انتظاری عاشقانه ، وصالی جاودانه

... عاشقانه های دو معشوق

هوالمحبوب

سلام

امشب ، شب جمعه اول ماه رجب و شب آرزوهاست...

وقتی خورشید غروب کرد خیلی ها دست به دعا برداشتن و حاجاتشون رو طلب کردن.

خیلی ها روزه بودن و افطارشون با غروب امروز همراه بود و خیلی ها نماز امشب

 رو خوندن...

امیدوارم همه حاجت مندان به آرزوهای خودشون برسن....

ظهور منجی عالم بشریت آقا امام زمان(ع)

شفای همه بیماران

سلامتی همه عزیزان

حل گره ها و مشکلات همه

وصال عاشقان و منتظران

...

شنبه بعداز ظهری بود که رفتم برادرم رو برسنم ایستگاه راه آهن که یهو دلم پر زد

برای میمی.زنگ زدم بهش و رفتم پیشش.

با سر وضع شلخته...

نمیخواستم که برم و به نیت دیدن مریم از خونه نزدم بیرون.

پیش خودم گفتم خوب شد صندل نپوشیدم و همین کفش بدون جوراب رو پوشیدم...

نزدیک یه ساعت کنار هم بودیم.

الهی فدات بشم.دیدم چقدر به فکرمی مریمم.تو ماه منی.

اون شبم دلم گرفته بود.

تقصیر مرمری هست.خیلی ماه هستش و واقعا جلوش کم میارم.

لحظات زیبایی با هم داشتیم.منم خونه نگفته بودم که میرم تهران زود برگشتم.

دوشنبه رفتم کلاس و برگشتنی رفتم برای کیف موبایل میمی یه قاب خریدم.

قابش شکسته بود.

همه این روز ها رو هیچی نفهمیدم چون منتظر بودم زودتر چهارشنبه برسه و بتونم

 گل مریمم رو ببینم.

چهارشنبه رسید.

از وقتی بیدار شدم کلی ذوق داشتم.باورتون نمیشه...

خیلی دلم تنگ شده بود آخه.

فدای مریمم بشم از امتحان که برگشت خوابش برده بود و نرسیده بود بره غذا از

سلف بگیره و وقتی بیدا شد ساعت 4 بود کلی گرسنه بود و هیچی هم نداشتن

برای خوردن.

من همون حدودا راه افتادم و اول رفتم مقداری میوه خریدم برای گلم.

وای چقدر گرونه میوه.نه که بابا همیشه میخره نمیدونستم .

کلی دلم سوخت برای اونایی که ....

البته فعلا خودمم مثل همونا هستم و سر کار نمیرم دستم تنگه.

اول زرد آلو و موز خریدم و بعدم گفتم کمه بذار گیلاس بگیرم قیمتو دیدم گفتم

 آخه چقدر بخرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیدم انجیر هم داره کمی انجیر گرفتم جوری که با اون مقدار کم گیلاس قیمتش

 رند بشه....

خیلی جلوی مریمی خجالت کشیدم ....

فکر کردم اون پدری رو که وقتی برای خانواده نمیتونه....

چقدر سخت و سنگینه ...

خدایا هیچ مردی رو جلوی خانواده اش شرمنده نکن....

انشالله به زودی میرم سر کار اوضاع درست میشه.

بعدم رفتم پیش دوستم جواد و سوغاتی هاش و یه جزوه دادم بهش و پیش به

سوی دیار یار...

رسیدم مریمم با همون لبخند همیشگی اومد.

رفتیم کمی پایین و کیف موبایل رو گرفتم و قاب قبلی رو کندم و گفتم بعد جدید رو

 می چسبونم.مریم رو بردم جلو درب اون یکی خوابگاه و چادر نمازی رو که براش

سوغات آورده بودم برد داد که بدوزن و منم تو اون مدت کیف موبایل رو چسبوندم.

خیلی قشنگ و ابتکاری شد.

بعدم رفتیم کنار پارک لاله و از تنبلی پیاده نشدیم و تو ماشین حرف زدیم.

مریم اون اول که سوار شد من یه حرفی زدم که ناراحت شد و رسیدیم پارک لاله

یهو گرفته شد.

دیدم ناراحت شده و پرسیدم که گفت.خیلی معذرت خواستم و گفتم ببخشید و کمی

در موردش توضیح دادم که فداش بشم بخشید.

اما بعد خودم خیلی خجالت کشیدم و فهمیدم رفتارم مناسب نبوده و اون جمله رو

نباید همون اول که مریمی اومد میگفتم.

بعدم در مورد یه عکس العمل من گفت که وقتی ناراحت میشی این جور میکنی.

حقیقتا رفتارم رو در نگاه مریم شنیدم تعجب کردم و به خودم خندیدم.

آدم گاهی کاری میکنه و دید خودش به اون رفتار با دید دیگران فرق داره.

توضیح دادم به مریمی.کمی هم شرمنده شدم.الان یادم می افته بازخندم میگیره.

زندگی مشترک چه نکته ها و حواشی ظریفی داره...

بوست کنم مریمی که چه قشنگم تقلید کردی رفتارم رو پشت فرمون ....ماچ

دست مریمم رو میگیرم تو دستم و با اون انگشتای نازش کلی بازی میکنم و

نوازششون میکنم.خیلی آرامش پیدا میکنم وقتی دستت رو میگیرم و انگشتای

مهربونت رو نوازش میکنم...

بعد مرمری گفت گرسنه ام.

رفتیم همون جایی که همیشه جیگر میخوریم.اول خیابون ادوارد براون.

به توصیه دوست خوبمون   "خورشید جاودان"   جیگر نخوردیم و دو سیخ کوبیده

گرفتیم.همش من لقمه کردم و دادم به میمی خود.

بازم یکی من یکی تو....

بعدم رفتیم برای همسری شونه سر و کش مو خریدیم.

دیگه کم کم هوا تاریک شد و رفتیم بالا.تا نه و نیم با هم بودیم.

خیلی خوش گذشت.

وقتی مریمی تو ماشین دستشو میذاره پشت سر من و نوازشم میکنه.

کاش حین رانندگی نبود.

واقعا با چند تا نوازش کوچولو چشمهام خمار میشه و ...

فدای اون دستهای مهربونت بشم.

جلو در خوابگاه گلم پیاده شد . میوه ها رو دادم بهش برد.ببخشید مریمی.

بعدم زودی برگشتم خونه.لاستیک ماشین وضعش خرابه و بابا هم چون کم سوارش

 میشه عوض نکرده.خسیس شده.خلاصه میمی کلی قسم داده تند نرم که یهو...

این بار دیگه بنزین هم نزدم و همون جور گذاشتم خونه.

پولش زیاد میشه خو.بعد بابا میگه...

میگه میخوام بفروشمش نیاز نداریم...

ناجوانمردانه بید...

مدت زیادی بود میگم پول دانشگاه بده میگه خودت بده...

حالا امرزو رضایت داد.اذیت میکنه.میگم مگه من منبع در آمد دارم آخه؟

از وقتی نمیرم پیشش سر کار شاکی ازم.

گاهی نقشه هاشو میاره میده خونه میکشم اما خلاصه ...

اون روز میگه محمد تو کیلومتر ماشین رو ترکوندی بس میبریش اینور انور...مژه

تازه بنده خدا خبر نداره من کجاها با ماشین که نرفتم...خجالت

کلی جا رفتیم با میمی که اونا تا به حال نرفتن...

پارسال بود که روز بعد انتخابات مریمی اومد و منم رفتم دنبالش 10  11 بود

خوابگاه بودیم و همین جور یهویی زد به سرم و حدود 1 اینا بود

 که دست تو دست هم رفتیم تو شن های ساحل و

برای اولین بار مریمم دریا رو از نزدیک دید...

چقدر آب بازی کردیم و عکس گرفتیم...

مریم تمام لباس منو خیس کرد....

مجبور شدم پیرهنمو بشورم و با کلی روزنامه نشستم تو ماشین...

چالوس براش کلاه حصیری خریدم و ...

کندوان با هم آش رشته خودیم...

خدایا...

مریمم ممنونم ازت که شیرین ترین خاطرات و روزهامو با تو داشتم مهربونم...

 

امشب نماز شب آرزو ها رو خوندم.چقدر طولانی بود.

البته مثل نماز های مسجد کوفه بود و من عادت کرده بودم.

آخر نمازو مناجاتاش حاجت هامو خواستم.

برای همه دوستان و خودمون دعا کردم و آرزوی حل مشکلات انشاالله که قبول بشه...

 

برای همه دوستان گلمون که مثل ما تو دوران امتحانات هستن آرزوی موفقیت میکنیم

و امیدواریم نتیجه ی خوبی بگیرن.

من که خیلی استرسی هستم و دوران امتحانات میشه روزهای عذابم.

انگار جهنم میشه روزهام.مریمی امشب میگفت بریم دکتر قرص بده برای

استرست.نمیدونم دست خودم نیست.الان که دارم در موردش میگم عرق میکنم

 و ضربان قلبم میره بالا....

این جور نبودم همین جور که فشار روم زیاد میشه اینجور میشم.

درسهای تحلیلی و ریاضیات این طور میشم و واقعا حتی سوال رو بلدم اما

نمیتونم حل کنم....

توکل به خدا.

الا بذکر الله تطمئن القلوب ...

اینترنتمون هم بالاخره با تلاش برادر کوچکر شد پرسرعت.مصطفی رفت و مودم وایرلس

 هم خرید اما من گفتم شرمنده الان پول ندارم و نمیتونم کمک مالی کنم.

خودت بده.حقوق بگیر دولته.نخبه بید و حقوق میگیره.

خودش همه کارا رو کرد و من از خواب پاشدم دیدم به به عجب سرعتی داشته بید...

 

از حالا شدیدا رفتم تو فکر کار و شغل آینده.واقعا نمیدونم باید چیکار کنم...

هرجا شد دعا کردم خدایا مشکل پیدا نکنم و یه کار مناسب پیدا بکنم.

نمیدونم واقعا این همه وقتم رو گذاشتم و کارهای مختلف رو یاد گرفتم کمکی هست

 و یا اخر همون مدرک به دادمون میرسه...

کارهایی رو که بلدم خیلی مناسب هست و جاهای مختلف نیاز دارن بهشون اما

اکثرا خصوصی هستن و فکر میکنم شرکت دولتی خوب بهتر از خصوصی باشه که

اونا هم بیشتر دنبال معدل و مدرک و این چیزا هستن.

الان برادرم که شرکت دولتی کار میکنه واقعا اوضاع مناسبی داره.

اما خصوصی ها تا قسمتی دنبال برده و استسمار افراد میگردن.

چمیدونم.

توکل به خدا.سپردیم به خودش...

کسی به مهندس برق نیاز نداره؟

......

 

 

خدایا

میشنوی صدای منو

منم بنده ی رو سیاهت

خودت ما رو بهم نشون دادی

یادته اون روزی رو که باهات عهد کردم و خودتم منو رسوندی به مریمم

چقدر روزهای انتظار رو کمکمون کردی

چقدر مشکلاتمون رو برامون حل کردی

باور کن هیچکدوم رو یادم نرفته و همیشه سپاسگذار بودم و هستم

اما

تو خودت میدونی تو دلمون چه خبره

کمی صبر بده

کمکم کن میبینی حالم رو

میدونی مشکلاتم رو

منم میدونم و ایمان دارم که فقط تو باید بخواهی ...

ما نقشه میکشیم و فکر میکنیم ما هستیم که اجرا میکنیم

غافلیم که تا تو نخواهی همون نقشه هم ...

شکر.....

خیلی زیاد شد و نشون از چانه ی گرم من داره....

مریمم دوستت دارم

 

فدای تو   عاشق تو   محمد تو

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٧ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()



Design By : Pichak