انتظاری عاشقانه ، وصالی جاودانه

... عاشقانه های دو معشوق

هوالمحبوب

سلام

اومدیمان...

بازم آخر هفته و قرار ما اومد برای نوشتن یادگاری...

برای نوشتن روزهای تلخ و شیرین و امید به آینده ...

از جمعه هفته قبل بگم که قرار داشتیم با دوستان.فقط 7 نفر اومدن و چندتایی هم

تماس داشتن که مریض و سرباز و ... بودن.جلو هنرستان جمع شدیم و رفتیم

داخل.کسی نبود نگهبان و ما رفتیم داخل که یهو یکی اومدم که برید بیرون و ما هم

کلی مسخره بازی در آوردیم و رفت و گفت حسابتون رو میرسم.داشتیم با دوستان

 که حالا هرکی کسی شده بود خاطرات میگفتیم که یهو صدای آژیر اومد و دیدیم

ماشین پلیس اومد تو.زنگ زده بود 110.افسره اومد سلام و احوال پرسی کردیم

 و یارو اومد گفت من به اینا گفتم اینجا تجمع نکنید حتی به اون آقا

 (یهو متین رو نشون داد تیشرت سبز داشت) صبح گفتم تجمع نکنید.

سربازای همراه داشن میخندیدن و ما هم همینطور.خلاصه اومدیم بیرون و خاطره ای

 به خاطرات از دوران مدرسه افزوده شد.یکی از دوستامون کاردانی برق گرفته و رفته

 حوزه داره درس میخونه.کلی شوخی کردیم باهاش گفتم حاجی حالا که شروع کردی

تا تهش برو ها ول نکن تا مرجع تقلید نشدیا...

 

شنبه مریمم صبح رسید تهران.قربونش برم که اینقدر مهربونه.من سر کار بودم

 که ظهر اومد پیشم.بارون گرفته بود و گفتیم کجا بریم که دقایقی حرف بزنیم

 که رفتیم داخل ایستگاه دروازه دولت  و روی صندلی های سکو نشستیم و

 عشقولی حرف زدیم و منم با دیدن ماهم غم روزهای تنهاییم رفت.

یه نیم ساعتی کنارم بود و رفت.

 

یکشنبه هم  باز مریضی من زیاد شد رفتم دکتر و دوا و ... نمیدونم چرا خوب نمیشم .

 بعدم طبق معمول من با ماشین رفتم و قبل دانشگاه خودمون رفتم پیش میمم.

وای کلی گشتیم جای پارک پیدا کردیم و حرف زدیم با هم.اونم یه ماشین اومد

جلومون سرنشیناش هی یکی یکی به نوبت برمیگشتن مارو نگاه میکردن...

نمیدونم خانوم و آقا ندیده بودن؟؟

خلاصه خانوم رو بردم سوار سرویس بشه و خودم رفتم دانشگاه...

 

سه شنبه میمم وقت دکتر داشت.

عسلم استادشون نیومد و چهار بود که اومد دروازه دولت و رفتیم میرداماد.

کلی صبر کردیم تا ماشین بیاد.بعدم اینقدر به سمت تجریش ترافیک بود که از شریعتی

رفت.خیلی سخت رفتیم بالا.من تو مترو مریمم رو اذیت کردم و کمی دلخور شد و تو

 ماشین سر حال نبود.ببخشید میمم.البته نزدیکای مقصد معذرت خواستم و مهربون

شد.قربونش برم.سوار ون بودیم و یه نفر جا بود و یه خانوم و آقا اومدن و راننده گفت

اینجا بشین وسط و آقاهه هم بجای این که طرف خانومه بشینه و متمایل به سمتش

باشه پاشو انداخته بود سمت من.چقده زجر کشیدما.هیکلش گنده هم بود ...

رفتیم دکتر و اومدنی سوار اتوبوس شدیم و میمم نرفت بشینه و با هم وایسادیم و ...

چقد مزه داد نانازم.خیلی شیرینی مریمم...

هفت تیر که رسید رفتیم کباب ترکی خوردیم.

یکی گرفتیم و دو نفری خودیم.یه کم میم خود بعد من و باز میم و من و ...

رسیدیم انقلاب از مترو پیاده شدیم و تو راه پله مریمم جلو من بود و یهو دوستش و

مادرش رو دید و منم دیدم بد جوره بی محل رفتم و تا چترم رو باز کنم چون خیلی

 بارون شدیدی بود مریم رو دیدم رفت بیرون .دنبالش هی میگم بیا زیر چتر میگه

 میبینن.خلاصه اومد و کلی ناراحت هی گفت برو منم غیرتی شده بودم مگه میشه.

یه جاهایی دوید که فرار کنه منم با چتر دنبالش دویدم و نذاشتم.خودش هم خندش

 گرفت.خلاصه تا ایستگاه اتوبوس باهاش رفتم.

بارون خیلی شدید بود آخه من وایسم همسرم خیس بشه بره.ااا

قبونت برم گلم.

 

پنج شنبه تازه کلاسم تموم شذه بود که  مریمم زنگ زد رسیده پارک و میره نماز

بخونه.گفت تو هم رسیدی نمازتو بخون و بعد زنگ بزن بیام.

رسیدم انقلاب رفتم سوار اتوبوس بشم که راه افتاد رفت و منم دیدم دیر میشه

 پیاده راه افتادم.تو راه عاشق شدم...

عاشق یه دختر خوشگل.یه کلاه صورتی داشت و وایساده بود وسط پیاده رو منو که

دید چنان ناز نیگا کرد.مامانش هی میگفت نازنین فاطمه بیا بریم وایساده بود با یه

 لبخند ملیح نگاه میکرد.خیلی خیلی بامزه بود.چشای درشت و با لباس خیلی بامزه ای

 که داشت ....

میم منم نی نی موخام.باید شکل باباش باشه ها...

بعد از نماز زنگ زدم

 شیرینم اومد.فدات بشم.من کت قهوه ای پوشیده بودم فکر نمیکردم میمی

خوشش بیاد گفت چقدر خوشگل شدی و ...وای قند تو دلم آب شد آخه .

رفتیم پاتوق و میمم جوجه آورده بود و خودیم.

بعد از نهار هم چند ساعتی با عشق و دل عاشق حرف زدیم.

فدات بشم میمم.سرمو گذاشتم رو میز و با موهام بازی کرد...

بعدم من کلی میوه آورده بودم و با هم خوردیم.همه رو خوردیم .

 با هسته لیمو گل یا پوچ بازی کردیم و بعدم هسته رو تو دستش گرفته من نتونم در

 بیارم هی میگه خدایا من سیدم کمکم کن نتونه در بیاره.

زرشک خو منم زنم سیده خدا کمک کرد از دستت در آوردم.

چقدر خندیدیم و مزه داد.نوشتم دلم تنگ شد.

دم غروب راه افتادیم و رفتیم پیراشکی خوردیم و مریم رو سوار اتوبوس کدیم و رفت و

منم اومدم خونه و ...

 

الانم داشتم مینوشتم که مامان از مدینه زنگ زد.

گفت ببخشید وقت نکردم زنگ بزنم قبل رفتن و گفت الان روبه رو مسجد قبا هستم و ...

خدا رو شکر رابطه مون با مادر زن جان خوبه هاااا

**********

خدایا شکرت

خدایا این عاشقونه ها و روزهای شیرین عاشقی ما رو همیشه برامون نگه دار...

خدایا ما رو همیشه سلامت نگه دار در کنار هم عاشقانه زندگی کنیم و ....

**********************

وای چقده هوایی شدیم و همش ...

خدایا کمکم کن درسم زودتر تموم بشه.

مریمی دوستت دارم ...

 

 

 فدای تو     عاشق تو      محمد تو

 

بعدا نوشت:

 مریمم خیلی خیلی دوستت دارم.

دلم تنگ شد و گفتم بنویسم که چقدر دوستت دارم اومدی خوندی حواست باشه

محمدت میمیره برات.تو که اشکاشو دیدی...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٥ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()



Design By : Pichak