انتظاری عاشقانه ، وصالی جاودانه

... عاشقانه های دو معشوق

امشب خیلی حالم بده...

محمد از ساعت 9 شب خوابید.هیچکس نیست باش حرف بزنم.درد دلمو بهش بگم.

بغضمو سرش خالی کنم.هیچکس نیست نوازشم کنه.بهم محبت کنه...

نازمو بکشه...نازم پیشش خریدار داشته باشه...

هیچکس نیست سر رو شونه ش بذارم و زار زار گریه کنم...هیچکس نیست

دستامو ببوسه.هیچکس نیست صورتمو با دستای مردونه ش نوازش کنه.

هیچکس نیست موهامو ناز کنه.هیچکس نیست سرشو بذاره رو پام تا نوازشش

بکنم و دستامو بکنم لای موهای نازش...هیچکس نیست غذا بذارم دهنش...

هیچکس نیست که محکم بغلش کنم...اونقد فشارم بده تا احساس امنیت کنم...

هیچکس نیست براش لوس بشم...هیچکس نیست برام لوس بشه...

محمد دلم تورو میخواد...نوازش هاتو...محبت هاتو...اینکه دستمو ببوسی،اینکه

بغلم کنی...بغض کرد.چشمام پر اشکه و لبام میلرزه.انگار یه چیزی تو گلوم گیر کرده

و میخواد خفه م کنه...محمدم اگه بدم منو ببخش.

دیشب یه چیزی پیش اومد که من یکم از همسرس دلگیر شدم.یکم برام سخت بود...

نمیتونستم هضمش کنم...با مملی قهر کردم...البته همون دیشب اشتی کردیم

نماز صبح هم بیدارش کردم اما بعد نماز باز فکرهام اومد سراغم...

محمدم امروز صبح رفت برام یه کلاسور خوشگل خرید.

ولی من حالم بد بود.به خدا حالم بد بود.شروع کردم به قهر و دعوا و مقایسه کردن

خودم با مادرش...داشتم میمردم.به خدا داشتم دیوونه میشدم.محمدم خیلی تحمل کرد اما

خب بعدش اونم با من قهری شد..

سرم داشت میترکید.فقط اشک میریختم.نمیدونم ولی محمدم میگه یه موضوع

خیلی بیخود بود.شایدم راست میگه.میترسم اگه باز این حرفو بزنم محمد بگه

بس کن دیگه ولی میگم.به خئا قسم از وقتی همسری رو ندیدم اعصابم خورده.بدحالم.حساسم.

زود بهم برمیخوره.یه جورایی نازک نارنجی شدم.

بعدش هم هی با هم حرف زدیم...تا اینکه من شب رفتم جایی.محمد ساعت

9 خوابید.دلم داشت میترکید.میخواستم امشب باهاش حرف بزنم درد و دل کنم

خالی بشم،نازش کنم،نازم کنه...

الانم دارم میمیرم.این بغض لعنتی داره خفه م میکنه.محمدجونم تو راست

میگی.من اشتباه کردم.تو منو ببخش.ولی به خدا من خودخواه و خود بزرگ بین

و مغرور و حسود و بد نیستم...به خدا ته دلم هیچی نیت.به خدا دلم فقط تو رو میخواد.

من اشتباه کردم.باشه.حالا هم به پات میافتم و کف پاتو میبوسم میگم معذرت

میخوام.من حقیرم.تو به بزرگواری خودت ببخش.محمد اگه یه چیزایی بهت گفتم

به جان عزیزم که خودتی هیچوقت سرکوفت نبوده.خدا منو بکشه اگه بخوام

سرکوفت بزنم.

مگه آدم به عشقش،به همسرش به شریک زندگیش سرکوفت هم میزنه؟

من فقط دلم گرفته بود.اینا رو گفتم تا نازم کنی.باهام مهربونی کنی...

محمد همینجا در حضور خدا و دوستامون قسم

میخورم که دیگه هیچوقت حرف گذشته ها رو نزنم تا اسمشو بذارس سرکوفت.

فقط بدون اگه چیزی گفتم واسه این بوده که حس کردم میتونم باهات درددل

کنم.محمرمم هستی.

یه سینه ی باز داری واسه غم های من.

همینجا به همه بگم:محمد من نظیر نداره.منم خیلی تحمل میکنه.

خیلی صبور و بامحبت و عاشقه.امروز هم اگه چیزی گفت دیگه واقعا حتما صبرش

لبریز شده.

محمد جان من تا صبخ نمیخابم.فقط اشک میریزم...منتظر میمونم تا بیدار شی..

میخوام تا صبح حسابی گریه کنم...

محمدجونم غیرت مساوی بداخلاقی نیست.مساوی کتک زدن نیست.مساوی

حرف بلند زدن نیست.

غیرت به جا خیلی قشنگه.خودت میدونی چهقدر غیرت رو دوست دارم.

غیرت یعنی محبت همراه مواظب زنت بودن.غیرت یعنی...

اینا رو میگم فک نکنین که یعنی محمدم غیرتش با بداخلاقیه ها.

نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

اینا رو واسه یه چی دیگه گفتم که محمدم خودش میدونه.

خدا حفظ کنه محمدمو.مطمینم همه دخترا آرزوشونه همسری به با محبتی محمد

داشته باشن..

میرم واسه شب زنده داری و گریه...

 

بعدا نوشت محمدت:

عزیز دلم من که قهر نکردم .چی کنم تو حالت خوب بشه.به خدا این حال بد تو عزم منو راسخ کرد که بگم میام امسال میام .

همسری نمیدونی چقدر حساس شدی و همش حالت بده.من نمیدونم چی کنم دیروز باهات دعوا کردم یکم به خودت بیای حالت بهتر بشه.تو که خودت میدونی من صدام از یه ذره روی تو بالا تر نمیره چه برسه به دعوا...

عسلم در مورد غیرت هم به خدا تو اشتباه میکردی تو رنجیده بودی ازم اونجور فکر کردی.

مریم فکر میکرد من بهش غیرت و تعصب ندارم...

همسری بهت گفتم بذار بیای تهران تا باهات حرف بزنم ...

عزیزم الانم که خودم از خواب بیدارت کردم و همه چیز مثل همیشه خوبه و فقط این انتظار ...

خسته شدم به خدا...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٢ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط مریم و محمد نظرات()



Design By : Pichak