انتظاری عاشقانه ، وصالی جاودانه

... عاشقانه های دو معشوق

محمدم همراه خانواده امروز رفتن سمت همدان.عروسی پسر دایی مامانشه فکر کنم.

وبازم برای من فقط بغض و دل تنگی به جا گذاشت.محمد میدونی وقتایی که میری سفر

دیوونه میشم.الان بغضض داره گلومو خفه میکنه.امشب عروسی دارین محمدم.

خوش به حالت.یه عالمه خوش میگذره بهت.قاسم و سجاد و اینا هم که هستن.

محمد دیگه دارم خفه میشم.چرا همش باید سهمم بغض باشه؟

کاش مریض شم از این بغض و دوری...دیگه حسابی داغون و خسته م.دیگه کم اوردم.

تا شنبه اونجا هستین عزیزم و تا شنبه من میمیرم...

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٤ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط مریم و محمد نظرات()



Design By : Pichak