انتظاری عاشقانه ، وصالی جاودانه

... عاشقانه های دو معشوق

هوالمحبوب

سلام

این بار زودتر اومدیم .

چقدر سخته آغاز

نمیدونم چه طور شروع کنم.

توکل به خدا.

این بار به خاطر برخی مسائل زودتر اومدیم و در ادامه میگم.

از جمعه بگم که غروبش چقدر دلگیره و وای اگه عاشق باشی چقدر دلت برای یارت

تنگ میشه و احساس نیاز میکنی.اون روز منم دلم گرفته بود و طبق عادت اومدم وبلاگ

دوستان و نوشته های اونا اشک رو تو چشمام ... 

 کمی با مریمم حرف زدم و آروم شدم.

شنبه صبح خواب موندم و دیر بیدار شدم و یه لیوان شیر خوردم و رفتیم سر کار.

به مریمم زنگ زدم و گفتم کی میای گفت فردا دیگه.یه جور شد که هر دو منتظر

بودیم اون یکی بگه کی تا اذیت نشه و هیچ کدوم نگفتیم امروز و بعدا حسرت موند

 رو دلمون.موقع نهار اصلا اشتها نداشتم اما خوردم و بعد به مریم اس ام اس دادم و

گفتم کاش میومدی و اونم گفت خب میگفتی منم دلم تنگ شده...

کلی برنامه ریزی کردم برای بعد از ظهر و فردا و ...

کارامو سروسامون دادم رفتم که نماز بخونم حالم کمی بد بود .نماز ظهر رو که

 خوندم سرم گیج رفت و حالم خراب شد.در همون زمان مریمی هم زنگ میزد

 و قربونش برم بزنگه تا جواب ندم ول نمیکنه که فداش بشم.من حالم خراب شد و

 هی ...میآوردم و مریم هم هی میزنگید.اس دادم حالم بده نزن و بعدم گوشی رو

خاموش کردم.حالم خیلی بد شد بابا بردم بیمارستان.تا پذیرش بشم باز کلی...

اصلا انگار تو این دنیا نبودم.چقدر بیمار اونجا بود.دیگه حالم خراب بود تو همون اتاق

 پذیرش رو تخت خوابیدم و بعد از معاینه پرستار اومد و رگم پیدا نمیشد.خلاصه گفت

 رگت پیدا نمیشه میزنم رو دستت درد داره .

"چه رفتار دلسوزانه ای داشت پرستار "

با کلی احتیاط زد و سرم و ...دکتر اول یه پسر جوونی بود که گویا طرحش بود و

 بعدم یه خانوم جوون اومد و اونم معاینه کرد. چیزی سر در نیاوردن

سرم رو که وصل کردن گوشی رو روشن کردم و کلی اس ام اس اومد..زنگ زدم به

مریمی .قربونش برم گریه میکرد و حالش خراب بود.گفتم بیمارستانم و ...

اونم زنگ زده بود به جواد خبر بگیره که جواد هم نتونسته بود خبری ازم بگیره.

آخه خونه که نمیدونستن من حالم بد شده.ببخشید میمم اذیتت کردم.

سرم تموم شد حالم همچنان بد بود اما گفتم بریم خونه.تو راه بازم ...

تو راه از خدا معذرت خواستم و طلب بخشش کردم.

تقصیر خودم بود که قدر سلامتی رو ندونستم و ناشکری کرده بودم.خودش میدونه...

خیلی بد حال بودم.شدیدا سر گیجه داشتم.رسیدم خونه همون جور دراز کشیدم و

 چند بار میمم زنگ زد بهم.قربونش برم چقدر بد حال بود وکلی باهام حرف زد.

با مهر و محبت مریمم خوابم برد.عزیزم تا صبح ساعت گذاشته بود هر ساعت بیدار

 شده بود که مبادا من زنگ بزنم و یا اس ام اس بدم بهش.مریمم تو چقدر فداکاری

 و دلت کوچیکه...

یکشنبه هم کلا تو خواب بودم و ...

دیروز کمی سر حال شدم.صبح مریمم رو برده بودن کانون اصلاح و تربیت.

از اونجا برام تعریف کرد.

واقعا آدم همیشه فکر میکنه زندگی همش خوب و شیرینه و روی دیگه رو نمیبینه..

خدایا همیشه روی خوب زندگی رو به همه بنده ها عطا کن...

بعد از نهار عزیزم اومد پیشم.فداش بشم من.حالم خوب نبود موندم چی کنیم.

چادر ماشین رو کشیدیم تو پارکینک و داخل ماشین حرف زدیم.

بعدم با هم رفتیم دکتر و آمپول و ...

گفت از همون ویروس آنفولانزا بوده.

بعدم بردم مریمم رو سوار کردم رفت .عزیزمی .به قول خودت نانازه نانازه...

با اون حال نشستم پشت فرموناااا.

ممنونم عزیزم.چقدر مهربونی .

اون موقع که نوازشم میکردی اصلا احساس درد و ضعف نداشتم....

تو چشمات استرس و اضطراب رو میدیدم و احساسی رو که به من داشتی.

گلم چه حس زیبایی هست و قتی میبینی کسی نگرانته و برای تو ...

مریمم امروز راهی شد برای پابوس آقا امام رضا (ع) ...

الان تو قطاره...

چقدر دل تنگتم مریمم...

میخواستیم با هم بریم مشهد که نشد.

عزیزم جای منم زیارت کن.عسلم سوغاتی چی میاری برام؟

حالا 5شنبه چی کنم؟؟؟

چقدر دل تنگ شونه هاتم برای اشک ریختن....

دوستت دارم...

*******************

تو همون حال تو فکر این بودم من همیشه به رشته و شغل های مهندسی میبالیدم

 و میگفتم ارزشمنده اما اونجا نظرم عوض شد.وقتی رفتار اونا با بیمارایی رو که

حتی نمیشناسن دیدم حس مسئولیت و محبتشون رو یه حالی شدم.

اون دختر پرستار چه با محبت و دلسوزانه رفتار میکرد،دکتر و ...

دعا میکنم خدا همیشه تو زندگی بهشون کمک کنه و اجرشون رو هم که بعدا میگیرن...

 

***********

وای هنوزم سرگیجه دارم.نمیدونم چی نوشتم.خدا کنه خوب باشه...

خدا رو شکر دوستامون هم زندگیشون خوبه...

همه و همه....

خدایا هیچ بنده ای رو نذار روانه ی بیمارستان بشه و ...

 

*************

 

فدای تو    عاشق تو     محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٩ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()



Design By : Pichak