انتظاری عاشقانه ، وصالی جاودانه

... عاشقانه های دو معشوق

هوالمحبوب

سلام

امروز 29 اسفند 1388 هست و آخرین ماهگردمون تو این سال رسید.

امروز شد 58 ماه که عاشق هم هستیم و قلبامون به خاطر هم ...

احساس غریبی دارم.

خوشحالم که این همه مدت با هم بودیم اما دلم گرفته و نمی دونم چقدر دیگه

خدا صبر بهمون میده ...

آخر ساله و ماهگرد ما هم هست و دارم لحظه های با تو بودن رو مرور میکنم...

اون غروب دلگیر که خانوادت متوجه شدن و واقعا درمانده بودیم و همون شب

وبلاگ رو برای با تو بودن ساختم ...

اسمش رو گذاشتم مریم من ...

خوشحالم که گل مریم رو دارم ...

تبریک میگم بهت عزیزم ...

********

امسال هم تموم شد و خدا رو شکر روزهای خیلی خوبی با هم داشتیم.

شکر خدا رو به روز هماهنگ تر میشیم و کم کم داریم با نقشمون تو زندگی کنار

هم آشنا میشیم.

امیدوارم در آینده به امید خدا وقتی زیر یه سقف رفتیم همسر دلخواه و خوبی برات

 باشم و بتونم جبران کنم مهربونیهاتو ...

ما برای با هم بودن و کنار هم نفس کشیدن خیلی سختی کشیدیم و واقعا قدر

عشقمون و همدیگه رو میدونیم .

این چند روز خبر خاصی نبود که تعریف کنم.

مامان مریمی یه عمل داشت و چهارشنبه مریمم با مامانش رفت بیمارستان و شب

 اونجا خوابید مواظب مامان.خیلی نگران میمم بودم که بهش سخت نگذره و گردنش

 باز درد نگیره.فداش بشم خیلی خسته شده بود و پنج شنبه مامان مرخص شد و

میمم هم اومد خونه.

جمعه هم که نزدیکای ظهر بود با زنگ مریمم و صدای مهربونش بیدار شدم.

کلی هم تهدید کرد که آب میریزم روت خلاصه پاشدم.خیلی مزه داد با صدای تو

بیدار شدم اما بعدش چنان بغضی کردم که نگو...

رفتم تو رویای آینده ای که تو کنارم باشی و با دستای گرم و مهربونت منو بیدار کنی ...

بعد از ظهر رفتم کارواش ماشین رو بدم بشوره حوصلم سر رفته بود که تو زنگ زدی و

 ناراحت بودی ...

فهمیدم تو هم دلت گرفته ...

میمی میره خونه این جور میشیم.

تا شب نشد درست حرف بزنیم .بعد خلاصه حرف زدیم و حال میمم بهتر شد.

ازم دلخور بود .الهی محمدت قربون تو بشه...

امروز صبح هم با بابا و مامان رفتم بهشت زهرا سر مزار رفتگان.

مادر بزرگام ، پدر بزرگ ، همه و همه ...

الانم که داریم لحظات رو میشماریم تا تحویل سال .

مریمم دوستت دارم.

یادته زمانی رو که فقط اجازه داشتیم یه روز در هفته من زنگ بزنم خونتون؟

چقدر سخت میرفت.اصلا هفته و گذر روزها رو نمی فهمیدم.

دنیای من یه روز داشت اونم پنج شنبه ها بود...

اون روزی که زنگ زدی و با خوشحالی گفتی محمدم رتبه ام شده 6 یادته ...

چقدر خوشحال شدم که میای کنارم ...

یادته با بابا حرف زدی و چقدر تحویلت گرفت ...

نمیدونم چی میگم و چی باید بگم.آخه امسال هم تموم شد و باید همچنان

منتظر باشیم.

امسال هم تحویل سال کنار هم نیستیم.

امسال پنجمین سال تحویل رو با عشق به هم پشت سر میذاریم ...

امیدوارم اون تحویل سالی که برای همیشه کنار هم هستیم زودتر ببینم ...

*************

فرا رسیدن بهار و عید باستانی نوروز رو به همه دوستان گلمون تبریک میگیم و براشون

 سالی سرشار از بزرگ ترین هدیه الهی عشق آرزو میکنیم و امیدوارم این بهار یادگاری

 بشه تو دفتر خاطرات زندگیتون ...

*****************

دوستت دارم مریمم و بازم 58 ماهگی عشقمون رو بهت تبریک میگم.

ببخشید وبلاگ مثل همیشه پر حرارت نیست.

دل تنگیم از این نیست که برای تعطیلات رفتی.

داره میشه 5 سال و منم مثل تو دیگه سخت روزها رو سپری میکنم.

دوست دارم لحظات رو کنار مریمم باشم.

هرجا میرم با بغض میرم و تو رویام تو رو اونجا میبینم ...

کاش کنارم بودی و مثل اون لحظه های دل تنگی دست مهربونتو میون موهام میکردی

 و نوازشم میکردی ...

نوازشم میکردی و با صدای مهربونت قلبم رو ...

 

.

..

...

....

.....

......

من محمد تو...

    تو مریم من...

       من عاشق تو...

          تو عاشق من...

             من معشوق تو...

                تو معشوق من...

                    من به انتظار تو...

                      و تو

                         در انتظار من ...

 

 

فدای تو     عاشق تو     محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٩ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()



Design By : Pichak