انتظاری عاشقانه ، وصالی جاودانه

... عاشقانه های دو معشوق

هوالمحبوب

سلام

آغاز

اومدم اما واقعا نمیدونم چی بنویسم؟

هفته گذشته که عاشورا و تاسوعای حسینی رو پشت سر گذاشتیم.

امسال خیلی دلم می خواست کنار مریم باشم اما نشد.

هم راه دور بود و هم من تا به حال این روزا تهران نبودم و نمیدونستم کجا مناسب

 هست که مریمم رو ببرم و اونم خسته میشه الکی.

تاسوعا که رفتم مسجد هی می خواستم برم پیش مریمی اما خب آخر نرفتم

و مریمم هم گفت عاشورا هم نیا.

این دو روز رو مسجد بودیم و مثل همه سال عزاداری و شور و روحیه حسینی

 مردم همه جا حاکم بود.شلوغ تر از هر سال...

دوشنبه هم رفتم کلاس و دانشگاه.

کمی بحث سیاسی کردیم و خندیدیم  و ...

تقریبا همه کلاسا تموم شده و دیگه داره امتحانا میاد.

امیدوارم همه دوستان موفق باشن و برای من و مریمی هم دعا کنن .

مخصوصا من

سه شنبه هم خونه بودم و درس نخوندم.

چهارشنبه هم که از صبح تا دم غروب تو نت برای مریمم دنبال مقاله بودم .

دم غروبی رفتم بیرون و یه تمرینی رو به دوستم دادم فرداش بده به استاد و خودم

 راهی خرید شدم برای خانوم گل.

می خواستم براش یه شال گردن بخرم.از این مغازه به اون مغازه راه افتادم.

هی رفتم بالا اومدم پایین از خیابون.چقدر سخته آخه.

نمیدونستم چه مدلی بخرمسوال

خلاصه کلی دیدم گفتم بذار یه ذره بچرخم تو خیابون گردن دخترا ببینم بفهمم کدوم

 خوشگل تره.خلاصه بعد از مدتی تصمیم گرفتم.

اول رفتم یه مغازه و برای مریمم یه ساق دست خریدم که به شنلش بیاد.

کلی هم خوش سلیقه هستما.

بعدم رفتم یه مغازه نسبتا شلوغ که مدلاش رو هم خوشم اومده بود.

شلوغ بود منم کمی وایسادم هی ملت سرشون میکردن و دیدم .

 خلاصه تقریبا متوجه شدم.

البته کمی دیگه وایمیستادم می انداختنم بیرون دیگه لبخند

بعدم موندم خدایا برای شنل مریم چه رنگی خوبه.

 رفتم به فروشنده گفتم خانوم برای این رنگ چی بگیرم و کمک کنید.

بالاخره چند تا رنگ داد که ببینم البته تصمیم گرفتم یه شال هم بگیرم

 علاوه بر شال گردن.خلاصه یکی رو نشون داد که دو رو بود داشتم میدیدم یه خانومی 

 اومد گفت بدین من ببینم اون که گرفت سرش کرد دیدم خوشگل هست و بیچاره

خوشش اومده بود و دوستاش میگفتن خیلی خوبه منم نامردی نکردم

 به فروشنده گفتم خانوم همونو بدین خوبه.شیطان

فروشنده هم گفت خانوم شال رو لطف کنید این آقا خریدنش.

بعد رفتم یه شال گردن خوشگلم خردیدم.خلاصه با هزار زور و زحمت خرید کردم.

شب اینقدر ذوق داشتم برای فردا.

آخه یکشنبه هم که عاشورا بود مریم رو ندیده بودم و واقعا دل تنگ بودم...

شب هرکاری کردم خوابم نبرد.

پاشدم رفتم سر تلویزیون و دیدم داره قصه های مجید رو میده.وای چقدر مزه داد.

اون قسمت بود که مش عباس مرد و بی بی هم بعد خواب مجید فکر کرد قراره بمیره...

اینقدر یاد مادر بزرگ خدا بیامرز افتادم که نگو.اشک همش تو چشمام بود.

آخه من پدر بزرگام رو ندیدم  و یه مادر بزرگ هم 4 ساله بودم فوت کرد حساب کنید

 اون یکی مادر بزرگ جاش تو دل آدم چی میشه...

خلاصه فیلم هم تموم شد و بازم خوابم نبرد و ...

آخه نمیدونین که ذوق دیدار بعد از چند روز دل تنگی  چی هست.

نفهمیدم کی خوابم برد.

صبح رفتم تهران و مریمم اومد.

نهار نداشتیم برای همین یه بسته ژامبون خریدیم و نون لواش و یه نوشابه و یه دوغ .

رفتیم لاله.

اول نهار خوردیم.

همون نون لواش و ژامبون دیگه.به گربه هم ژامبون دادیم.

البته من چون قندم بالاس خانوم نمیذاره نوشابه بخورم و دوغ هم که نمیشد

باهاش خورد و آخرش خودم.حالم یه جوری شدااالبخند

بعدم که عکس کوچیکی جفتمون که تو روروک بودیم رو رنگی پرینت زده بودم

 کنار هم که میمی بزنه دیوار اتاقش.

آلبومم رو آورده بودم نشون مریم دادم..چقدر مزه داداااا.

بعدم کادو هاشو دادم بهش.خوشش اومد گلم.

رفتیم کافی نت برای تحقیق های مریم .

 اونجا بودیم و من داشتم تو سایتهای مختلف میگشتم که مریمم شروع کرد در مورد

 بینی من حرف زدن و بازی کردن باهاش.

آخه من یه مشکلی دارم که نمی تونم همزمان از دو سمت بینی ام نفس بکشم.

کمی تنفس برام سخته.

من حواسم نبود و درگیر بودم یهو دیدم چشمای گلم خیسه خیسه...

فداش بشم به خاطر وضعیت من ناراحت شده بود و چنان اشک میریخت که نگو ...

آخه گلم    من فدای اون چشمای مهربون تو بشم .

اشکاشو با دستام پاک کردم و ... 

نتایجی گرفتیم وبعدم رفتیم خرید برای تولد داداشم .

تو راه مریمی سمبوسه دید گفت اینا چیه.

فداش بشم نخوده بود تا به حال.

براش خریدم

به هوای این که از اون خوشمزه هاس نگو لاش همش سیب زمینی بود و سبزی.

ما رو شرمنده کردن آخه من کلی گفتم مریمی خوشمزه بیداااا.

برای خرید تولد اصلا نمی دونستیم چی بخریم.

خلاصه باز اینقدر وسواس به خرج دادم مریمی خسته شد.

گردنش باز درد گرفت.

فداش بشم قول داد بعد امتحانا بریم دیگه فیزیوتراپی .

انقلابم که شده بود پادگان و ...

خلاصه خریدیم و رفتیم باز لاله.

کلی مریمم ازم دلبری کرد و عشقولانگی و نوازشم کرد.

فداش بشم من.

بارون شروع شد و زیر نم نم بارون حرف زدیم و با صدای گرممون از هم دل بردیم

 و یاد گذشته کردیم و آرزوی برای آینده....

 کم کم پاشدیم و رفتیم مریمم رو سوار کردم و خودمم اومدم خونه...

روز خیلی خوبی بود.

مریم گفت تو وسواسی سر خرید.

نمیدونم .اما من دوست دارم اگه هدیه برای کسی میخرم اونم واقعا از صمیم

 قلبش ازش خوشش بیاد و به کارش بیاد.

 

 *************

 

من که خیلی هوای آهنگ قصه های مجید کرده بودم

 یه قسمتیش رو گذاشتم که هر عزیزی هم یاد گذشته افتاد بتونه بشنوه.

 

 از اینجا دانلود کنید

 

 *********************

پست قبلی یا یکی از دوستان اصتکاکی داشتیم سر سیاست.

نمیدونم چرا عصبی شدم اما خب بعد از دعوتشون تو وبلاگشون حرفای سیاسی

دیدم. نه این که من تعیین کنم کی بنویسه خب من چه حقی دارم اما جملاتشون

خیلی مودبانه نبود.منم دلخور شدم.

کمی نصیحت کردم که اون عزیزم فکر کردم منم یا این ورم یا اونور و جوابم رو داد.

ما نه راستیم و نه چپ

دین ما اسلام و پیامبرمون حضرت محمد (ص)  و ولایت امیر مومنان علی (ع) و

11 فرزند از نسل ایشان رو پذیرفته ایم و امام حاضر و ولی امرمون هم منجی آخر ،

صاحب الزمان هست وفقط قائل به معصومیت 14 معصوم هستیم ...

اللهم عجل لولیک الفرج

***********************

 مریمم دوستت دارم

 

ای یوسف خوشنام ما، خوش میروی بر بام ما 

   ای در شکسته جام ما، ای بر دریده دام ما 

       ای نور ما، ای سور ما، ای دولت منصور ما 

            جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما

                 ای دلبر و مقصود ما، ای قبله و معبود ما 

                     آتش زدی در عود ما، نظاره کن در دود ما

                         ای یار ما، عیار ما، دام دل خمار ما

                             پا وا مکش از کار ما! بستان گرو دستار ما

                                در گل بمانده پای دل جان می دهم چه جای دل

                                     وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما

                                        ای راحت کروبیان ای شمس اطوارجهان              
            

                                          جان و دلی هم جان جان ای جان ما ای جان ما

 

 

فدای تو     عاشق تو     محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱۱ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()



Design By : Pichak