انتظاری عاشقانه ، وصالی جاودانه

... عاشقانه های دو معشوق

هوالمحبوب

سلام

چقدر خوشحالم امروز

امروز 29 آذر ماه هست و 55 ماه شد...

دو تا 5 شد و مریم و محمد همچنان عاشق هم هستن...

دارم میرم پیش مریمم...

دیر شده و به نوشتن ادامه نمیدم و شب میام مینویسم.

دل تو دلم نیست انگار بار اوله می خوام برم به دیدار میمم...

.

.

.

.

سلام دوباره

شب شد و اومدم.

این بار خیلی سرحالم و فوران انرژی دارم.

مریمم رو دیدم.

نمیدونم چرا این بار که مریمم رفت خونه این همه دل تنگش شدم.

دیشب که مریمم راه افتاد و گفت جاده هم مه آلوده و منم تسیدم و ..

وای از بس حول کرده بودم که نانازم میبینم خوابم نمیبرد که.

کلی طول کشید تا خوابم برد.عزیزم ...

دم دمای صبح بود با یه صدای وحشتناک از خواب بیدار شدم و دیدم یه کبوتر

خورده به در بالکن و الان رو نرده نشسته ؟؟

گفتم میخواسته مارو نماز بیدار کنه.دیدم اس ام اس خانوم اومده که سوار

بی آر تی شده.

آخی خیالم جمع شد و بعد نماز راحت خوابیدم...

صبح بیدار شدم و اول اومدم این جا نوشتم و سریع رفتم بیرون.

اول رفتم یه شاخه گل رز سبز خوشگل برای گل مریمم گرفتم و از اونجا هم یه حلقه

 کوچولو خریدم برای عسلم و رفتم سوار ماشین شدم به مقصد انقلاب.

راننده پیر بودا اما گفتم توکل به خدا تند میره.

وای چشمتون روز بد نبینه من با اون همه هیجان و استرس و عجله...

راننده تو اتوبان 80 تا میرفت.من خودم بودم زیر 160   170 نبودا.

خیلی خیلی خلوت بود ...

البته دروغ نگم یه جایی 110 تا رفت.

خدا نگهش داره اما تا تهران اینقدر خودمو خوردم و استرس و ناراحتی که قلبم درد

گرفت.بالاخره رسیدیم و نزدیکای 12 بود.

میم نازمو دیدم و ...

خدایا این مریم چی کرده با دلم آخه...

آروم شدم...

با هم رفتیم لاله و نانازم نهارشو از سلف تو ظرف یه بار مصرف گرفته بود و آورده بود

 اونجا بخوره.

فداش بشم یه قاشق خودش میخورد و یکی هم میذاشت دهن من...

وای که چقدر شیرین بود اون لحظات...

گلی که خریده بودم دادم به گلم و بهش  55  ماهگیمون رو تبریک گفتم و

بعدم چشمشو بست و منم حلقه رو انداختم انگشتش...

قبلی گم شده بود و دوباره استادیم.

بهتر هی گم کنه آخه هر بار میندازم دستش اینقدر مزه میده ....

بعدم سوغاتی مامان جونو داد بهم.یه پیراهن یه تیشرت و یه جوراب و یه ساعت

این زنجیر دارا که منم انداختم به پالتوم.شدم پیرمرد .

بعدم سرمو نوازش کرد و منم کلی اذیت کدم.توضیحش سخته.

دستمو میذاشتم رو صورت گلم و ...

اونم در عوض گوشم رو کشید...

بعدم طبق معمول دیر شد و مریم و محمد از هم جدا شدن....

امروز خیلی مزه داد هرچند کوتاه بود اما از شیرین ترین روزهای زندگیم بود.

کنار آرام جانم    مریمم بود...

یه چیز بامزه.

من از بچگی همیشه قطار دوست داشتم و نمیگرفتن برام.

یه بار هم گرفتن و خراب بود و ...

تو پیاده رو یه مرده میذاره و میفروشه البته فیل هست و ما هم هروقت میریم

من آویزون آستین مریم میشم...

من قطار میخوام.تورو خدا من قطار موخام و مریم هم هی زشته ااا زشته...

آخر امروز عکسشو گرفتم و گفتم میذارم تو وبلاگ تا مجامع جهانی در حمایت از

من در بیان...عکسشچشمکنیشخند

اینقده نازه...چشمکخجالت

 

 

*******************

نمیدونم چی میشه گاهی اوقات این جور دل تنگت میشم.

فقط بدون اون لحظات بدترین لحظات زندگیمه...

وقتی نیستی و دل تنگت میشم مریمم...

چقدر مزه داد دستمونو تو دست هم گره کردیم و قدم زدیم...

در آغوشم و حلقه ی دستانم هم نوا با قدم هایمان نجوای عاشقانه سر دادیم

 

***************

 

شب را دوست دارم

نه برای سکوتش

نه برای آرامشش

نه برای بی کرانیش

برای دیدار تو

برای  سکوت و آرامشش در لحظه ی دیدار تو

برای دیدار مه دلنوازم

برای دیدار مریمم ...

 

 *********

اینم هدیه من به آرام جانم ...

مریم ...

 

 

فدای تو    عاشق تو    محمد تو

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٩ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ توسط مریم و محمد نظرات()



Design By : Pichak