و خیلی دل تنگتم.

باور کن طاقتم کم شده.

فدات بشم من.

تولد هم برام کمی گرفتن اما راستش خیلی دوست دارم یه بار بابا برام بگیره

 و یه کادو بخره.یه بار تولد ما رو یادش باشه...

خوشگلم دوست دارم زیاد بنویسم اما خب میدونی دلم شکسته و چرا.

فدات اون چشمای مهربونت بشم که دلم براش یه ذره شده.

مهربونم امروزم رفتم حساب مسکن جوانان رو کامل کردم و ۵ سال دیگه وام میدن.

تا اون موقع به امید خدا ازدواج کردیم و جا افتادیم.

چه حسابی شد.من این همه تو اون پست از خرج آقایون نوشتم نگی چه پرو

هستا به خدا همش یاد تو بودم .آخه بیشتر پول حساب مسکن رو مریمم داده.

بیشتر خرجای ما رو مریمم میکنه.اینقدر برای خودش کم خرج میکنه که بعضی وقتا

 واقعا شرم میکنم و خجالت میکشم که...

از اون موقع که با منه همش ...

عزیزم ویراستار قلم چی بیدا.مریمم سوالای کنکور های قلم چی رو ویراستاری میکنه.

مریمی دلم میخواد زودی بیای بریم پارک لاله سرمو بذارم روی میز و دست بکنی

 تو موهام و نوازشم کنی.مثل همیشه...

مثل همیشه سوار اتوبوس ولفجر بشیم ایستگاه پارک لاله زودی بیام پایین بگم

 خانوما برین کنار خانوم کپل من  بیاد پایین...

خدایا نمی دونم چی دعا کنم.اصلا دوست ندارم این روزای شیرین تموم بشه.

ساده ترین چیزا وقتی با یارت باشی شیرین و با مزه میشه برات.

مریم موندم بخندم یا گریه کنم.یاد یخ در بهشت افتادم که می خوردیم و تو همش

محکم مک میزدی سفید که میشد میگفتی بیا بخور. پروی خوردنی

 

دوستای گلمون اگه برای شما بی مزه بود ببخشید.خاطرات روزهای دونفره تو یه

 فضای خاصی است و جذابیتش فقط برای دو نفره.

حالا می خوام به دوستای گلم (آقایون) یه حال اساسی بدم

میخوام بقیه ماجرای ازدواج و مصائب آقای داماد رو بنویسم.

البته تو ادامه مطالب نوشتم.

 

ادامه مطلب

 

 

 

 

 

فدای تو    عاشق تو   مریم تو

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٤ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

اول از مریمم اجازه بگیرم که وقتی اومد اینجا شاکی نشه و منو ...

این پست با تمام پستامون فرق داره.

پس از کش و قوس ها و رفت و آمد ها در وبلاگ های متعدد مخصوصا گل و گلدون

و خاله ریزه و بابا لنگ دراز مسائلی پیش اومد در باب مهریه و ...

تا امروز دیدم امیر خان نوشته ما پسرا مهریه میدیم چی  بهمون میدن.

در اینجا بود که  گفتم بیام بنده خدا  امیر رو توجیح کنم فکر نکنه به همین سادگی بید.

اول بگم کسی به دل نگیره ها  با لبخند بخونید .لبخند

اول آشنایی و اینا رو هم نوشتم با یه استایل دیگه دیدم خیلی زیاده خانوما قهر میکنن

 ، پس از خواستگاری مینویسم.

مامان خانوم زنگ میزنن قرار خواستگاری رو میذارن(حالا ما سه گروه هم

شهر هامون دوره از هم) اول باید بریم لباس بگیریم که خب معلومه... 

 بعد دسته گل 50 تومنی میشه.حالا کلی دم خانواده رو ببینو داداش و خواهر و ...

بعد می خوای بری خواستگاری شب دم غروب حالا شهرتون کلی فاصله داره

خانواده رو شب کجا ببری؟باید یه شب هتل هم بگیری خانواده دختر که

نمی ذارن شب بمونی(البته تو یه رمان بود بابا دختر دعوت کرد خانواده داماد موندن)

 که اونم تو قصه هاست. تو راه هم که خطر داره  پس هتل رو هم افتادی .

فقط جای خوبش به قول اون دوستم که رفته بود خواستگاری احسان.

بعد از چند سال رابطه که عروس خانوم چایی میاره میبینیش

 اگه پسندیدی که نصف راه رو رفتی

حالا کلی باید مایه بزاری از خودت پدر دختر راضی بشه وای به حالت اگه داداش

 هم داشته باشه.(اینا خرج های معنوی)

بعد دوباره همین پروسه رو با بزرگترای فامیل تکرار کنی.

بعد بری شیرینی خورون و ...

وای مهریه میاد وسط .آقا حالا مثلا یهو پدر بزرگ دختر میگه نصف خونه پدری مهریه

(حکایت منه) حالا همه کف کردن بابای پسر قاط میزنه و خانواده دخترم که

نمی خواستن اینو یهو بگن میمونن گیر .شیطان

تا ساعت ها میزنین تو سر کله هم. مگر این که پدر بزرگ بیاد پایین که اونم مگه

میشه.بعد حالا مهریه رو نقد نمیگیرن که اما شیر بها.

جیرینگی میدی تا هوس مزدوج شدن نزنه سرت.(زرشک)شیطان

بعد اگه خدا خواست میرسه عقد کنون مثلا خانواده دختر خرج میدن اما چون شهر

هاتون دوره همون پروسه باز تکرار میشه تازه با کلی حرف و حدیث فامیلا.

سبیل همه رو چرب کنی از عاقد گرفته تا شاهد و ...

اهان تازه بعضی جاها رسمه داماد شاباش هم میده.

اونم رد میکنی.

حالا از شانست بابای خانوم زیاد باهات حال نمیکنه.

میری شهرشون یه سری بزنی باید کادو مادو ببری.سبیل همه رو باید چرب کنی

 مادر زن و پدر زن و خواهر برادرا.می خوای دو کلام راحت حرف بزنی مگه میشه باید

 بگی بیا اشکان جون منو خواهرت حرف داریم این ایران چک  رو بگیر برو پفک بگیر .

2 دقیقه نشده میبین با کامیون پفک فرتی اومد.

شب میشه 2ساعت شب شام خوردین و حرف زدین و ...

(اینو واقعی یکی از دوستام براش پیش اومده بود) بابا دختر بر میگرده میگه  آقا محمد

 شب کجا میرین ؟ هیچی دیگه نصف شبی میندازنتون بیرون.باز باید برین هتل و ...

(نهایتا پارکینگ)

بد بخت میشین تا برسه به ازدواج کلی خرج توش بودا.

تولد مادر زن    تولد پدر زن      تولد  خواهر زن    تولد برادر زن 

 تولد جد اول خانواده الی جد 17 (حالا یه باجناق مارمولک هم داشته باشی)

هی میره گرون گرون .

 همش هم یه طرفه بید دیگه

تولد مادر شوهر یه کیسه نمک    پدر شوهر یک عدد جوراب  

  بقیه هم که تولدشون فرت

اگرم کم بذاری که لوله میکننت.

شما ها هم که همه زذ.مثل من.

آقا من خودم تا به حال این جور فکر نکرده بودم خودم کم آوردم.

پس از التیام این یکی ها ازدواج هم مینویسم که خودش یه پست جدا میطلبه.

 

پی نوشت:

اون خانومایی که ناراحت شدن از جمله خانوم خوشگل خودم دعوا نکنن

 نظر بذارن در پست بعد اقایون ...

اگه نظر اصلاحی دارن بگن پست رو اصلاح کنم

 

 

مریمم دوستت دارم

فدای تو   عاشق تو   محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

محمدم سلام

الان ساعت 6 عصر 5شنبه است.

یه 29 دیگه رسید و من و تو هنوزم عاشقیم.

عزیزم شد ۵١ ماه .

چه زیبا و عاشقانه روز های دوری رو تحمل کردیم .

چه زیبا و عاشقانه روز های انتظارمون رو شمردیم.

چه زیبا و عاشقانه بار اول همدیگه رو دیدیم.

چه زیبا و عاشقانه در انتظار آینده هستیم.

....

نمیدونی چه قدر خوشحالم.خوشحالم که تو رو دارم.

دستای گرمتو دارم.بهت تبریک میگم خوشگل مریمی.میبوسمت.

***********

محمد جونم امروز ساعت 8:30 پاشدم.بعد رفتم بیرون شلوار خریدم با یکم خوراکی

تازه فالوده هم خوردم.اومدم خونه بعد یکم درس خوندم

و ناهار قرمه سبزی خوردیم.بعد یهو خوابم برد.وقتی پاشدم فکر کردم صبح شده.

خیلی خسته بودم.محمد جونم ، جونم برات بگه که دیگه رفتم حمام و

سرحال شدم.الان هم اومدم به یاد قدیما واسه همسر مهربونم نامه مینویسم.

الهی قربونش برم من.

یه سلام مخصوص هم خدمت همه ی دوستای گلمون.

خیلی خوشحالم که چند تا دوست عاشق داریم.

محمد عسلم الان هم که رفتی باشگاه.ببین نکنه بیشتر چاق شی.

همش میترسم بازوهات عین این ورزشکارا بشه.بالاتنه  درشت و پایین تنه لاغر.

الهی فدات شم.

محمدم با اجازه ات میخام به دوستامون بگم که چه قدر ماهی ، فداکاری ،

مهربونی ، عزیز دلمی.

خییییییییییییییییییییییییلی دل تنگتم.دلم واسه دستات تنگ شده.

دلم واسه اینکه موهاتو ناز کنم تنگ شده.

درگیر درسها هستم.نامردا امتحانامونو انداختن ماه رمضان.

ماه رمضان هم که از شنبه شروع میشه.

آخ چه قدر دلم لک زده واسه دعای ربنا.واسه لحظه ی افطار.

مملی میخام فردا روزه بگیرم.اگه به تو بگم که میدونم تنبلی و نمیگیری خوشگلم.

الهی قربونت برم من.

محمدم دیگه نمیدونم چی بگم.

فقط بدون همیشه کنارتم همون طور که تو هستی.

مواظب خودت باش مهربونم.میبوسمت.

یا علی

 

 

پی نوشت آقای فضول :

منم سلام

میمم سرش کلی درد میکرد  بس چند روزه درس خونده ، برای همین کم نبشته بود.

منم خواستم بیام بهت تبریگ بگم گلم و از همه بخوام دعا کنن برای احسان.

احسان دوستم امشب رفت خواستگاری

البته من دیدمش خیلی ریلکس بود و اومده بود باشگاه .البته من گفتم

 شاید برای خواستگاری اول باید بری بدن رو آماده کنی و ...

مثل برره ای ها؟؟!!

من از الان می ترسم...

*********

*****

ای آسمان

    بارانی بودن را به من بیاموز ...

         به من بیاموز که چشمانم طاقت این غم را ...

              بیاموز که گلویم پر  ز بغض ست و ...

                   بیاموز که دستانم  منتظر گرمای دستان اوست ...

************** 

مریمم دوستت دارم

فدای تو      عاشق تو         میم تو

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٩ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

خب نمی خواستم اینقدر زود آپ کنم اما سفر و یه سفر اتفاقا باعث شد بیام.

از قدیم دوست نداشتم وبلاگم دچار روزمرگی بشه .در هر حال اومدم.

چند روزی نبودم و رفته بودم سفر.

چهارشنبه صبح ساعت 9.30 بود که راه افتادیم به طرف شمال.

برادر بزرگم نیومد و کوچیکه هم چون همایش داشت گفت 5 شنبه خودم میام.

خلاصه من با   بابا و مامان راه افتادم.

اول خودم نشستم پشت فرمون و شانس آوردیم

 آخه جاده چالوس بی نهایت ترافیک بود و گفتم الان اگه بابا نشسته بود

 کلی میگفت چرا دیر راه افتادین و ...

البته اونجا هم کی گفتا اما اگه پشت فرمون باشه همش استرس تزریق میکنه.

تجربه جالبی بود با سرعت کم جاده چالوس رو طی کردن.

 البته قسمتی از مسیر شدیدا مه بود و خیلی جذاب.

نزدیکای چالوس نهار خوردیم و به سمت رامسر راه افتادیم.3

 بود رسیدیم رامسر یا به قولی عروس شهرهای ایران

رفتیم هتل و سوئیت رو گرفتیم.

بابا اینا رفتن استراحت و منم با این که پشت فرمون خسته شده بودم

 اما رفتم لب ساحل.

خیلی جذاب بود .یه موج شکن اختصاصی ساخته بودن که واقعا ...

خیلی دلم گرفت نشستم و به میمم زنگ زدم.

آخه 2 ماه پیش بود که با هم رفتیم لب ساحل و واقعا دلم تنگ شد...

بعد از ظهر هم یه سری بیرون رفتیم و شام و خواب.

اصلا مزه نداد.داداشا هم که نبودن خب آدم تنها اونم عاشق و دور از یار ...

موقع خواب هم جای یه تخت تخت ها رو کشیدم چسبوندم به هم و ...

صبح هم بیدار شدم که بابا اینا گفتن مصطفی نمی آد.

خلاصه حسابی حالم گرفت .حوصلم سر رفت.

صبحانه تنها رفتم خوردم البته با میم خوشگلم تو دلم.

شب قبل از حرکت من اطلاعات زیادی از اینترنت گرفته بودم

 در مورد رامسر و بعد از صبحانه با توجه به اون خانواده رو بردم جواهرده

 خیلی خیلی جذاب بود و واقعا فهمیدم چرا میگن بهشت خدا روی زمین.

البته ایران ما از این بهشتا زیاد داره ها.

تا انتهای جاده رفتیم هرچند شب قبل بارون زده بود و سخت میشد رفت.

تو مه گم شده بودیم.فقط به یاد این خوش بودم که بعدا مریمم رو میارم اینجا.

جاهای مختلف هم عکس و فیلم گرفتم.

بهار هتل بودیم و بعد از ظهر رفتیم دریا.

البته تو تمام مدت اقامت ما هوا ابری بود و اون موقع کمی آروم شد

 و سریع رفتیم دریا.اصلا مزه نداد 15 دقیقه ای برگشتیم.

آخه 2 نفری با بابا چی میکردیم؟مزش به زیاد بودن خب.

برای همین گفتم بریم قلعه مارکوه راه که افتادیم شدیدا بارون گرفت

 و تا سر قلعه رفتیم اما به خاطر هوا برگشتیم هتل.

شام هتل خوردیم و ...

صبح رفتیم بازار اما تعطیل بود همه جا نمیدونم اونجا صبح جمعه بازار تعطیله؟

جاش رفتیم تله کابین رامسر.خیلی جذاب بود.

رامسر فاصله کوه(جنگل) تا دریا بسیار کمه و با تله کابین که رفتیم قله

موج های دریا و ساحل خیلی واضح بود.به نظرم از تله کابین نمک آبرود

 خیلی زیبا تر بود .

از اون جا که اومدیم پایین رفتیم اسکله همون جا(رامسر پلازا) منم

رفتم لب آب که یهو یه موج بلند زد و تمام شلوارم خیس شد .

بعد اومدم برم عکس بگیرم یکی دیگه زد تمام هیکلم رو خیس کرد نامرد.

شانس من یهو قاط میزد.

نهار اومدیم هتل خوردیم و راه افتادیم.

از سمت رشت به توصیه رزرویشن هتل.تا رشت خلوت بود

اما از رشت به بعد شلوغ شد .راستی از دور سلامی هم به بابالنگ دراز دادیما.

خلاصه کمی هم با بابا دعوا کردیم که میگفت سر پیچ تند میری.!!!

(پیش خودم گفتم پس اونروز که با مریم رفتیم شمال اگه بابا بود بنده

 خدا سکته می زد ، بابا مریم نترس و مریم شیر دل...)

هشتگرد رو رد کرده بودیم که تو ترافیک عجیبی گیر کردیم

و از یه بی راهه رفتیم جاده قدیم  و تا کمالشهر رفتیم و چشمتون روز بد نبینه

 مسیر 5 کیلومتری رو 2 ساعت طول کشید تا برسیم به حصارک کرج.

اینقدر ترافیک سنگین و فشرده بود و بس فرمون رو پیچوندم شست

دستم زخم شد .کم مونده بود برم پیاده رو .

اما آخرش حالم گرفته شد یهو موبایل بابا زنگ خورد و قطع شد

 من فهمیدم مریمه.وای نگو موبایل من نمیگیره نمیدونم چرا!!

تا زنگ زدم دیدم خوشگلم مثل ابر بهار داره اشک میریزه.

نگرانم شده بود .

خیلی خجالت کشیدم آخه اصلا حواسم نبود و فکر میکردم مریم متوجه

شده تو ترافیک گیر کردم که خودشم نمیزنه.رسیدیم خونه زنگ زدم و....

اینم ماجرای سفر ما.

 

*********************

راستی ما یه عالمه نامه عاشقانه دادیم به هم شاید روزی قسمتی

از نامه های زیبای مریمم رو اینجا نوشتم.روزگاری که وسیله ارتباط ما نامه بود .

من به صندوق پستی مریم پست میکردم و اونم به صندوق پستی من....

 

مریمم دوستت دارم

مریمم عاشقتم

 

فدای تو    عاشق تو    محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٤ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

بعد از چند روز اومدیم.

اتفاقات زیادی افتاده که هم خبر داریم و هم نداریم.

لیلی خانوم ما مادر بزرگش کسالت داره که امیدوارم حالش خوب بشه.

از صمیم قلب برای سلامتیشون دعا میکنم و امیدوارم حالشون خوب بشه...

خاله ریزه و بابا لنگ دراز هم که نفهمیدیم چی شد.

مریم گلم هم دیروز صبح اومد و شب برگشت خونه .

منتظر می مونیم تا باخبر بشیم.

********

مریمم پریشب که راه افتاد بیاد .خب طبق معمول خوابم نبرد شب.

صبح زود رسیدم ترمینال و عزیزم رو دیدم.فداش بشم چه ناز شده بود .

مستقیم رفتیم شرکتی که می خواستیم لپ تاپ بخریم.

هی گفتم مریم زوده گفت نه اومدن .

منم گیج اول رفتیم دم در بعد زنگ زدم به تلفن شرکته.

خلاصه گفت 9:30 میان.حالا 8:30 بود . سر مطهری.

رفتیم با هم رو صندلی های شهردار قالیباف تو ولی عصر

نشتیمو و تخمه خوردیمو روزنامه خوندیمو عکس مشهد دیدیمو و

شد 9:30.

رفتیم سفارش دادیمو و تندی رفتیم پاتوق.

پارک لاله.

خیلی مزه داد .سوغاتی های مریمم رو دادم و ....

بعدم که من شکمو گفتم من جوجه کباب می خوام.

رفتیم خوردیم.

لپ تاپو تحویل گرفتیم و یه کوله هم براش خریدیم و مریمم رو رسوندیم ترمینال.

یه روبوسی کردیم و .....

بازم انتظار شروع شد ....

هم شیرینه و هم تلخ ....

شیرینی که منتظر بازگشت دوباره هستم ...

چقدر سخته خداحافظی ....

مریمم دوستت دارم

*******

سکوت من فریادمه

        نگام برات در ماتمه

             محکوم به جرم عاشقی

                   این آخرین گناهمه

 

                        فریاد من چه بی صداست

                              تو فلب من چه قصه هاست

                                  اگه صداشو گوش کنی اسمش به گوشت آشناست

 

گناه من عاشقیه

     خیال من جز تو کیه

         جز تو گناهی ندارم

             چاره به راهی ندارم

                 واسه رهایی از دلم جز تو که راهی ندارم

 

تو جاده خیال تو مسیر دل بی انتهاست

     اما نگاهت میدونم به این خیال بی اعتناست

         فریاد من چه بی صداست

              تو قلب من چه قصه هاست

                  اگه صداشو گوش کنی اسمش به گوشت آشناست

 

گناه من عاشقی

        خیال من جز تو کیه

               جز تو گناهی ندارم

                      چاره به راهی ندارم

                             واسه رهایی از دلم جز تو که راهی ندارم

 

********

از خدا میخوام حال مامان جون لیلی خانوم رو خوب بکنه و ...

خدا کنه خاله و بابا هم همدیگه رو دیده باشند.

ما که دفعه اول خیلی بامزه همدیگه رو دیدیم.

مامان مریم هم اومد...

یادش بخیر ...

دوستت دارم

 

 

 فدای تو     عاشق تو     محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱۸ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

بالاخره اومدیم.

تولد حضرت علی اکبر ( ع ) و روز جوان رو صمیمانه به مریم عزیزم

و همه دوستای جوون خودمون تبریک میگم.

البته  تبریک مشروط:

چون 2 تا جرم غیر قابل بخشش تو کشور ما وجود داره :

1 جوان بودن

2 دانشجو بودن

حالا فردا روز مجرم های گروه اول بید .

 در هر حال به خودمو همه تبریک میگم چون هیشکی بهمون نمیگه.

**************

زیارت قبول : ممنون .

هرچند دو سه روز نبودیم و دلمون تنگید

 اما خب  رفته بودیم پابوس آقا و خب مزه ی خودشو داشت.

هرچند تو کنارم نبودی و خیلی غصه خوردم

 اما با آرزوی روزی که با هم بیایم  همش خوشحال بودم و منتظر ...

دوستت دارم خوشگل محمد.

***********

گفتم بذار اول از سفر بنویسم .

صبح ساعت 5:15 از خونه راه افتادیم .

تو راه هر چند وقت یکباز جامونو با بابا عوض می کردیم تا خسته نباشیم.

همش هم با سرعت مجاز می رفتیم .

 البته آدم خوابش میگیره تو جاده مشهد با 110 کیلومتر سرعت.

تازه هر جا دوربین بود سرعت رو کمترم میکردیم.

دامغان رو رد کرده بودیم 

 و من پشت فرمون بودم که یهو پلیس گرفتمون گفت بزن کنار؟؟

جریممون کرد به علت سرعت غیر مجاز.

سرعتمون 113 بود به خاطر 3 تا؟؟؟

نامردا ، مسخره کردن خودشونو.

دیگه بعد از اون ما هر جور خواستیم رفتیم

و فقط مواظب بودیم برادران عزیز اگه جایی بودن آروم کنیم.

ساعت 3 بود رسیدیم مشهد و رفتیم هتل.

بعد خواب و دم اذان رفتیم حرم.

رفتیم داخل و زیارت.

اونجا برا خودمونو و همه بچه ها دعا کردم.

هرچند واقعا شلوغ بود .

ولی با هر زحمتی بود خودمو رسوندم به ضریح و نه که قدم بلنده

 ( ماشا الله ) ملت پشت من دستشون به ضریح نمیرسید 

دست می انداختن دور گردن من یکی که داشت جدی جدی خفم میکرد

هی میگم بابا من از خودتونم انگار نه انگار ...

همون 1000 تومن معروف رو انداختم داخل به نیت خودمون.

فرداش هم رفتیم توس و خواجه ربیع و بعد از ظهر رفتیم

پارک ملت و کوهستان پارک.

ملت سوار ترن هوایی شدیم و هی داد زدمو خندیدم .

مثل اون موقع که با هم تهران رفتیم.

بعدم رفتیم کوهستان پارک .

مصطفی (داداش کوچیکم) نامرد منو سوار رنجر کرد

منم که نمی دونستم بر عکس میشه .

خیلی هیجان داشت.

من که سوار شدم مصطفی پیشم بود و 2 تا دختر اونورش.

 محافظ  4 نفر یه تیکه بود وقتی که بستن چون من کپلم خوب بهم چسبید

ولی برا اون بیچاره ها آزاد بود مرده بودن از ترس!!

وقتی بر عکس میشد همه از ترس ساکت میشدن

و فقط من داشتم سر مصطفی غر می زدم.

خلاصه اونجا هم ترن سوار شدیم و اومدیم هتل.

شب 11 رفتیم باز زیارت.

صحب جمعه هم رفتیم بازار رضا و برات  چند تا  سوغات خریدم .

بعدم رفتیم خواجه اباصلت و در برگشت سوار شتر شدم و عکس گرفتم.

کف کردم از سیستمشون . تو اون وضعیت انتهای فناوری  IT بودن .

وسط کویر با دوربین دیجیتال عکس میگرفت و

با پرینتر پرتابل سریع چاپش میکردن و میدادن به مردم!!

باز دم اذان رفتیم حرم.

خلاصه این بار بعد از نماز طبقه پایین مردونه بود.

" راستی نمیدونم میدونید که قبر امام طبقه پایینه و کمتر مردم

میدونن و اونجا خیلی خلوته"

تا نماز تموم شد بدو بدو رفتیم اونجا.نفرای اول بودیم.

خیلی خلوت بود.

اونجا کلی برا خودمونو و همه دعا کردم.

لیلی خانوم . خاله ریزه و بابا لنگ دراز ، گل و گلدون و ...

بعد هم به نیت همه 2000 تومن انداختم داخل ضریح.

اونجا هم چند تا عکس گرفتیم.

و آخر سر وداع کردیم.

من که گفتم خدایا زود زود ،دفعه بعد منو مریم رو با هم بیار اینجا ....

شنبه صبح هم راه افتادیم و 8 رسیدیم خونه.

*****************

اما اندر احوالات رانندگی و عبور و مرور در مشهد بگم:

بصورت آماری میگم ( از آمار های دوست خوبم آقا محمود استفاده میکنم )

"سیاسی نیستا شوخی بید "

1 - 50 درصد رانندگان در مشهد اصلا یا نمی دونن چراغ قرمز چیست

یا میدونن و اهمیتی بهش نمیدن

2 - 60 در صد رانندگان به عابران پیاده به حکم موانع امتیاز آور نگاه میکنن

 که با زدنشون امتیاز میگیرن.

3 - 70 درصد رانندگان  اصلا نمیدونن چراغ عبور عابران پیاده

و خط عبور عابران پیاده چیه !

4 -  80 درصد رانندگان در مشهد با توجه به سه بند بالا در سر تقاطع ها

 با عابران برخورد دارن .

*********

اما از حق نگذریم هر چی شهر آشفته و بدون تابلو و ... بود

 داخل صحن ها و حرم چقدر مرتب بود.

اصلا باورت نمیشه داخل ایران هستی .

برخورد خادما ی حرم ، نظم و ترتیب و همه و همه آدم رو به شوق می آورد .

خلاصه خوش گذشت

**********

کنکورم جوابش اومد.

هیشکی از دورو بریامون خوب نشدن.

تو تموم فامیل فقط ماه منه که پارسال رتبش یه رقمی شد.

تو مایه افتخار من بیدی ای نخبه.

تازشم گفته باشم میری تلوزون مصاحبه ها الکی بهانه نیار.

باید بری بقیه رو راهنمایی کنی تازه بگی من برات برنامه ریزی می کردم.ده ا ...

5 شنبه هم که امتحان دارم و فکر نکنم برسم امسال برم برای برپایی

 جشن نیمه شعبان کمک بچه ها کنم.

دوستت دارم گردی جونم

***************

خدمت تمام دوستانم عرض کنم اگه قابل باشیم برای همه مفصل دعا کردم و زیارت.

**********

مریمم بوس بوس بوس

********

راستی دیدیم همه دارن خواب میبینن و تعریف میکنن

نمی دونم چی شد ما هم  دیشب هر دو تا خواب دیدیم.

 من که سالی یکی میبینم  و یادم میمونه.

اول خودم

خواب دیدم یهو وسط امتحان علوم دوم راهنمایی هستم و

 هیچی از سوالا رو بلد نیستم جواب بدم 

آقا با آبرو ریزی و خجالت برگه رو تحویل دادم و رفتم ببینم قضیه چیه.

 یهو آقای حسینی  معاون دوره راهنمایی رو دیدم و گفتم چی شده

 گفت نمره علوم تو  مشکل داره باید امتحان بدی

 و من گفتم بابا دادم خراب کردم گفت پس برو شهریور سال دیگه بیا

حالا من کف کرده بودم که من تا اون موقع مهندس شدم

 بعد بگم اومدم علوم امتحان بدم .

واقعا تو خواب به انتهای کف کردن رسیده بودم .

خلاصه یهو یکی زنگ زد گفت حل شده و مسئولش اشتباهی برات

 نمره رد کرده و قبولت کرده و مشکلت حل شده ...

و از خواب پریدم دیدم مریم 19 تا میس زده و جواب ندادم ؟؟!!!

 

خواب مریم

خانوم چشم منو دو روز دور دیده ها !!!

خواب دیده پرواز کرده رفته کره .

 رفته عروسی بانو مااورینگ

بعدم تازه میگه تو خواب خیلی جومونگو دوست داشتم ...

"اما آخرش دلم خنک شد  چون گفت "

 می خواستم برگردم این راننده تاکسی ها زبونمو نمی فهمیدن

منو ببرن فرودگاه گیر کردم کره نتونستم بر گردم.

 

نتیجه من از خواب مریم :

خانوم پارسال یه جوجه رنگی خریدن

و حالا شده خروس و خیلی خیلی دوسش داره .

 البته بیچاره امروز مریض شده و آمپول جنتامایسین زدن بهش .

( خدا کنه زودتر خوب بشه) 

میبرنش دامپزشک و از اینا...

تازه بغلش هم میکنه.

من موندم این مریم چه با مزه میشه خروس بغل میکنه میبره دکتر .

خلاصه تا حالا فکر میکردم یه رقیب عشقی دارم

 که خروسه اما فهمیدم جومونگ هم آره...

من حسودیم میشه تو خروس دوس داری ی ی ی ی ی ی ...

*********

 

اینم چند تا عکس

 

 اول از صحن انقلاب و کنار سقاخانه اسماعیل طلا

 

دوم از ضریح طبقه پایین که قبر امام پشت این ضریح هست

 

سوم هم از قبر خواجه اباصلت خادم امام رضا

 

 

فدای تو     عاشق تو    محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱۱ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

اول بگم مریمم خیلی دوست دارم.

خب...

فردا داریم میریم مشهد.

عزیزم امیدوارم  دفعه  بعد با هم بریم....

زود زود زود برسه ...

خلاصه میم خانوم یه سوغاتی خوشگلم برات میارم.

گلم دلم خیلی برات تنگ شده ها ...

مریم نازم ، مریم مهربونم ، مریم شیرینم دوست دارم

******************

نایب الزیاره همه دوستان و عزیزانم هستیم اگه قابل باشیم.

*************

مریمم فدات شم دلت چرا گرفته؟

خب زود بر می گردیم دیگه...

********

برای دیدارت لحظه ها را می شمارم تا  ...

برای پایان انتظار  و  وصال ...

......

*****

دوستت دارم

 

 

 

فدای تو    عاشق تو    محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٦ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


 

هوالمحبوب

سلام

خدایا شکرت

ما باز شدیم انتظاری عاشقانه...

مریمم رفت و چشمامون بارونی...

بعد از چند روز که خیلی خیلی خوش گذشت ، میمم رفت خونه و منو تهنا گذاشت.

دیشب رفت اما واقعا توان نوشتن نداشتم بس که غمگین بودم.

شنبه قرار گذاشتیم پارک دانشجو

البته میم خانوم قرار بود زودتر خبر بده من راه بیافتم

 که یادش رفت (از حولش ) و زنگ زد گفت من اونجام کجایی

خلاصه منم سریع رفتم یه موتور گرفتم و رفتم پارک.

خیلی مزه داد

و آخر رفتیم برای مریم همون حوالی کفش بخریم که بستنی صلواتی میدادن.

چه قدر مزه داد جاتون خالی.

رفتیم کفش خریدیم فروشنده چقدر با مزه بود.

گفت " این کفشه خیلی خوبه ، از قدیم میگن از آدم چاق یا کچل خرید

کنی خوب در میاد ، منم چون هم کچلم هم چاق کفشش خیلی خوبه"

خلاصه با هم رفتیم ترمینال جنوب اونم بعد از ظهر تو مترو ،

 وای اون مناطقم که شلوغ و پر از فرهنگ والا.

تو ایستگاه مترو با هم دعوا کردیم.

من هی میگم میخوام برات چیزی بخرم تو راه بخوری،

 نمی ذاره بعد خودش رفته برام دلستر خریده.

البته نه اونجور دعواها .

هر وقت میمم داره میره اعصاب هر دومون خرده و همیشه

با هم بحث میکنیم بعد میریم تو ترمینال بغض و اشک...

آخه خیلی سخته...

آدم حساس میشه دیگه.

خلاصه عادت کردیم و بعدش میخندیم به هم.

همیشه متنفرم

 از اون لحظه ای که مریم میره و باید تنها برم مترو و تنها تنها تنها برم خونه.....

فقط هدفون میذارم تو گوشم و تا انتها صداشو زیاد میکنم ...

فکر فکر فکر ....

خدایا خدایا هیچ وقت هیچ عاشقی رو از معشوقش جدا نکن...

******************

و نم نم باران دوباره آغاز شد ...

همه جا سکوت ...

همه جا انتظار ...

فقط صدای برخورد قطرات اشک ...

خدایا این انتظار کوتاه تر از همیشه باشه ...

***********

چقدر دلم میخواست دستو باز کنی و کف دستت رو بوس کنم ، نشد ...

چقدر دلم برای چشمای قشنگت تنگ شده ...

برای اون دوستت دارم گفتنت که هنوزم با حیای خاصی میگی...

برای اون انگشتای بلوری و مهربونت ...

**********

خاله ریزه و بابا لنگ دراز 

میدونیم عاشق هم هستید

یه نصیحت

تا زمانی که مطمئن نشدید که میتونید نزدیک هم باشید سعی کنید همدیگه رو نبینید

باور کنید بعدش جدایی خیلی سخته.........

حتی برای چند لحظه .....

 دوستتون داریم

******************

پر حرفی کردم.

فقط عرض ادب و احترام برای دوستایی که اومدن و برامون پیام هم گذاشتن.

بهترین آرزو ها رو براتون داریم.

****

مریمم دوستت دارم

 

 

 فدای تو    عاشق تو    محمد تو

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٤ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام گل مریمم

پنجاهمین ماهگرد عشقمون رو تبریک میگم ...

واقعا نوشتن این پست خیلی برام سخته...

نمیدونم براتون پیش اومده یه کاری رو میخواین انجام بدین

 و اما در آخرین لحظه کاملا تغییر میکنه.

میدونم نتونستم فکرم رو درست بیان کنم.

برای ماهگردمون تو ذهنم فکرایی کرده بودم تا بنویسم 

اما چند تا موضوع کلی دگرگونم کرد و

 فکر نکنم پست خوبی از آب در بیاد.

اول آشنایی اخبرمون با بابا لنگ داز و خاله ریزه عزیز 

 که واقعا خاطرات 4 سال پیشمون زنده شد .

و دوم هم که  به خاطر اون مشکل مجبور شدی

نامه ها و دفتر خاطراتت رو بدی آقا جونت نگه داره.

منم که فضول همین الان خوندن دفتر خاطراتت تموم شد

البته اواخرش.

اواخرش میشد زمان آشنایی ما.

بیانی که از من تو خاطراتت داشتی  خیلی برام جالب بود.

البته بعضی جاها گنگ مثل زمان مکالمه با من

 که نمی دونم چه جوری بوده ؟؟؟

میمی تو کی می خوای دست از این دل ما برداری

 چرا این قدر دلبری میکنی.

همش برای تو مهربونم ...

خدا چرا اینقدر منو دوست داره....

خدایا شکرت....

************

بذار سعی کنم عادی بنویسم چون هر لحظه ممکنه خوابم ببره.

مریمم دیشب سوار اتوبوش شد بیاد تهران.

حالا خوبه دیگه بار اول نیستا و 1 سال میشه کنار همیم

 اما خب شب از ذوقم خوابم نبرد.

اصلا نمیتونستم تو خونه بمونم.

دیگه ساعت 3:45 بود از خونه زدم بیرون ،

حساب کنید اون ساعت شب ، تازه عید مبعث و تعطیلی.

داشتم از انتظار دیونه میشدم.

ماشین یکی بود برای آزادی اونم که مسافر نداشت.

خلاصه ساعت 4:45 رسیدم مترو فکر میکردم 5:30 باز میکنن

 که نگهبان گفت 6 خلاصه تا 6 منتظر موندم تا خودم ایستگاه صادقیه

 رو باز کردم.تو هم که مثل من نتونسته بودی بخوابی.

بالاخره خودمو رسوندم ترمینال جنوب و ...

بعد از یک ماه دوباره روح تو بدنم دمیده شد.

البته طبق معمول باز اول دعوا شد سر کیف تو که من بگیرم تو نمیدی.

مریم بد اصلا حساب نمیبره از من.

خب منم غیرت دارم تو اونو بگیری من هیچی .

خلاصه آخر سر این کش مکش کیف و وسایل تو فکر کنم جای کیف قاب بگیرنم.

بقیه شو تعریف نمیکنم که خیلی طولانی و ...

اومدی تو آغوشم و آروم شدم .

ببخشید که هدیه ماهگردمون فقط یه بوسه بود.

ناهارم که  خیلی باکلاس بود اما واقعا فضای جالبی حکمفرما.

یک عدد کنسرو ماهی تن

یک لیوان دوغ

دو عدد لیمو ترش

یک بطری آب یخ

5 عدد نان که فروشنده گفت مال دبروزه

یک عدد قاشق

خیلی مزه داد مخصوصا لقمه درست کردن برای هم.

آخرم که اومدی بغلم و سرتو گذاشتی رو سینم و گفتی صدای قلبتو می شنوم.

منم حسودیم شد.خب تو قدت کوتاه تره و ...

البته منم همیشه موهاتو بوس میکنم که تو نمیتونی.حسودیت بشه.

چقدر سخته نوشتن از خاطرات زیبا حتی اگه همش چند ساعت گذشته باشه.

بالاخره لنزتم گذاشتی که چشات واقعا خیلی ناز شد.

لذت بردی با این که کنارت نبودم اما با سلیقه من خریدی چقدر خوشگل شد.

مریمم خیلی خیلی خیلی خوش گذشت....

****************

اول جواب  لیلی خانوم خواهر بزرگترمون:

ما به هم محرمیم اما واسه ازدواج و ...

طبق شرط بابا باید درس و خدمت سربازی معین بشه

و کار نیز هم که  البته با توانایی های فنی که تو رشتم دارم

مدرکم رو که بگیرم از لحاظ کار مشکلی ندارم.

خب خدمت سربازی واقعا به صورت معجزه وار معاف شدم.

مونده دانشگاه که تا مهندس بشم خدا به داد همه برسه.

چون رشته من برقه می خوام پایه صنعت برق کشور قوی بشه دارم

 هر واحد رو چند بار میخونم.البته این ترم گل کاشتما اون مال قدیم بود.

به قول خودم مهندس ردی هستم فعلا .

البته  با مامان مریم هم رابطه خوبی دارم

(مثل علی دائی و فردوسی پور) شوخی میکنم .

 مریم هم  رابطش بد نیست.

والا بابای ما چیزایی رو که به خانوم گفته به ماای....

  دخترم نور چشمم و ...

شاید چون دختر نداره؟؟؟؟

امیدوارم مشکل شما هم حل بشه.

از صمیم قلب براتون دعا میکنم

****************

اینم برا خاله ریزه و بابا لنگ دراز گل.

من و مریمم هم مثل شما با هم آشنا شدیم.

همه چیز رو سپردیم به خدا و خودش درست کرد.

می دونید برنامه ریزی کرده بودیم

 برای این که کی اون انتظاری عاشقانه که اسم وبلاگه تموم بشه.

1048 روز بود که تصمیم گرفتیم و هر روز شمردیم.

3 سال شد تا همدیگه رو دیدیم.

واقعا هر روز می شمردیم و به هم امید می دادیم .

خیلی سخت بود.

اینقدر ماجرا داشتیم.

همش تقصیر پرشین بلاگه که باعث پاک شدن آرشیو وبلاگمون شد.

اگه دوست داشتین بگین براتون مفصل تر تعریف کنم.

فقط  یادتون باشه عشق و عاشقی با گذشت زمان ....

همیشه سختیه که آدم رو محکم میکنه و قدردان نعمت.

ببخشید که مجبورم یکم دلتون رو آب کنم و حسودی براتون به بار بیارم.

نمیدونم با چه لفظی بیان کنم

اون حسی رو که وقتی تو چشمهای معشوقتون  نگاه میکنید.

من همین یکی رو حاضرم با تمام زندگی معامله کنم.

امیدوارم مشکلات شما هم حل بشه.

خدایا کمکشون کن....

******************

مریمم دوستت دارم.

 

 

 فدای تو     عاشق تو    محمد تو

/////////////////////////////////////////////////

/////////////////////////////////////////////

//////////////////////////////////////

////////////////////////////////

//////////////////////////

سلام

الان که مینویسم واقعا ناراحتم.

دیشب متن بالا رو تو ورد تایپ کردم تا بعد ارسال کنم به پرشین بلاگ.

متن رو که نوشتم بابا اینا اومدن خونه رفتم سلام علیک که نمیدونم چی شد

رو کاناپه دونفره دراز کشیدم و به خواب ...

موندم با این هیکلم چطور روی اون کاناپه تازه جلوی تلوزیون

تو خونه پر سر و صدای ما خوابم برد.

با صدای مامان از خواب که پریدم یهو

 ساعتو دیدم 12 کمی گذشته بود.مثل دیوونه ها دویدم طرف کامپیوتر و ...

اما کار از کار گذشته بود و شده بود 30 تیر

همون پستی که الان هست...

خلاصه امروز خیلی پکر بودم.

آخه تو این 35 ماهی که تو این وبلاگ مینویسم

 هرگز نشده بود که تو روز ماهگردمون ننویسم.

یاد زمان هایی می افتم که با هر مشکلی نوشتم.

با موبایل تو سفر تو فوت عزیزانم و ...

دلم خیلی شکست

بیشتر از خودم

آخه الان 2 ماهه برای امتحانام خوب نمیخوابم روزی 2- 3 ساعت ..

اما همش بهونه است مقصرم.

....

/////////////////////////////////////

جاش از امروز میگم.

صبح بابا بیدارم کرد گفت پاشو با هم بریم.

من زنگ زدم مریم گفت 10 صادقیه میام.

رفته خونه دختر عموش.

بابا منو برد همون حوالی و مریم اومد و با هم رفتیم دکتر نخعی.

خلاصه کمی خندیدیم.

نشستم میگم سلام دکتر . میگه سلام خواهرم!!!

خلاصه رفتیم دارو هامونو گرفتیم و کلی پول بی زبون ...

بعدم با میم رفتیم نهار

درسته ساعت 2:30 شده بود اما بردمش یه جای باکلاس

  و جای دیروز چلو مرغ خوردیم.

کلاسشون البته بخوره تو سرشون.

آب که می خواست بده حتما آب معدنی میداد .

 برای همش 300 تومن چه کارا که نمیکنن.

معمولا تو منو جدا آب معدنی رو میذازن اما ندیده بودم

آب به کسی ندن تا اونو حتما بخره !

جالب بود تو ایران هر جا از هر کس آب از طلب کنی سیرابت میکنه.

یه جاهایی آدم واقعا تعجب میکنه!!

بعدم که رفتیم پایتخت دنبال لپ تاب برای مریم

 که مدل انتخاب کردیم تا بعدا که رفت خونه بخره.

خلاصه خیلی خیلی خوش گذشت.

دیروز رفته کفش خریده بهش کوچوک بود پاشو اذیت میکرد .

فداش شم خیلی زجر کشید.

آخرم تو مترو کفششو در آورده پای برهنه.

فکر کنم نانازم پاشو یادش رفته بود ببره .

من قربونت برم مریمم.

 

 

 

 فدای تو       عاشق تو    محمد تو

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۳٠ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام گل مریمم

دلم خیلی برات تنگ شده ...

برای همین این بار زود اومدم باهات حرف بزنم.

خب من دردودل با تو رو ...

الان بامداد جمعه 29 خرداد ماه هست و طبق معمول ...

مریمم 49 ماه شد که عاشقیم.

اولین ماه از سال پنجم رو هم به پایان بردیم.

کاش با نوازش انگشتای بلوریت صورتمو امشب نوازش می کردی.

دوستت دارم

******

شنبه مریمم بعد از فرجه امتحانات اومد .

خب دل هر دو تامون کلی تنگ شده بود.

من رفتم دنبالش دم خوابگاه 10 بود که رسیدم و میمم اومد با هم کمی حرف زدیم.

دل جفتمون گرفته بود و دل تنگ.

خلاصه من پیشنهاد دادم بریم جاده چالوس با هم و میمم گفت باشه.

نزدیک کرج که شدیم گفتم بریم شمالو خانوم کوچولوی کپلم هم که ...

 رسیدیم چالوس.

میمم تا به حال نرفته بود ساحل...

همیشه آرزوم بود خودم ببرمش کنار دریا رو شنهای ساحل...

رسیدیم کنار ساحل و گفتم چشماتو ببند ، دستشو گرفتم بردمش لب ساحل...

نمی دونم چه احساسی داشت وقتی چشاشو باز کرد...

نشستیم کنار دریا سرمو گذاشتم  رو پاهاشو  ...

20 تا عکس با هم گرفتیم و کمی هم آب پاشیدیم رو هم که باعث شد من

پیراهنم رو بشورم و کلی داستان بامزه...

برگشتنی هم تو راه بارون زیبایی گرفت و

حساب کنید دو تا عاشق چی میکنن ...

ساعت 6:30 رسیدیم کرج.

اینقدر تند رفتیم و اومدیم که  نگو ، البته جاده خلوت بود .

رفتنی 2:15 و اومدی هم 2:45  البته برگشتنی کندوان آش خوردیم.

خیلی خوش گذشت.

اما میم  که رفت تهران اغتشاشات شروع شده بود.

کارگر بسته بود دربست رفت و ...

خلاصه میمم  امتحاناتش برگزار نشد و گفتن باید خوابگاه ها رو خالی کنن...

 مجبور شدیم بدون خداحافظی از هم جدا شیم.

میمم برگشت خونه و باز دلامون ...

**************

اولین بار بود که من نیومدم بدرقه ...

دلم ...

ببخشید مریمم.

بوس بوس

می دونم خبر داری که حالم خوش نیست.

خدا رو شکر امتحانای ما هم تعویق افتاد و گرنه می مردم...

عزیزم در هر صورت عاشق هم هستیم و از حالا برای جشن سالگرد

5 سالگی روز شماری میکنم .

خیلی دوست دارم

امید وارم سفر کوچولو و دونفرمون بهت خوش گذشته باشه

من که هنوز باورم نمیشه.

اصلا هیچی نفهمیدم ...

فقط  دوستت دارم

 

فدای تو    عاشق تو    محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢٩ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

گل مریمم اول زودی تبریک بگم 46 ماه عاشقی ....

امروز 29 اسفند سال 87 و فردا عید نوروز.

کاش کنار هم بودیم.

خب خوابگاه تعطیل شد و میمم رفت خونه تا بعد عید برگرده.

دل جفتمون داره ...

دوستت دارم.....

سال 87 تموم شد

امید وارم سال 88 چون جفت هشت هست

 برای همه هم جفت باشه.

امیدوارم برای همه عاشقا سال وصل و ...

 *****************

میمم برات چی بگم .کم کم داریم میریم به

 استقبال چهارمین سالگرد عاشقیمون.

میمی میخوام یه فال حافظ بگیرم و بنویسم.

 

به نام خدا

 

خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم

                   به صورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم

اگر چه در طلبت هم عنان باد شمالم

                   به گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم

هوای خواجگیم بود بندگی تو جستم

                   امید سلطنتم بود خدمت تو گزیدم

گناه چشم سیاه تو بود و گردن دلخواه

                   که من چو آهوی وحشی ز آدمی برمیدم

زشوق چشمه ی نوشت چه قطره ها بفشانم

                  زلعل باده فروشت چه عشوه ها که خریدم

زغمزه بر دل ریشم چه تیرها که گشادی

                  ز غصه بر سر کویت چه بارها که کشیدم

زکوی یار بیار ای نسیم صبح غباری

                  که بوی خون دل ریش از آن تراب شنیدم

چو غنچه بر سرم از کوی او گذشت نسیمی

                  که پرده بر دل خونین به بوی او بدریدم

امید در شب زلفتبه روز عمر نبستم

                 طمع به دور دهانت زکام دل ببریدم

به خاک کوی تو سوگند و نور دیده ی حافظ

                 که بی رخ تو فروغ از چراغ دیده ندیدم

 ************

میمی من که نمیدونم تعبیرش چیه اما شعر قشنگی اومد.

گلم دوستت دارم.

اصلا دوست ندارم برات از اتفاقات تعریف کنم

 چون تو دور باشی اصلا مزه نمیده.

باید بیای کنارم دستامو بگیری و باهات حرف بزنم.

میمی دعا کن کارای سربازیم درست بشه.

امروزم رفتیم بهشت زهرا صبح زود.ساعت 5.30

رسیدیم 7 بود خیلی ترافیک بود.

خلاصه سر قبر همه اموات رفتیم و فاتحه دادیم.

من هم یه تصادف کردم

.از پشت زدم به یه پیکان خیلی ضرب داشتا اما

 فقط خدارو شکر چراغش شکست و سپرش کج شد

خدا رحم کرد.

اصلا حوصله هیچ کاری ندارم حالم یه جوریه خیلی بی قرارم.

خانوم جان برای دیدار دوبار لحظه شماری میکنم.

سال نو مبارک

دوستت دارم

فدای تو          عاشق تو         محمدتو

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢٩ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام گل مریمم

دختری 29/10/87 شد و 44 ماه...

با لاخره شد 2 تا 4.

مریم امشب اومدم بگم من هم مثل تو هنوز عاشقم...

اومدم بگم منم مثل تو هر روز عاشق تر میشم ...

تو این 44 ماه نه تنها عشقمون کم نشده بلکه هر روز بیشتر و پخته تر شده ...

میمم اومدم از صمیم قلبم ازت تشکر کنم و عاشقانه تو رو در آغوش بگیرم...

دوستت دارم...

 *******************

قربونت برم من دختر الان حتما داری درس می خونی.

فردا امتحان مالیه داری.

منم پس فردا امتحان دارم،

 داشتم می خوندم گفتم بیام آپ کنم بعد برم ادامه.

دعا کن میم ، منِ پرفوسور بار... که این درس رو دارماااااااااا.

به امید خدا همه دانشجوها و میم و محمد تو امتحاناتشون موفق بشن.

دیروزم که ماشینو ورداشتم کله سحری اومدم دنبالت ترمینال جا خوردی.

خدا رحم کرد تو راه رفتو برگشت اصلا خوابم نمیومد

 اما رفتم خونه مثل ... خوابیدم.

به من که خیلی خوش گذشت .تازه 3 بارم صبحانه خوردم.

یه بار صبح زود که راه افتادم . یه بار حلیم با تو . یه بارم که رسیدم خونه دیدم

بابا کله پاچه گرفته و منم دیدم نمیشه و ساعت 11 بود که جاتون خالی ...

میمی منم مثل خودت وقتی می آی تهران آروم میشم ،

هرچند من کرج هستم

و زود نمی بینمت اما خب باز خیالم راحته نزدیکی دیگه.

گردی جون من خیلی خیلی دوست دارم.

دیگه چی بگم؟   همه جا امن و امان

آقا خروستم که مننژیت گرفته بود ناراحتش بودی بردی دامپزشک.

خدا رو شکر خوب شد.

منو دکتر نمی بره ها . وای وای وای از دست شما خانوما(از حسودیم بود)

الهی فدات شم که اینقدر منو دوس داری.

 ****************

نخود خوشگل و کپل و ناز منی میم.

 *******************

مریمی برات گفتم ، اونروز رفتم تو وبلاگ داستان عشق ما

نمی دونم جدی بود یا شوخی

حرف های کامیار در مورد خودشون...

آخه فقط 1 ساله که عروسی کردن؟؟

ان شا الله شوخی بوده و خوب و خوش زندگیشونو کنن.

دوستای دیگه هم که دیگه آپ نمیکنن.

فقط موندن مریم و محمد

******************

ای وای.متین یه چیز جالب گفت یادم رفت بگم.

گفت حالا ان شا الله مریم خانوم درسش تموم شه وکیل شه

بعد سر سفره عقد کی میگه وکیلم؟

میم خودت باید بگی وکیلم؟    بله!

میمی بوس بوس دیگه دیره باید برم دس.(درس)

 

دوستت دارم

 

 

فدای تو       عاشق تو       محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢٩ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام گل مریمم

عزیزم چهل و دومین ماه آغاز عشقمون رو بهت تبریک میگم.

مریمم آبان ماه هم داره تموم میشه و تو در کنارم بودی.

روز های خوشی رو در کنار هم سپری کردیم.

امیدوارم همیشه عاشقانه و وفادار در کنار هم زندگی کنیم.

......

فردا هم که میخوایم بریم خرید برات پالتو و کفش بخرم.

قربونت برم الهی کوچولوموچولوی خودم.

فکر کنم باید سایز کفش و پالتوی تو نصف سایز لباس من باشه.

میممم هم که تو دانشگاه گل کاشته شده چهره واسه خودش.

بس که شیرین و تو دل برو و مهربونو درس خونو ....

گفته باشما همش ماله خودمه.

هفته ی دیگه هم که دیدار با رهبر داره فداش شم.

قربون گل میم خودم برم که مایه افتخار محمدشه.

وای راستی 

دو هفته پیش دعوت کردم مریم اومد دانشگاه خودمون یعنی دانشگاه من.

با هم سر کلاس استاد فلاح تفتی نشستیم.

از اقبال ما کلاس اونروز خیلی شلوغ بود و پر هیاهو.بگذریم.

آخر کلاس استاد به مریم گفت شما از بچه های این کلاس نیستین.

مریمم هم گفت من در مورد یه تحقیق برای بازده کلاسا اومدم و ...

بیچاره استاد کلی دلم سوخت آخه کلاس اونروز وضع خوبی نداشت.

بعد از کلاس یه 10 دقیقه ای با مریم صحبت کرد که کلاسای دیگه ی من این جورو ...

استاد خیلی خوبیه .اینم شانس ما.کلی دلم براش سوخت.

**************************

فدات شم دختر

میم گل خوشگل خودمی

بوس بوس

***********

از تو حکایت میکنه درو دیوار این خونه

خونه غریب و خلوته تو رو میگیره بهونه

****************

چشم انتظارم که بیای از جاده های بی سوار

بیا که زلفای بهار تو دست تو پریشونه

**********

عاشقانه ترین ترانه ها تقدیم تو باد ای عاشقانه ترین ...

میگذرم از شب و باور میکنم 

                       که تموم قصه ها پر از غمه.....

فدای تو        عاشق تو          محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢٩ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()



Design By : Pichak