انتظاری عاشقانه ، وصالی جاودانه

... عاشقانه های دو معشوق

هوالمحبوب

سلام گل مریمم

پنجاهمین ماهگرد عشقمون رو تبریک میگم ...

واقعا نوشتن این پست خیلی برام سخته...

نمیدونم براتون پیش اومده یه کاری رو میخواین انجام بدین

 و اما در آخرین لحظه کاملا تغییر میکنه.

میدونم نتونستم فکرم رو درست بیان کنم.

برای ماهگردمون تو ذهنم فکرایی کرده بودم تا بنویسم 

اما چند تا موضوع کلی دگرگونم کرد و

 فکر نکنم پست خوبی از آب در بیاد.

اول آشنایی اخبرمون با بابا لنگ داز و خاله ریزه عزیز 

 که واقعا خاطرات 4 سال پیشمون زنده شد .

و دوم هم که  به خاطر اون مشکل مجبور شدی

نامه ها و دفتر خاطراتت رو بدی آقا جونت نگه داره.

منم که فضول همین الان خوندن دفتر خاطراتت تموم شد

البته اواخرش.

اواخرش میشد زمان آشنایی ما.

بیانی که از من تو خاطراتت داشتی  خیلی برام جالب بود.

البته بعضی جاها گنگ مثل زمان مکالمه با من

 که نمی دونم چه جوری بوده ؟؟؟

میمی تو کی می خوای دست از این دل ما برداری

 چرا این قدر دلبری میکنی.

همش برای تو مهربونم ...

خدا چرا اینقدر منو دوست داره....

خدایا شکرت....

************

بذار سعی کنم عادی بنویسم چون هر لحظه ممکنه خوابم ببره.

مریمم دیشب سوار اتوبوش شد بیاد تهران.

حالا خوبه دیگه بار اول نیستا و 1 سال میشه کنار همیم

 اما خب شب از ذوقم خوابم نبرد.

اصلا نمیتونستم تو خونه بمونم.

دیگه ساعت 3:45 بود از خونه زدم بیرون ،

حساب کنید اون ساعت شب ، تازه عید مبعث و تعطیلی.

داشتم از انتظار دیونه میشدم.

ماشین یکی بود برای آزادی اونم که مسافر نداشت.

خلاصه ساعت 4:45 رسیدم مترو فکر میکردم 5:30 باز میکنن

 که نگهبان گفت 6 خلاصه تا 6 منتظر موندم تا خودم ایستگاه صادقیه

 رو باز کردم.تو هم که مثل من نتونسته بودی بخوابی.

بالاخره خودمو رسوندم ترمینال جنوب و ...

بعد از یک ماه دوباره روح تو بدنم دمیده شد.

البته طبق معمول باز اول دعوا شد سر کیف تو که من بگیرم تو نمیدی.

مریم بد اصلا حساب نمیبره از من.

خب منم غیرت دارم تو اونو بگیری من هیچی .

خلاصه آخر سر این کش مکش کیف و وسایل تو فکر کنم جای کیف قاب بگیرنم.

بقیه شو تعریف نمیکنم که خیلی طولانی و ...

اومدی تو آغوشم و آروم شدم .

ببخشید که هدیه ماهگردمون فقط یه بوسه بود.

ناهارم که  خیلی باکلاس بود اما واقعا فضای جالبی حکمفرما.

یک عدد کنسرو ماهی تن

یک لیوان دوغ

دو عدد لیمو ترش

یک بطری آب یخ

5 عدد نان که فروشنده گفت مال دبروزه

یک عدد قاشق

خیلی مزه داد مخصوصا لقمه درست کردن برای هم.

آخرم که اومدی بغلم و سرتو گذاشتی رو سینم و گفتی صدای قلبتو می شنوم.

منم حسودیم شد.خب تو قدت کوتاه تره و ...

البته منم همیشه موهاتو بوس میکنم که تو نمیتونی.حسودیت بشه.

چقدر سخته نوشتن از خاطرات زیبا حتی اگه همش چند ساعت گذشته باشه.

بالاخره لنزتم گذاشتی که چشات واقعا خیلی ناز شد.

لذت بردی با این که کنارت نبودم اما با سلیقه من خریدی چقدر خوشگل شد.

مریمم خیلی خیلی خیلی خوش گذشت....

****************

اول جواب  لیلی خانوم خواهر بزرگترمون:

ما به هم محرمیم اما واسه ازدواج و ...

طبق شرط بابا باید درس و خدمت سربازی معین بشه

و کار نیز هم که  البته با توانایی های فنی که تو رشتم دارم

مدرکم رو که بگیرم از لحاظ کار مشکلی ندارم.

خب خدمت سربازی واقعا به صورت معجزه وار معاف شدم.

مونده دانشگاه که تا مهندس بشم خدا به داد همه برسه.

چون رشته من برقه می خوام پایه صنعت برق کشور قوی بشه دارم

 هر واحد رو چند بار میخونم.البته این ترم گل کاشتما اون مال قدیم بود.

به قول خودم مهندس ردی هستم فعلا .

البته  با مامان مریم هم رابطه خوبی دارم

(مثل علی دائی و فردوسی پور) شوخی میکنم .

 مریم هم  رابطش بد نیست.

والا بابای ما چیزایی رو که به خانوم گفته به ماای....

  دخترم نور چشمم و ...

شاید چون دختر نداره؟؟؟؟

امیدوارم مشکل شما هم حل بشه.

از صمیم قلب براتون دعا میکنم

****************

اینم برا خاله ریزه و بابا لنگ دراز گل.

من و مریمم هم مثل شما با هم آشنا شدیم.

همه چیز رو سپردیم به خدا و خودش درست کرد.

می دونید برنامه ریزی کرده بودیم

 برای این که کی اون انتظاری عاشقانه که اسم وبلاگه تموم بشه.

1048 روز بود که تصمیم گرفتیم و هر روز شمردیم.

3 سال شد تا همدیگه رو دیدیم.

واقعا هر روز می شمردیم و به هم امید می دادیم .

خیلی سخت بود.

اینقدر ماجرا داشتیم.

همش تقصیر پرشین بلاگه که باعث پاک شدن آرشیو وبلاگمون شد.

اگه دوست داشتین بگین براتون مفصل تر تعریف کنم.

فقط  یادتون باشه عشق و عاشقی با گذشت زمان ....

همیشه سختیه که آدم رو محکم میکنه و قدردان نعمت.

ببخشید که مجبورم یکم دلتون رو آب کنم و حسودی براتون به بار بیارم.

نمیدونم با چه لفظی بیان کنم

اون حسی رو که وقتی تو چشمهای معشوقتون  نگاه میکنید.

من همین یکی رو حاضرم با تمام زندگی معامله کنم.

امیدوارم مشکلات شما هم حل بشه.

خدایا کمکشون کن....

******************

مریمم دوستت دارم.

 

 

 فدای تو     عاشق تو    محمد تو

/////////////////////////////////////////////////

/////////////////////////////////////////////

//////////////////////////////////////

////////////////////////////////

//////////////////////////

سلام

الان که مینویسم واقعا ناراحتم.

دیشب متن بالا رو تو ورد تایپ کردم تا بعد ارسال کنم به پرشین بلاگ.

متن رو که نوشتم بابا اینا اومدن خونه رفتم سلام علیک که نمیدونم چی شد

رو کاناپه دونفره دراز کشیدم و به خواب ...

موندم با این هیکلم چطور روی اون کاناپه تازه جلوی تلوزیون

تو خونه پر سر و صدای ما خوابم برد.

با صدای مامان از خواب که پریدم یهو

 ساعتو دیدم 12 کمی گذشته بود.مثل دیوونه ها دویدم طرف کامپیوتر و ...

اما کار از کار گذشته بود و شده بود 30 تیر

همون پستی که الان هست...

خلاصه امروز خیلی پکر بودم.

آخه تو این 35 ماهی که تو این وبلاگ مینویسم

 هرگز نشده بود که تو روز ماهگردمون ننویسم.

یاد زمان هایی می افتم که با هر مشکلی نوشتم.

با موبایل تو سفر تو فوت عزیزانم و ...

دلم خیلی شکست

بیشتر از خودم

آخه الان 2 ماهه برای امتحانام خوب نمیخوابم روزی 2- 3 ساعت ..

اما همش بهونه است مقصرم.

....

/////////////////////////////////////

جاش از امروز میگم.

صبح بابا بیدارم کرد گفت پاشو با هم بریم.

من زنگ زدم مریم گفت 10 صادقیه میام.

رفته خونه دختر عموش.

بابا منو برد همون حوالی و مریم اومد و با هم رفتیم دکتر نخعی.

خلاصه کمی خندیدیم.

نشستم میگم سلام دکتر . میگه سلام خواهرم!!!

خلاصه رفتیم دارو هامونو گرفتیم و کلی پول بی زبون ...

بعدم با میم رفتیم نهار

درسته ساعت 2:30 شده بود اما بردمش یه جای باکلاس

  و جای دیروز چلو مرغ خوردیم.

کلاسشون البته بخوره تو سرشون.

آب که می خواست بده حتما آب معدنی میداد .

 برای همش 300 تومن چه کارا که نمیکنن.

معمولا تو منو جدا آب معدنی رو میذازن اما ندیده بودم

آب به کسی ندن تا اونو حتما بخره !

جالب بود تو ایران هر جا از هر کس آب از طلب کنی سیرابت میکنه.

یه جاهایی آدم واقعا تعجب میکنه!!

بعدم که رفتیم پایتخت دنبال لپ تاب برای مریم

 که مدل انتخاب کردیم تا بعدا که رفت خونه بخره.

خلاصه خیلی خیلی خوش گذشت.

دیروز رفته کفش خریده بهش کوچوک بود پاشو اذیت میکرد .

فداش شم خیلی زجر کشید.

آخرم تو مترو کفششو در آورده پای برهنه.

فکر کنم نانازم پاشو یادش رفته بود ببره .

من قربونت برم مریمم.

 

 

 

 فدای تو       عاشق تو    محمد تو

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/۳٠ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()



Design By : Pichak