انتظاری عاشقانه ، وصالی جاودانه

... عاشقانه های دو معشوق

هوالمحبوب

سلام

بالاخره موعدش رسید.

به امید خدا شنبه صبح راهی میشیم کربلا.

امیدوارم سفر معنوی خوبی باشه.

خلاصه نجف و کربلا یه حال دیگه ای داره....

 

امرزو کمی طولانی شد.روزهاش خاطره انگیز بود برامون خواستم ثبت بشه تو

خاطراتمون.گفتم ابتداش بگم که مزاحم دوستامون نشیم.

پنج شنبه قرار بود مریمم بیاد تا بریم براش خرید.یه قسمت از هدیه سالگردمون برای

میمی پول بود تا براش مانتو بخریم.

گلم صبح رفته بود آزمون قلم چی چون میخوان استخدام کنن از رتبه های بالا برای

کار هاشون...

مریم برگشت خوابگاه ظهر بود و خسته شده بود.قرار بود خودش بیاد اما من دیدم

عسلم خسته اس و بازم گردنش درد گرفته خلاصه خودم به بهانه رفتن خونه دوستم

رفتم دنبالش .

دم خوابگاه بودم میگم میمی گوشیت رو بیار نمیاره.

آخه من از دست تو گل چی کنم.

گوشی موبایل جدیده که خریدم رو جمع کرده گذاشته تو جعبه اش که خراب نشه.

هی میگم گل میمم برات خریدم هر چی شد فدای سرت ...

خیلی دوستش داره گذاشته کنار استفاده نمیکنه.

باید حتما اون دستاتو بخورم من....

بعدم راه افتادیم سمت کرج.

ماشین رو گذاشتم خونه و با هم رفتیم خیابون گردی.کلی مغازه رفتیم اما مدل هاش

خوشگل نبود.ناامیدانه رفتیم یه مغازه ی پرت یه مدل خیلی قشنگ داشت واقعا خوشم

اومد.اما گفتیم بریم باز بگردیم.گشتیم اما مدلی پیدا نشد.تو راه رفتیم پارک و یه ظرف

باقالی با هم خودیم.خلاصه برگشیم و باز میمی رفت مانتو رو پوشید.عسلی رنگ با

آستین پفی چین چین.نمیدونم اسم مدلش چیه.وای قند تو دلم آب شد...

خودم براش مرتبش کدم و گفتم همینو بخر.ماچ

دستای کوچولو و مهربونت چقدر تو اون آستینا زیبا میشه...

دیگه گردن گلم خیلی دد گرفت.چندجا رفتیم تا شال بخریم که یا زشت بود و یا اینقدر

 باریک که یا از این ور کم میاورد یا از اون ور خلاصه چون گردن مریمی درد گرفت دیگه

 ادامه ندادیم.البته آخرین مغازه یه مدل خیلی قشنگ پیدا کردیم که میمی گفت گرونه

نخریدیم.البته می خرم براش خودم بذار...

بعدم برای شام عسلم کباب ترکی خریدم و گفتم قشنگ پیچیدنش تا ببره خوابگاه

بخوره.

رفتیم مریمی رو سوار ماشین کردیم که این بار دیگه داداشم نبوداوه

تا ماشین پر بشه داشتم با میمی حف میزدم یهو بحث بدهی بابا شد بهم . میمی

 گفت خب بگیر ازش و اینا من گفتم نمیشه که یهو مرمرم شیشه ماشینو داد بالا.

ناراحت شد از برخوردم.آخه نمیخواستم بگم بهش.من بخشی از پولمو از بابا گرفته

بودم قبلا برای میمی کادو گرفته بودم.خلاصه منم با بغض رفتم رو نیمکت های اون جا

نشستم.تا نشستم دیدم از دور مریمو بغضم بیشتر شد .همون حال بودم فکر کردم

چرا من اینجا نشستم؟؟

همه چیز یادم رفت ...تعجب

تو فکر بودم که چی شد میمی شیشه رو داد بالا که متوجه شدم مریم اشاره میکنه

بیا.رفتم کمی چهره اش تو هم بود.

گفتم خدایا الان چی بگم آخه یادم نبود چی شده.ناراحت

وقتی یهو دلم میگیره و بغض میکنم حواسم میره...

دوتا مسافر تو ماشین بودن.آروم گفتم میم چی شد شیشه رو دادی بالا؟

یادم رفت...خجالت

خندش گرفت و...

خودمم خندم گرفت اما فرصت نشد بیشتر حرف بزنیم.

مسافر آخری هم اومد و فقط یه خداحافظی کردیم و گلم رفت...

خیلی دل تنگش شدم...

زنگ زدم و بهم گفت بحث پولت شد...تازه یادم افتاد.ماجرا رو براش گفتم و ...

به خاطر اون اتفاق شدیدا دل تنگش شدم و همش لحظه شماری میکردم تا

سه شنبه گلم رو ببینم.

تو اون چند روز شدیدا مشغول کارای کارآموزی نرفتم بودم.حدود150 صفحه شد.

همش هم تایپ کدم.در مورد سه تا از پروژه های بود که انجام دادم و ...

سه شنبه رفتم دانشگاه و با ذوق دادم به استاد.یه خط هم ازش نخوند.

فقط سوالات مسخره ای پرسید و ...متفکر

نمیدونم شاید بعدا بخونه.

اما فکر کردم من اشتباه کردم که براشون ارزش قائل شدم.باید مثل همه از نت چیزی

 می گرفتم و میدادم.نه در مورد پروژه هایی مینوشتم که هرگز ندیدن و نمیدونن چیه...

خلاصه رفتم کلاس و بعد کلاس رفتم دنبال مریمم.خلاصه کلاس میمی دیر تموم شد

 و من کمی منتظر شدم تا بیاد.

میم اومد کمی حرف زدیم و بعدم کادوهاشو نشون داد که دوستاش برا تولدش داده

بودن.14 تیر چون میرن خونه هاشون الان داده بودن.بعدم گفت محمد گرسنه ام.

نمیدونستم چی کنیم.گفتم بیا بریم دو سیخ کوبیده بخوریم.رفتیم همون جا که

 همیشه جیگر می خوردیم دو سیخ کوبیده خودیم.مزه داد.من همش برا میمی و

خودم لقمه کدم.یکی تو یکی من

به میمی گفتم میرم عراق از اون لباس عربی ها می پوشم.میشم شیخ محمد.

منو زد و منع کرد...

تازه گفتم اذیتم کنی با همون میام خواستگاری.

میگم الحاج آقا انا آمدم الخواستگاری .....نیشخند

بعدم گفتم بریم جای جدید.رفتیم پارک پرواز.

گلم مانتو جدیدش رو پوشیده بود و گفتم چادرتو در بیار کمی با مانتو جدیده ببینمت...

خیلی دوست دارم مانتو جدیده رو.سلیقه خودمه...مژه

یه بستنی خریدیم.من کمی خوردم مریمی میگه من از اینا دوس ندارم.گفتم حالا بیا یه

گازبخور.خورد خوشش اومد دیگه نداد بهم.میگه تو قندت بالاست نخور...

آخه عسل من که میدونم خوشت اومد...فدات شم میدونم برا خودم گفتی.

رفتیم تو اون سراشیبی که چمن کردن نشستیم...

چنتا عکس گرفتیم و کلی حف زدیم...

خیلی خیلی خوش گذشت...

میمی دوستت دارم.

کم کم بلند شدیم و رفتیم سمت ماشین مریم اون وسائل ورزش رو دیده میگه باید

 بری روشون.

میگم میخوای منو مسخره کنی...

رفتیم و کلی خندیدیم.با هم روشون ورجه  وورجه کردیم.فدای تو دختر بشم الهی...

برگشتیم دم خوابگاه و مریمم رفت غذاشو گرفت آورد.چلو گوشت.

باز رفتیم رو تقاطع کارگر حکیم همون جا که گفته بودم خیلی زیباست.

ماشینو کنار جدول نگه داشتم و پیاده شدم.میمم در رو باز کرد و یه وری نشست رو

صندلی.من مظلوم هم روبه روش نشستم رو جدول.پام زوری جاشد.آخه جوب که

نداره ماشینم زیاد نزدیک پارک کرده بودم...

بازم یکی من یکی تو غذا خودیم...

البته زیاد نه.چندتایی قاشق زدیم...

دیگه هوا تاریک شد و وقت جدایی.

قبلش رفتیم یه سوپر مارکت و به زور گفتم باید برات تنقلات بخرم دارم میرم

 کربلا نیستم...

بعدم میمو بردم دم خوابگاه.که خداحافظی کنیم...

چون دیر شده بود گفتم مریمی تند باش دیر میرسم خونه گیر میدناااا.

خلاصه پیاده شدم اومدم کنار در ماشین سمت میمی که یهو گلم اشکش اومد.

هی گفتم گیه نکن ...

هرچی با دستم اشکشو پاک کردم بازم ...گریه

گفتی دلم تنگ میشه برات...

خب دل محمدم برا گل مریمش تنگ میشه...

عسل محمد تو چرا اینقدر مهربونی آخه....

یهو گفتم شاید ببرن سامرا ناراحت شدی و ...

گفتی قهرم باهات اگه بری.

خب دست من که نیست.ناراحت شد میمم.

ببخشید.

بعدم با هم روبوسی کردیم و ...

مریم وایساد جلو در هرچی گفتم برو نرفت.چه بده خداحافظی چه سخته...

من مجبور شدم برم...

هر وقت که میرم میگه محمد پنج تا آیت الکرسی بخون ، اما این بار نگفت...

تو ماشین همش منتظر بودم...گفتم نکنه یادش رفته...

چند دقیقه بعد زنگ زد که بخون...

صداش گرفته بود.میدونم که گریه کردی میم...

گفتی دلخور شدم گفتی عجله دارم.به خدا میمی تقصیر من نیست تو که خودت

میدونی اوضاعم رو.حساب کنید از امیر آباد تا کرج دم خونه 30 دقیقه ای اومدم...

...

البته فکر کنم میمی جمعه بیاد.دل جفتمون طاقت نداره.

گلم گفت من باید باز ببینمت.جمعه میام کرج...

تو ماه منی...

******************

خلاصه دوستای گلمون ببخشید زیاد شد.

محمد رو حلال کنید اگه بدی کرده اومده خونتون و نظری گذاشته ناراحت شدین و ...

میرم سفر به امید خدا سلامت برگردم اما ...

میمی تنها نمونه ها...

چه باشم چه نباشم اینجا همیشه پذیرای دوستای عزیزمون ...

میرم و برای همه دوستای گلمون دعا میکنم.

دعا میکنم

اونا که کنار هم هستن و زیر یه سقفن زندگیشون روز به روز شیرین تر بشه...

اونا که در شرف ازدواجن زودتر در کنار هم لذت جشن ازدواج رو بچشن ...

اونایی که کنار همن و مثل منو مریم منتظرن زود تر انتظارشون تموم بشه...

اونایی که دور از هم هستن به امید خدا لحظه های با هم بودن رو ...

...

****************************

مریمم دوستت دارم.

وقتی از پرو اومدی بیرون و نشستم و برات مانتو رو مرتب کردم

خیلی لذت بخش بود برام...

وقتی سه شنبه موقع خدافاظی دستاتو بوسیدم

         خیلی لذت بخش بود برام...

وقتی تو پارک دستتو گذاشتی رو کمرم و نوازشم کردی

                    خیلی لذت بخش بود برام...

 

 

 

فدای تو    عاشق تو    محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٦ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط مریم و محمد نظرات()



Design By : Pichak