انتظاری عاشقانه ، وصالی جاودانه

... عاشقانه های دو معشوق

هوالمحبوب

سلام

29 تیر ماه هم رسید...

خدا رو شکر...

1 ماه از تابستون فصل دوری تموم شد و

مریم و محمد 62 ماهگرد عشقشون رو جشن گرفتن...


 

امسال تابستون چقدر سخت داره می گذره.

همسری کم طاقت شده و کارش شده همش اشک و ...

از 4 شنبه که امتحانمو دادم هر روز یه مشکلی بود و نتونستم آپ کنم.

پریروزم برادرم بیمارستان بستری شد و یه عمل داشت دیگه هیچی کلا درگیر بودم.

الهی بمیرم گل مریمم هم که دور از من حالش خوب نیست.

دیروز از صبح بیمارستان بودم.تا شب خسته شدم.مریمی هم باز دل تنگ و ...

حالش خوب نبود.خودشو اذیت میکنه هی میگم گلم صبر کن تموم میشه اینقدر

بهش فکر نکن و خیلی چیزای دیگه اما خیلی خودشو اذیت میکنه.

مریمی میگفت بهم کم توجهی میکنی و برای اینه اما به خدا من نمیدونم چرا این

فکرا رو میکرد.البته جفتمون میدونیم از دل تنگی و دوری هست.

خلاصه این چند روز همش ناراحته و ....

از روزی که امتحانام تموم شد بد حالی گلم شروع شد.

اون پست ها رو هم از همین ناراحتی نوشت.

دیروز بعد از ظهر باز شروع کرد.وقتی هم بد حال میشه کلی به من گیر میده.

یه حرفایی میزنه من نمیدونم چی بگم.فداش شم الهی.

خلاصه منم طاقتم تموم شد برای اولین بار کمی صدام رو روی میمم بردم بالا

داد نزدم اما با صدای بلند گفتم بس کنه و ...

میخواستم یه تلنگری بخوره بهش.

اونم اومد و تو وبلاگ پست قبل رو نوشت.

قصدم ناراحت کردن گلم نبود.

خب هر کی جای من بود از ناراحتی عزیزش دلخور میشد.

بعد راه افتادم سمت خونه تو ماشین بودم که زنگ زد حالم بده میرم بیمارستان.

بس که غصه میخوره و به خودش فشار میاره...

رسیدم خونه زنگ زدم گفت سرم زدن بهم و حالم بده....

عسلم نصفه کاره سرم رو باز کرد برگشت خونه...

هی میگم آخه فرشته چرا خودتو اذیت میکنی...

میگه من دیگه طاقت ندارم ازت دور باشم...

قول دادم تابستون دیگه برم دنبالش.کلی با هم حف زدیم و خدا رو شکر همسری

حالش بهتر شد.

امیدوارم این تابستون زودتر تموم بشه....کابوس بدی شده ...

گلم همش کارش شده اشک...

به خدا من تا جایی که میتونستم صبر کردم و سعی کردم دلداری بدم میمم رو اما

واقعا کم آوردم و نمیدونم چی کنم که آروم بشه.میدونم راهش چیه خب نمیتونم...

خدایا کمکمون کن...

امتحانام هم بد نبود.نمرات بالا نگرفتم اما تاحالا همه رو قبول شدم و فقط ریاضی

مونده جوابش بیاد.خدا کنه قبل شم همسری خوشحال بشه.

امتحانام رو با کلی استرس دادم.خدا خودش کمک کرد.

عزیز دلم هم کلی پشتیبانی داد به من.

 

 

مدت زیادی پیش دوستان نرفتم و نمیدونم چه خبرا هست.

ان شاالله این هفته جبران میکنم.

ببخشید اگه نگرانتون کردیم.

 

 

 

بهونه نوشتن امشبم عشقم ، مریمم بود.

همون کسی که آرامش رو تو زندگی برای من معنی کرد و لذت زیستن رو بهم آموخت.

62ماه شد که در کنارش لحظه لحظه طعم شیرین عشق رو چشیدم.

میدونم که همراه خوبی براش نبودم و نتونستم لایق محبت هاش باشم.

مخصوصا  تو این چند روزاخیر که نتونستم مایه آرامشش باشم.

زندگی ما هم مثل همه زندگی ها بالا و پایین داشته.

قهر داشته و آشتی ، خنده داشته و گریه ، تنهایی داشته و همراهی ...

همیشه سعی کردم شیرینی ها رو بنویسم و اونا رو ثبت کنم تا اون لحظات

تلخی هیچ وقت به یادمون نمونه و همیشه به یاد داشته باشیم چقدر همدیگه

رو دوست داریم و قدر عشقمون رو بدونیم.

 

 

الانم باهم چت کردیم و وب داد فداش شم حالش خوب بود.عسل آقاشه دختر..

آقا فدات بشه میم.

 

امیدوارم روزهای دوری زودتر تموم بشه.

دعا کنید که ترم آینه به امید خدا درسم تموم بشه و یه کار مناسب پیدا کنم و

برم دست میمم رو بگیرم و ....

 

راستی ما دعوا نکردیماا...

غلط بکنم همسری رو دعوا بکنم من.

 

دوستت دارم مریمم



فدای تو    عاشق تو      محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٩ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط مریم و محمد نظرات()



Design By : Pichak