انتظاری عاشقانه ، وصالی جاودانه

... عاشقانه های دو معشوق

هوالمحبوب         

سلام

یه آخر هفته دیگه و ما اومدیم با یه کوله بار از حرف عاشقانه...

یه عالمه تعریف از روزهای عاشقونه مون...

چهارشنبه به مناسبت 53 ماهگی  آپ کردم و با اون حال غمگین و پر از غصه نوشتم.

کمی هم بد نوشتم از نظر نثر و باعث شده دوستان بد برداشت کنن.

گفتم اول بگم من ناامید یا غمگین به اون معنا نیستم.فقط دل تنگ مریمم بودم.

در مورد اونجا هم که گفتم نمیشه منظورم وصل نبود که.منظورم ماندگاری دقایق

بود.دوست دارم هر صبح که بیدار میشم اولین روزی باشه که مریمم رو میبینم.

هر شب که می خوابم اولین شبی باشه که کنارشم و ...

لحظه ای که برای خواستگاری میاد به استقبالم همیشه بمونه و ماندگار باشه ...

بیام تعریف کنم.

شنبه صبح حالم فجیع خراب بود و باز رفتم دکتر و 5 تا آمپول به من داد.

دیدم منشی مطب دستش شکسته ترسیدم رفتم یه کلینیک که پیرمرد بود

و اونم سرما خورده چنان آمپولی زد بهم که می خواستم از درد گریه کنم.

من نمیدونم چه طور زد اصلا راه نمیتونستم برم.

یکشنبه از ترس رفتم همون مطب دکتر که نگو بابا دوتا هستن و منشی نمیزنه یه

خانوم دیگه زد.

منو بگو گفتم الان مثل پیرمرده میزنه  یهو خانومه میگه آقا تموم شد؟؟

شاخ درآوردم اصلا انگار متوجه نشدم.عصر کلاس داشتم و با ماشین رفتم.

اول رفتم دم دانشگاه مریم اینا تا خانومم رو ببینم.گلم اومد و رفتیم همون حوالی

وایسادیم و کمی حرف زدیم.منم حواسم نبود غیبت کردمنگران میمم دعوام کرد و دلم

شکست.میمی خیلی به غیبت حساسه.غیبت کنم دوام میکنه.

ببخشید نانازم عادت کردم دیگه.سعی میکنم تکرار نشه.

بعدم رفتم یونی و شب بعد از کلاس اومدم خونه.

رسیدم خونه دیدم فیلم میده و گفتم گلم الان داره فیلم میبینه و زنگ نزدم.

بعد میمم زنگ زد و ناراحت که خبرندادم رسیدم.دلش شکسته بود و کمی عصبانی

 باهام حرف زد.حق داشت اما خو من دلم نازک اشکم دراومد و ...

اینقده اشک ریختم.تا گلم زنگ زد باهام حف زد.

فداش بشم تا مهر و محبت میکنه آدم دلش ....

تقصیر خودم بوداا.مریمی اینقده مهربونه که لوس شدم من.

دوشنبه

رفتم کلاس و خانومه استاد بود و کلی اذیت کردم.

آخه هی به بچه ها تیکه میندازه اونا هم روشون نمیشه چیزی بگن که اما اینقده اذیت

 کردم دلم خنک شد.

غروب هم کلاس آخر رو زدم به بند (پ) .

سه شنبه خونه بودم و بار آمپول .البته خانومه خوب زد.

چهارشنبه رفتم آخری رو بزنم دیدم اون یکی دستش رو از گچ بازکرده و بیچاره شدم.

مثل اون پرستار ترسناکا میموند آخرم مثل پیرمرده زد...

بعدم اومدم خونه زنگ زدم دیدم گلم داره اشک میریزه.

دلش گرفته بود فداش بشم من.رفتیم تو یاهو و با هم حرف زدیم.

کلی برای گلم از عشقمون و دلامون گفتم.حال خوشگلم بهتر شد و ...

فدای اون دل کوچولوت برم من میمم.

بووووس

بعدم وبلاگ رو آپ کردم.

شب کوله پشتی اماده کردم با پرتقال و لیمو شیرین.

پنج شنبه

 رفتم کلاس و همش کوفتم شد بس که لحظه شماری میکردم برم پیش مریمم.

کلاس ریاضی مهندسی شده برزخ.

خلاصه تموم شد و دویدم .تا رسیدم ایستگاه مریمم هم اومد.

رفتیم تو پارک نهار..مثل همیشه...

عسلم برام سوپ آورده بود که داد خودم.

نهار هم جوجه آورده بود که من خیلی دوس دارم.

برای این که من زیاد بخورم کم خورد. منو نیگا میکنه.

من فدای اون مهربونیات بشم.

خلاصه زورش کردم و با هم خودیم.چقده مزه میده.

با قاشق ماست میریخت تو قاشقم بخورم.

خدا نکنه همسری من سما بخوره.

با کلی عشقولیدن نهار خودیم و البته با گربه ها و کلاغ هامون.

بعدم کنار هم نشستیم و کلی حرف زدیم.سرمو میذاشتم روی شونه ی مریمم و ...

دستم رو دور گلم حلقه میزدم و ...

برام پرتقال پوست کند خودیم منم لیمو براش بریدم خودیم.

دست میکرد تو موهام و نوازشم میکردو ...

کلی برای آینده نقشه کشیدیم که کی بیام و چی و چی...

""محمد نوشته بود خو بیخیال درس برو خواستگاری  ""میدونید ما اگه میخواستیم

همون   3  4 سال پیش که خانواده ها متوجه شدن میتونستیم پاتو یه کفش کنیم

 و مثل بعضی ها با کلی فشار حرفمونو به کرسی برسونیم.اما عاقبت چی میشد

مثل همون عده آخر جدایی بود و ...

سعی کردیم با غصه و جدایی ها کنار بیایم و آروم آروم سقف خونمون رو تموم کنیم تا

بریم زیرش.خدا رو شکر با هم و با عشق به هم کم کم پله ها رو طی کردیم و کمی

مونده تا پایان .مریمم از پایان درسش گفت و آزمون کانون وکلا و پایان درس من.

از ارشد خوندن گفتیم و حساب کتاب کردیم کلی.

اگه خدا بخواد 2 سال دیگه کم کم باید دیگه با حاج خانومم برم اینور اونور.

توکل به خدا .

تمام تلاشمون رو میکنیم تا تو یه شرایط مناسب و منطقی شروع کنیم.

بعدم رفتیم نماز خوندیم و من اصرار کردم باید برات مانتو بخرم مریمم نمیذاره.

خیلی به فکر منه.بمیرم که اینقده ماهی مریمم.همش به فکرمه.فدای تو بشم.

میگه پول نگه دار برات لپ تاپ بخریم.

خلاصه راضی نشد بریم فاطمی اونورا.

منم زوری بردمش هفت تیر.همه مغازه ها رو گشتیم نخرید.میگه این گرون اون گرونه...

من عصبانی شدم و گفتم فکر کردی. رفتیم ولیعصر.خلاصه خریدیم...

وای از اون مدلی که همیشه دوست داشتم بپوشه.

قربونت بشم میپوشی میشی فرشته...

خیلی مهربونی میمم...

خیلی خستش کردم.ببخشید لجبازی کدم آخه میخواستم برات چیزی بخرم.

من خیلی بدم .

*****

میگم مریمم تو خیلی اقتصادی فکر میکنی.ماچ

مثلا بعدا بچه مونو میبری خرید .

میگه مامان مامان مامان من از اینا میخوام.یهو

جوووووووووف یه چشمه بچه شد بادمجون...

بعد باز میگه مامان من از اینا میخوام  

 بوووووووووووووف دماغ بچمون شد کوفته....

ناناز بشی عسلم .

من مثل خانوما میمونم هرچی میبینم میخوام بخرم مریم برعکس...

هرکی با ما بیاد خرید میمیره از خنده.

من هی وایمیسم بخریم میمم هی دستمو میکشه نه محمد نمیخواد نه نه نه ....

حتی خودنی هم نمیذاره بخورم آخه ...                               

خیلی نوشتم ببخشید.

 

****

میگم مریمی دو تا انتخاب داری:

١   عروسی نگیریم و جاش یه سفر خوب بریم مثلا فرانسه    انگلیس ایتالیا

٢  عروسی بگیریم و ماه عسل بریم قرچک ورامینلبخند

میگه همون دومی

حتما دوس داره منو تو لباس دامادی ببینه دیگه""فداش بشم خودشو تو لباس عروس""

******

کمی هم باز دل تنگ بودم و خوب ننوشتم.

 

 *********

نمیدانم چه حسی است که در کنار تو آرامش را لمس میکنم....

نمیدانم چرا فقط با توست که به شماره نفس میکشم...

یقین دارم که تو دلیل بودنم و امید زندگانیم هستی...

 ***************

 

فدای تو   عاشق تو   محمد تو

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()



Design By : Pichak