انتظاری عاشقانه ، وصالی جاودانه

... عاشقانه های دو معشوق

هوالمحبوب

سلام

می نویسم برای تو ای تنها بهانه برای بودن...

مریمم...

 

ما اومدیم.

نمیدونم از دیروز بگم یا امروز.

از دیروز.خب ما رفتیم بیرون و من یه جمله گفتم نمیدونم چه خاطره ای برای میمم

 تداعی شد دلخور شد و ...

هنوزم نمیدونم اما گذشته ها گذشته...

خلاصه دیروز با ناراحتی از هم جدا شدیم.اول میمی ناراحت شد و من مدت زیادی حف

زدم و اون حالش خوب شد اما من بدخلقی کردم بعدش.یعنی میمی آروم شد من

کمی زیاده روی کدم و بی تفاوتی کردم .

نمیدونم چرا این بار خودخواه شدم.میمی که سوار اتوبوس شد رفت کلی اشک

 ریختم.آخه گلم با ناراحتی رفت و ...

اومدم خونه میمی تو وبلاگ نوشته بود و منم خبر نداشتم.خونه تا رسیدم جروبحث

کردم با داداشم و بلافاصله میمی زنگ زد و خوب جواب ندادم.اون ناراحت تر شد.

شب گفت من صبح میام کرج و ...

من میدونستم میاد تا با هم مثل همیشه بشیم.

تا صبح خیلی اشک ریختم.بدترین شب زندگیم بود.میدونید نه که اوضاعمون بحرانی

یا خراب شده باشه ها.خب برای محمد و مریمی که همیشه عاشق هم هستن

حتی ناراحتی طرف میشه ...

خود میم میدونه منو قهر؟؟!!تعجب

نمیدونم متوجه میشید منظورمو یا نه.

خلاصه صبح شد و من میمی رو از خواب بیدا کدم و گلم راه افتاد.بابا پشیمون شد

 بره سر کار و ماشین موند خونه.میم انقلاب بود که گفتم بیا آزادی خودم میام

 دنبالت.میمی زود رسید انقلاب و منم برای رسیدن با چنان سرعتی رفتم که نگو

خلوت بود همش ١٨٠ اینا سرعتم بود.واقعا میخواستم زودتر برسم کنارش.

هرچند الان میبینم اشتباه کدم و خطرناک بید.جوونم و نادون(میمی میگه).

خلاصه آزادی پیدا کردم گلم رو .رفتیم تو طرشت و یه جا تو سایه باهاش حف زدم و با

سعی فراوان لبخند رو تو لبای گلم دیدم و گفتم بریم کرج خرید فریم عینک.

رفتنی به کرج هم تند رفتیم . بی ادبا هی لایی میکشن و آدم رو تحریک میکنن.

خلاصه رفتیم و نزدیک خونه  چندتا مغازه فریم عینک دیدیم اما پسند واقع نگردید.

من شرمنده که عشقمون شده شکمویی.اما خو رفتیم رستوران و باقالی پلو با مرغ

خودیم.خیلی مزه داد و منم طبق معمول نصف غذای میمی رو خجالت

بعد نهار رفتیم دنبال لوازم تحریر که هر جا میرفتیم یه چیز گیر بود.

میمی بن کارت گرفته بود از دانشگاه .رفتم تو مغازه میگم خانوم شما کارتخوان دارین؟

میگه بله اما خودشون نیستن؟(صاحب مغازه) منم با سری شاخدار از مغازه خارج

شدم و ... 

بعدم رفتیم پای کوه و کمی حف زدیم که مریم رو ببرم سوار کنم برگرده بره خوابگاه

که میمی گفت طول میکشه برسونیم خوابگاه؟ما هم که ته خانوم دوست و

زن ذلیل.خلاصه رفتیم تو اتوبان و گل میمم رو رسوندم خوابگاه .

اونجا هم کمی کنار خیابون حرف زدیم و خندیدیم .

میمی دفتر سرگروهی دبستانش رو اورده بود و خوندیم و خندیدیم...

بعدم گلم رفت خوابگاه...

منم برگشتم.امروز شدم مارکوپلو.

خدا رو شکر خیلی خیلی خوش گذشت بهمون.من فدای گل میمم بشم.

اون جمله مریم خانوم که تو کامنت ها بود ""آشتی بعد قهر خیلی شیرینه"

واقعا درسته و خیلی شیرینه.هرچند ما قهر نبودیم.گل مریمم میدونه من اسیرشم...

دیشب که نشستم و عکسای قدیم رو دیدم کلی اشک ریختم.

مگه آدم خاطرات و شیرینی های زندگیشو فراموش میکنه...

مگه گرمای دستای معشوق رو فراموش مینکه...

مگه صدای نفس های معشوق رو فراموش میکنه...

راستی ما هم عکس بچون رو درآوردیما.اسم من ٣ قسمتی و مریمم با احتساب سادات

 بودن یعنی مریم السادات .... ..... ۴ قسمتی بود.من اول ناقص زدم و یه شکل اومد

بعد یادم افتاد ااا اون قسمت ٣ خودم رو نزدم اونو زدم یه بچه سیگاری و الکلی در اومد

که با وضع بدی روی گلاب به روتون دس به آب فرنگی نشسته بود ...

همون موقع بابام اومد تو اتاق منم نصفه شبی زده بودم زیر خنده ،میگه حالت

خوبه؟؟

میگم مریم کمی به بچه ها برس اینه دیگه.

اما این عکس اسم به فارسی محمد و مریمی کامل بود که اومد.

خیلی جیگره مخصوصا اون حرکت صورتش که به باباش رفته(میمی میدونه خودش)

چشاش به مامانش رفته...

 

 

 

تشکر میکنم از همه دوستان عزیز که اومدن خونمون.

اون عزیزایی هم که در مورد من نوشتن به خدا من اون جور نیستم خب همیشه

من میام و مینویسم از من شناخت دارین اما دلیل این عشق و ماندگاریش مریمم

هست که واقعا مثل یه همسر همیشه پشتمه و دلگرمم به آغوش گرمش تو تمام

مشکلات و مسرور از لبخندهاش تو شادیامون.

 

زندگی مشترک یه طنابه که هر سرش دست یه نفره.فقط با تعادل با پرجاست.

مطمئن باشید اگه طناب رو به سمت خودتون بکشید چیزی بیشتر از رهایی اون

و افتادنش به زمین نصیبتون نمیشه.فقط اعتدال و همراهیه که میتونه اونو پابرجا

نگه داره...

یه تیکه از دفتر سرگروهی مریمی رو بزارم خاطره بشه ..

""سلام نیلوفر جان خواهش میکنم به حرفهای من گوش ده.عزیزم تو مثل خواهر من

 هستی .عزیزم تو نباید از فرمانها یا اطاعتهای سرگروههایت سرپیچی کنی.نیلوفرجان

 اگر سرپیچی کنی هم از نمره ی خودت کم میشود و هم نمره ی سرگروه تو.تو فقط در

یک کلام باید از فرمانهای سرگروهت اطاعت کنی.خدا نگهدار. ""

 من بخورمت میمی که با اون فرمان ها و اطاعت هایت که منو کشته با اون خط

جیگرت که دلمو برده...

فدای تو    عاشق تو    محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٧ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط مریم و محمد نظرات()



Design By : Pichak