انتظاری عاشقانه ، وصالی جاودانه

... عاشقانه های دو معشوق

هوالمحبوب

سلام

اصلا حال و حوصله نوشتن ندارم.

مریمی برای فرجه رفته خونه و من موندم تهنا.

تهران که هست حتی نبینمش خیالم جمع هست اما تا میره خونه دل شوره میگیرم

و همش دوست دارم فقط روزها تند بگذرن تا برگرده دوباره.

خدا رو شکر فرجه کوتاه هست و هفته ی آینده بر میگرده.

این هفته که گذشت شنبه و یکشنبه خونه بودم و مریمی رو ندیدم و دوشنبه

 هم رفتم دانشگاه.تقریبا الکی رفتیم و فقط یه درس اونم استادش خانوم بود

کمی درس داد و این ترم هم تموم شد..

دوشنبه شب برنامه نود بود و با اون مسابقه پیامکش.من همین جوری خواستم

به مریمی بگم به 3  رای بده آخه میدونستم دنبال این چیزا نیست  اس ام اس

 دادم بهش که به 3 رای میدی؟ که مثلا تو خیالم گفتم اونم میگه به خاطر تو آره و ...

نگو مریمی فکر کرده  من میخوام بذارمش سر کار و بعد که اس ام اس داد بگم

 کلاه گذاشتم سرت و ...

خلاصه گفت نه تو به 1 بده.

منم چنان ضد حال خوردم آخه تو خیالم فکر چیزه دیگه ای کرده بود.

ظهر سه شنبه که بیدار شدم(دوران امتحانا تا صبح درس میخونم) زنگ زدم به

 مریمی کی بیام گفت کلاسم تموم شده اما همون 2.30   3 بیا.من از دیشب

 دلخور بودم گفتم بیا مریم بیکاره میگه دیر بیا.

خلاصه رفتم تهران و مریمم اومد و رفتیم لاله. گفتم از پیامک ناراحتم.

خب میمم هم خندید و می گفت واقعا که ....

راست هم میگفتا خب میدونم بی اهمیت بود اما دلخور بودم و بابت اون دیر اومدن

 هم که دیگه بدتر.آخه نمیدونید که چه شوقی دارم برای دیدار مریمی.

خلاصه کمی حف زدیم و گفت دلیل داشت گفتم دیر بیا کار داشتم و ...

قربونش برم رفته بود برام کادو گرفته بود.

یه کیف چرم خوشگل

فداش بشم من

من اصلا متوجه نبودم کیفم خیلی داغون شده.مریمی جاش برام یکی خریده بود.

خلاصه متوجه شدم دلیل دیر اومدن چی بود.

هوا هم سرد بود.چسبیدیم به هم و کلی با هم حرف زدیم و ...

خیلی مزه داد کنار گلم.

کلی با موبایلش ور رفتم و ...

تا نزدیکای 6 شد و تصمیم گرفتیم بریم شام.

رفتیم رستوران و غذا خودیم.جاتون خالی باقالی پلو با مرغ

شام که تموم شد رفتیم و با مترو رفتیم به سمت ترمینال جنوب

تو مترو من داشتم جدی حرف میزدم

 مریم شروع کرد مثل من حرف زدن و عصبانی شدم .

گفتم جبران میکنم .منم مثل خودش شدم

هه هه ههلبخند

یکم گذشت کلی چهرش با مزه شده بود.

گبر کرده بود و نمی تونستم چیزی بگه منم کلی اذیت کردم خانومم روشیطان

دیگه رسیدیم ترمینال و مریمی رفت بلیتش رو گرفت و سوار شد.

الهی چنان بغضی کرده بودگریه

زنگ زد فکر کرد من رفتم گفت نمیشه بیای ...

گفتم بابا نیگا کن من اینجام...

الهی فداش بشم چنان مظلوم نشسته بود جیگرم کباب شد.

خلاصه گلم رفت.

چهارشنبه ظهر که بیدار شدم مریمی گفت یه کتابش رو فراموش کرده ببره و مونده.

خلاصه قرار شد شب از یکی از دوستاش که کرج هستن بگیرم و کپی کنم و

کنم براش.آخه اسکن هم هزینش زیاد میشد و هم حجمش.

شب رفتم کتاب رو گرفتم گرفتم و کپی کردم و اومدم خونه پای فکس.

گفته بودم بابا آورده بودش خونه.

خلاصه شروع کردم یکی یکی فکس کردن به خونه.دو تا خط تلفن داریم .

از یکی میفرستادم و با کامپیوتر میگرفتم.

1 ساعت و خرده ای شد تا همش ارسال شد.بعدم  ایمیل زدم به گلم.

گفتم خودم که درست درس نمیخونم لااقل کمک کنم مریمم موفق بشه.

خدا رو شکر خوب رسیده بود و اونم پرینت گرفت و ...

می خواستم دیشب برای خانواده پیتزا درست کنم اما اینقدر هرکی یه تیکه انداخت

 و الکی غر زدن گفتم زرشک خودم که رفتم سر خونه زندگیم درست میکنم.

من اینقدر علاقه دارم آشپزی کنم.

بذار با میمی بریم خونه خودمون کلی همیشه براش چیزای خوشمزه درست میکنم.

نمی دونم دیگه چی بگم.

دلم گرفته و خیلی دل تنگم.

 

 

انتظار

روزهای متمادی صبر کردم به شوق دیدارت ...

همیشه فکر میکردم انتظار بعد از اولین دیدار برام خیلی راحت تر میشه....

اما...

دریغ که در خیال هم فکر نمیکردم گرمای دستانت این گونه مرا اسیر خود خواهد کرد ....

.

.

.

.

 

 

دوستت دارم مریم

 

فدای تو           عاشق تو          محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱۸ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()



Design By : Pichak