انتظاری عاشقانه ، وصالی جاودانه

... عاشقانه های دو معشوق

هوالمحبوب

سلام

چقدر هوا مطبوعه...

کاش الان کنار مریمی بودم و با هم میرفتیم بیرون تو این هوای خنک و ...

چه هفته ای داشتیم ما.

امیدوارم روزهای گذشته برای همهی دوستان خوب بوده باشه.

دوستای عزیزمون طولانی شد و اگه حوصله ندارین مزاحمتون نشیم.

یک شنبه که به خاطر امتحان من هم دیگه رو ندیدیم و دو شنبه رفتم سر امتحان و

خدا رو شکر بد ندادم.

بعد از امتحان هم رفتم دنبال کسب روزی حلال تا بعد از ظهر...

سه شنبه ماشین بردم و بعد کلاس رفتم دنبال میمم.

اول رفتیم (قابل توجه دوستان که میگن همش از خوردن مینویسید)یه فالوده بزرگ

خریدم برا میمم که هر چند تا قاشق که میخورد یکی دوتا هم به من میداد.برا قندم

 اجازه نمیده زیاد بخورم.بعد رفتیم زعفرانیه و من دارو برای زلف های کم پشتم گرفتم

 و دکتر داروخانه یه بروشور تبلیغ داده به من تبلیغ پوشک بچه و ... 

یعنی اینقد سنم بالا به نظر میاد که بچه داشته باشم ...

از اونجا گفتیم بریم عبدل آباد دوست مریمی آدرس داده بود برای چادر.تو ترافیم چمران

 گیر کردیم خفن.تو اون حین ترافیک و شلوغی یهو یکی هم از پشت کوبید بهمون.

پیاده شدم یارو نه تنها پیاده نشده از پشت فرمون معذرتم نمی خواد.خب البته هر

کسی یه فرهنگی داره دیگه....خدا رو شکر چیزی نشد.بعد با همون اعصاب خرد سوار

شدیم و منم حین صحبت با میمم اشتباهی یه جمله  بد بیان کردم که مضمونش عدم

اعتمادم بود بهش.بمیرم چنان ناراحت شد گلم.اینقدر ترافیک بود پشیمون شدم و رفتم

 تو کردستان و نزدیک خوابگاه میمی.رفتیم اون حوالی یه پارک و با هم حف زدیم.

قبلش من رفتم برم ... دیدم اونجا نانوایی بربری بید و منمخجالت

خلاصه تو ماشین همین جور که با میمی داشتم حف میزدم و از دلش در می آوردم

خودیمش.یکمش موند.

بعدم من خواستم میمی از ناراحتی در بیاد گفتم مریم برم یه هندونه بخرم بزارم رو

کاپون ماشین شتری ببرم بخوریم....

مرده از خنده از کلمه ی " شتری " میگم بابا خب مدل بریدن و خوردنش رو میگن دیگه...

بعدم رفتیم دم خوابگاه میگه محمد من برم که طالبی کوچیک از سوپر خوابگاه بگیرم

شتری ببریم بخوریم.نیشخندزبان

و مریم آمد...

مریم با طالبی کوچک آمد...

انتهای کارگر تقاطع غیر همسطح با کردستان و حکیم میشه و از اونجا برج میلاد و چمران

و یه منظره خیلی زیبا معلومه.

همیشه غروبا کلی جوون میان رو اون پل چون خلوته و ....قلبقلب

ما هم طالبی رو شستیم و به پیشنهاد من با کارت تلفن شسته شده شتری

بریدم و ...

تو غروب اون حجم ترافیک و منظره ی زیبا ما هم طالبی عاشقانه ی خودمون رو

خوردیم.کلی خندیدیم و میمی هم کلی فیلم گرفت.

یه جور گرفت انگار من مقصر تمام این بی کلاسی بودم و ....خجالت

 

چهارشنبه صبح خواب موندم و دیر بیدار شدم.قرار بود بریم نمایشگاه کتاب.تا رفتم پیش

 میمم شد 12 و گلم اومد.به دستور من برای کامل شدن از دل غم برون کنون بردم گلم

رو رستوران و جوجه خودیم...

بعدم گفتیم بریم همون عبدل آباد و بعد بریم نمایشگاه.سوار مترو شدیم که بریم

علی آباد گفتیم نکنه دیر بشه نرسیم نمایشگاه...

همین جور الکی ایستگاه مولوی پیاده شدیم که برگردیم.من گفتم بذار از یه خانومی

بپرسم که چادر کجا بگیریم که خانومه گفت همین مولوی برو فلان جا...

خلاصه رفتیم سوار ماشین بشیم که یه نفر جلو جا داشت گفت باهم بشینین.

منم اول از خدا خواسته نشستم .هواسم نبود کنسول وسط سمند جلو بید و خلاصه

کمرم انحنا پیدا کرد تا رسیدیم...

چقدر پارچه فروشی و پرده و ... اونجا بود.خلاصه یه چادر دانشجویی خوشگل برا مریم

استادیم و روان گشتیم به سوی نمایشگاه کتاب.

مریم تندی رفت و بن کتابش رو گرفت.من رفتم قسمت برادران .صف رو دیدم رنگم پرید...

خلاصه نوبت " بخونید زنبیل" گذاشتم و رفتم به سوی یار.رفتیم انتشارات مد نظر یار و

انتخاب کتاب و غیره که دیدیم بن مریم فرت میگردد و کتاب ها گرون هستن و من روان

شدم سمت زنبیلم.یول

اول دیدم زنبیلم نیست و کلی غصه خوردم خب 1 ساعت گذشته بود.اما در عین

ناامیدی زنبیلم رو پیدا کردم و یک سوم صف رو طی نموده بود.خلاصه رفتم و بن کتاب رو

استادم و دویدم به سمت یار.نفسم وایستاد تا رسیدم.خلاصه مرمرم همه کتاباش رو

خرید و بعدم برای من یه سری کتاب خریدیم که همه غیر درسی و آموزشی بود .

برای کارم.

 ییهو طوفان شروع شد..

نمایشگاه رو حسابی تکوند و همه بنر ها رو پاره کرد و ...

یه جا با میم بودم دستش رو گرفته بودم یهو یه بنر پاره شد ترسیدم بخوره بهمون

چرخیدم که بریم سمت مخالفم حواسم نبود دست میمی تو دستم پیچید و خیلی

ددش گرفت.خیلی خجالت کشیدم.گریه

ساعت نمایشگاه هم تموم شد و همه جمعیت هجوم بردن سمت مترو.بارون هم میومد

 و خیس شدیم حسابی.رفتیم مترو گفتم شلوغه و مثل بی خانمان ها تو پله ها

نشستیم و بعد نیم ساعتی رفتیم پایین.چنان شلوغ بود.منم نه مترو سوار حرفه ای

بیدم سریع دست مریم رو گرفتم رفتیم اون سمت و دو سه تا ایستگاه رفتیم بالا بعد

خط عوض کردیم و اونجا خلوت بود سوار شدیم و برگشتیم پایین.

رسیدیم انقلاب نه و ربع بود.من گفتم میمم شام نداره بدو بدو رفتم براش هایدا استادم

که سریع بریم از اتوبوس جانمونه.بعد رفتیم به سمت اتوبوس من نگران بودم اتوبوس بره

چون آخری بود جلوتر دویدم و رسیدم به راننده گفتم نره تا میمم بیاد.

خلاصه همسر جانم اومد و سوار شد و رفت...ماچ

چقدر دلم تنگه براش.

امروز هم رفتم باز همون جا سر کار خواستن براشون برنامه عوض کنم که غروب

تموم شد و برگشتم.خیلی خسته شدم.

******************

میمم نرفت خونه این چند روز تعطیلی رو و برنامه ریزی کرده دس بخونه.

فداش بشم تهنا مونده خوابگاه.

تو مترو برگشتنی خسته بده بود و سرش رو گذاشت رو سینه ی من و ...

چقدر مزه داد...ماچ

تو نمایشگاه من گفتم بستنی میخواهم یارو گرون میداد و میمم هم که اقتصادی

گفت نه و راه افتادیم...

بعد دیده من ناناحن شده دستم رو گرفته بر میگردونه میگه من که میدونم الان مث

 بچه ها بهونه میگیری آقا یه بستنی بده...

یعنی منو داغون کردی رفت عسلم...

***************************************

کامل نوشتم که یادمون بمونه

این روزهای شیرین رو...

این عشق و محبتمون رو...

این غمهای تنهایی رو...

برای فردا ...

 

**************************

29 اردیبهشت یادتتون نره.

همه بیاین خونه ی ما

5 سال میشه روزهای عاشقونه ی ما

وقتی مینویسم اشک از چشمام میاد...

1826 روز خاطره و انتظار...

دوستت دارم مریمم

...

 

فدای تو    عاشق تو      محمد تو

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٤ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط مریم و محمد نظرات()



Design By : Pichak