انتظاری عاشقانه ، وصالی جاودانه

... عاشقانه های دو معشوق

هوالحبوب

سلام

اومدیم.

شروع کنیم به نوشتن.

دوستای گلمون چه خبرا؟

خدا رو شکر چندتایی روزهای شیرینشون رسیده و بعضی ها هم هنوز مثل ما

عاشقانه منتظر هستن تا پرنده ی خوشبختی بشینه روی دوششون.

نمیدونم این تعریف روزهامون برای دوستان جذاب هست یا نه.

در هر حال ببخشید چون تو وضع روحی مناسبی نیستم و نوشتن خیلی سخته.

خلاصه تا اون جا گفتم که هفته قبل رفتم سر کار و چند تا ماژول دیگه هم سوخته بود.

شنبه صبح زود رفتم تهران قبل از این که شرکت فروشنده لوازم بیان و اونجا پشت در

موندم تا اومدن و لوازم رو گرفتم و برگشتم کرج.تا ظهر قطعات رو نصب کردم که راه

انداختم و مشخص شد انکودر هم سوخته.دیدم آژانس بفرستم تهران دیر میشه و

باز خودم رفتم و خریدم و برگشتم.البته سود خودم رو منظور کردم .خلاصه تا نصب کنم

غروب شد و مریمی هی زنگ میزد.منم کلافه شده بودم از ایراد های دستگاه که کمی

بد خلقی کدم و میمی قهر کرد.11 بود رسیدم خونه و البته دستگاه درست شد و

تحویل دادم.مدیر عامل کارخونه هم تا اون موقع موند و تسویه حساب کرد.البته از

اجرتم خیلی تخفیف دادم ، دلم به حال اون کارگر که اشتباها باعث شده بود دستگاه

بسوزه سوخت .اما بعد پشیمون شدم چون پررویی کردن.

اومدم خونه گفتم میمی من برای این که برات مانتو بخرم رفتم سر کار و امروز خریدم

(الکی گفتم تا فرداش غافلگیر بشه).صبح با این که خیلی خسته بودم زودی رفتم

تهران وپاساژعلاالدین یه گوشی لمسی خیلی خوشگل برای گلم خریدم.

مریمی لمسی خیلی دوس داره و گوشی خودش دیگه خوب کار نمی کرد و منم رفتم

یه خوبش رو براش خریدم.دیگه 11 بود که رفتم انقلاب و تو یه مغازه گوشی رو کادوش

 کردم .بعدم خیلی ضعف کردم رفتم سمبوسه بخورم آلزایمرم زد بیرون به آقاهه گفتم

 آقا فلافل بده داد دستم فهمیدم پیر شدم دیگه ...

بعدم رفتم مثل همیشه سر "خ" ادوارد براون  منتظر وایسادم تا گلم اومد و با هم

رفتیم پارک لاله.

ایستگاه اتوبوس که پیاده میشیم بالاتر از موزه هنرهای معاصره و تا ورودی پارک کمی

 راه بید.میمی تو اون مسیر چون از دیروز قهر بود همش 10 ثانیه گذاشت دستشو

بگیرم.

خیلی بغض کدم.

خلاصه تو پارک نصف غذاشو که از سلف گرفته بود و باز برای من آورده بود داد خودم.

جوجه.

بعدم کلی حف زدم تا مقداری آشتی کد.کلی در مورد مانتو دروغ گفتم...

خلاصه کادو رو دادم و باز کرد و خدا رو شکر کلی خوشش اومد.

البته خودمم هم خوشم اومد.گوشی خیلی شیک و نازی بید.

یه کیف گرون و خوشگلم برای موبایل خریده بودم دادم بهش که عسلم خوشحال بشه.

من تا به حال هدیه خوبی برای مریم نخریده بودم و مدتی هم هست برای عقب نمودن

از درس سر کار نمی رفتم و از نظر مالی ... بودم.عید هم برای صرفه جویی برای مریم

 سوغاتی نخریدم .تا زمان سالگردمون هدیه خوبی بخرم.

فکر نمی کردم که برم سر کار .حساب کرده بودم تا سالگرد پنجممون پول جمع کنم

که خدا رسوند. 

بعدم رفتیم روی چمن ها نشستیم و حرف زدیم و کمی هم جزوات مریمی رو که باید

به استاد تحویل بده ، خوند براش تایپ کردم و چند تا صحنه ی غیر اخلاقی هم مواجه

شدیم .تا 4 اونجا بودیم و بعدم پاشدیم.

از پارک رفتیم و 6 سیخ جیگر خودیم و بعدم رفتیم ولی عصر .

کفشم هم سوراخ شده بود.با میمم رفتیم و برای اولین بار در عمرم (10   15 سال اخیر)

کفش اسپرت خرید برام .خوشگل حسابی.فداش بشم من.

دوستت دارم گل مریمم

دوشنبه و سه شنبه هم که به دانشگاه سر شد.

دوشنبه مغناطیس داشتم و تمرین ننوشته بودم.زودتر راه افتادم تا یکی از دوستام رو

تو مترو ببینم که ازش بگیرم که اونم ننوشته بود و مجبور شدم تو مترو خودم تمرین ها

رو حل کردم.تو صادقیه دوستم رفتم طبقه ی پایین برای کاری یهو یه سربازه اومده میگه

آقا چرا مزاحم اون خانوم شدین؟

گفتم بابا بی خیال ما شو سر صبحی (ساعت 6 بود).خانومه سنش هم زیاد بودا

 نمیدونم چی بهش گفته بودن .چه حالی داشت اون موقع صبح.سربازه هم بی خیال

من شد رفت.

سه شنبه هم سر یه کلاس که استادش خیلی جوونه(از نصف کلاس سنش کمتره)

اینقدر خودمون رو به نادونی زدیم تا زیاد درس پیش نره که خودمون هم ترکیده

 بودیم.درس غیر تخصصی هست و مربوط به مکانیک بکار ما نمیاد.پسره جدی میپرسه

استاد این فِشاره یا فَشاره؟خلاصه یارو بیچاره میگفت یعنی برقیا این قدر ضعیف

 هستن؟همه هم سن و سال دارن سر کلاس هیچی نمیگه...

چهارشنبه ساعت چهار با میمی قرارداشتیم که رفتیم لاله و طبق معمول ....

اولش من هی گفتم میمی کلاهتو بردار صورتت رو درست ببینم.

برای آفتاب زده بود.خلاصه برنداشت و منم ییهو ناناحن شدم و ...

البته اونم از شوخی من که قبلش باهاش کرده بودم دلخور بود .

رومو برگردونده بودم که یهو چسبید بهم و شروع کرد به نوازشم و کمرم رو کلی

نوازش کرد و ...

تو اون لحظه دلم کلی رفت و واقعا بغضم گرفت.

بعدم دیگه یهو اشکم در اومد.خیلی دل تنگی بده...

مریمم هم سینه اش چند روز قبل درد گرفت .قبلا دکتر گفته بود برو اکو بگیر و پشت

 گوش انداخته بود.خلاصه جون منو قسم خورد این هفته بره کلینیک دانشگاه نامه

بگیره بریم برای اکو.عسلم همش حرفای بد میزنه میگه اگه چیزیم باشه.

میگم دوست داری اشک منو ببینی؟میدونی که من دل نازکم و ....

یه ساعتی اونجا بودیم و بعدم رفتیم انقلاب و جدا شدیم از هم.مدتش کوتاه بود و

 خیلی دلم گرفت.

رفتم برم سر کلاس که یهو یکی از بچه ها رو دیدم گفت تشکیل نمیشه ،

می خواستم زمینو گاز بگیرم و ...

پنج شنبه هم ناشتا بودم و قندم رو اندازه گرفتم  .قندم شده 200.

خلاصه اینم ضد حال اساسی.باید شدیدا مراعات کنم که خیلی خطرناک شده.

میمی هم اول کلی دوام کرد و بعد ...

دیگه نمیدونم چی بنویسم.

************************

یکی از دوستان گفته بود قالب مشکی بده دلگیره عوضش کنید.نظر شما چیه؟

ببخشید اگه پر حرفی کردم.

برامون دعا کنید.

ما هم برای همه دوستای گلمون آرزوی سلامتی و روزهای خوب می کنیم و امیدواریم

عاشقانه هاشون هر روز رنگین تر باشه ...

یکی از دوستان هم "یک نویسنده " از سنمون پرسیده بود؟

البته ایشون در برخی از وبلاگها بسیار خبرساز شده بودند و برای خود ...

من متولد سالی هستم که مقدار جریان یک موتور الکتریکی سه فاز میشه که توان

خروجیش ۶١٠913.9312kwدر ضریب توان واحد و راندمان ۶٨ درصد هست !!!!!!

راهنمایی : 1- جذر 3 را 1.73 بگیرید.

                2- ماه تولد نیز در پاسخ به دست می آید.

چشمکچشمکچشمکچشمکچشمکچشمکچشمک

 ******************

به آسمون سپردم

      چشم از تو بر نداره

          مراقب تو باشه

               سرت بلا نیاره

                   تا تو نخوای نتابه

                      دلت گرفت بباره

                         سپردم با تو باشه

                             هرگز تنهات نذاره

 

 

فدای تو     عاشق تو      محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٧ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط مریم و محمد نظرات()



Design By : Pichak