... عاشقانه های دو معشوق
هوالمحبوب سلام دیشب فرصتی شد و اومدم اینترنت . بعد مدتها همین طوری رفتم تو قسمت آمار وبلاگ و تعجب کردم . دیدم مثل قبل بازدید کننده داشتیم و دوستان با این که کم پیدا هستیم هنوز به ما لطف دارن. تصمیم گرفتم کمی بیشتر بیام اینجا بنویسم... البته وقت کم دارم و نمیرسم الانم که اومدم از بی خوابی بود . کنار میمی دراز کشیده بودم مثلا بخوابم اما خوابم نبرد و گفتم بیام بنویسم تا شاید چشمام سنگین بشن و ... نمیدونم نوشتن روزانه هامون جذاب هستن و یا بهتره مثل بیشتر دوستانی که به هم رسیدن و نوشته هاشون تغییر مسیر پیدا کرد خوبه... کم کم که کلاسهامون تموم میشه و زمان شروع کار میرسه فکرم آزاد تر شده . البته برم تو شیفت فکر کنم دیگه کاملا میتونم برنامه ریزی کنم برای روزهام . این 5 ماه گویا مغزم کلا تعطیل شده بود . این برزخی که توش گرفتار شدیم گویا داره تموم میشه . این هفته تنبل شده بودم و خیلی خیلی کم تو کارای خونه کمک میمی کردم . میمی هم که فرجه هاش رسیده و همش سرش تو کتاباشه و خیلی خسته میشه . دیگه گفتم آخر هفته کمکی باشم براش . صبح 5 شنبه که میخواستم مثلا برم بانک قسط وام ازدواج بدم که 12 بیدار شدم و افتاد به شنبه . نه هر روز صبح زود میرم تعطیلی باشه دیگه ولو میشم ... ساعت 4 بود رفتم تره بار برای خرید مایحتاج خلاصه گوشت و مرغ خریدم برای یکی دو ماه و اونجا هم چشمم به قارچ افتاد اول کمی خریدم برای مصرف روزانه که هوس ترشی قارچ کردم و 1 کیلو هم برا ترشی گرفتم . دیگه اومدم خونه برای میمی املت درست کردم و این شد شام و بعدم میمی ظرفها رو شست و منم مرغ ها رو پاک کردم و میمی شست و گوشت ها رو هم ردیف کردم و بسته بندی کردم تا گلی اومد و گذاشت تو فریزر . بال مرغها رو هم گذاشتم تو آبلیمو پیاز زعفران و فلفل دلمه ای تا فردا برا نهار کباب کنیم . دیگه قارچ ها رو هم برا ترشی تو سرکه جوشوندم و خلاصه با مخلفات یه ترشی شد . خوبیش اینه رسیدن نداره و میشه فردا خوردش . میمی هم که از ساعت 5 صیح تا 1 شب برنامه داره همش درس می خونه . این ترم درساش سخت و مهم هستن و امیدوارم مثل همیشه موفق باشه . ازیه لحاظ ما کم تفاهم داریم .من همش عادت دارم هرچی میارم ول کنم همون جا و بهم بریزم حالا مریم برعکس .البته فکر کنم من مثل همه مردا هستم دیگه و مریم هم مثل همه خانوما... الان دور و برم رو یه نیگا انداختم . 3 تا کیف مختلف کنار مبل . تلفن رو رد کردم زیر مبل یه سری لباس انداختم روی اون یکی مبل . جزوات و برگه های ماموریت ولو روی زمین ... وای ننویسم بقیه اش رو ... کم کم هم داره زمان تشرف به خانه خدا میرسه ... نمیدونم اصلا لیاقت دارم یا نه .... خدا تو این چند سال واقعا یه سری از حاجت هامو بهم داد که اصلا فکرشو نمیکردم و حالا واقعا شک دارم که بنده ی خوبی بوده باشم و حالا هم که میخوام برم ... امیدوارم بتونم خودمو اصلاح کنم و حداقل یه کم قدر شناس باشم ... الان که پول نداریم یعنی خرج های مهم تر داریم اما با مریم صحبت کردم تا یه اینترنت پر سرعت بگیریم چون خیلی بده این جور انگار از دنیا قطع شدیم . حالا ببینیم چی میشه . یه سر داریم هزار سودا ... پر حرفی نکم دیگه... آرزوی سلامتی میکنیم برای همه دوستان و امیدواریم قصه ی زندگی همتون با مداد های رنگی نوشته شده باشه ... کلامم رو مثل همیشه با ابراز عشق به همسر عزیزم تموم میکنم .... فدای تو همسر عاشق تو محمد تو سلام خوبید؟ ما هم شکر خدا خوبیم. خب همین که کنار هم داریم زیر یه سقف زندگی میکنیم و سلامتیم برامون بهترین چیزه و شکر ... 29 آذر ماه هم اومد و رفت و یه ماهگرد دیگه تو زندگی ما ثبت شد و ... پیر شدیم ... من که هر روز میرم سر کار و عصر بر مب گردم و مریمی هم دانشگاه . نزدیک امتحاناش هم شده و شدید داره درس می خونه و منم که کار خاصی انجام نمی دم و اگه خدا بخواد بعد هی این روز اون روز کردن 1 دوره دیگه از آموزشمون مونده تا تموم بشه و بریم دوران کار آموزی . شکر خدا تا الان خوب کار کردم و امتحانا رو خوب دادم . اگه اول نفر نباشم جز سه نفر اول گروه هستم و تلاش زیادی کردم . شب یلدا رو هم که کنار هم تو خونه ی نقلی خودمون بودیم . بعد از ظهر رفتم خرید و برای خرید هفتگی مون بازار میوه و تره بار دیدم هندوانه هم هست .دیگه یه هندونه خریدم اندازه کپسول های آنتی بیوتیک هست دستم نزدم فقط از رنگ بیرونش گرفتم و بعدم هی خدا خدا کردم قرمز باشه و انار و اینا هم گرفتم و رفتم خونه . شام برای مریمی پیتزا درست کردم کمی خمیر شد اما خوردیم دیگه . بعدم که شب یلدامون رو زدیم و ... هندوانه که شکر خدا قرمز و شیرین بود و انارم برای میمی دون کردم خوردیم و خودمونم برای خودمون فال گرفتیم و کیف کردیم ... اولین یلدا تو زندگی مترک خونه خودمون رو هم طی کردیم . آخر شبم ترشی رو که قبل با میم گرفته بودیم گذاشتم کمی جوش بزنه نرم تر بشه و باز ریختم داخل دبه . امسال با این که دیر شروع کردیم اما بد نبود یه مقداری ترشی لبو درست کردیم و ترشی مخلوط و یه دبه خیلی بزرگ شور . دیگه نمیدونم چی بگم . یه سری خرید برا خونه داریم که الان دست و بالمون خالی بید تا چند وقت دیگه انجام بدیم . برا سال آینده هم باید بیشتر پول جمع کنیم چون باز هم اجاره خونه بالا میره و هم می خوایم پول پیش رو بیشتر کنیم . تو آغاز زمستون آرزوی روزهای گرم دارم برای همه دوستان گلمون ... دلتون همیشه گرم باشه به گرمای عشق و دستانتون گرم به گرمای دستان معشوق ... ... مریمم دوستت دارم اینم فال من تو شب یلدا .... به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم جهان پیر است و بیبنیاد از این فرهادکش فریاد که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی که سلطانی عالم را طفیل عشق میبینم اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز که غوغا میکند در سر خیال خواب دوشینم شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد همانا بیغلط باشد که حافظ داد تلقینم فدای تو همسر عاشق تو محمد تو هوالمحبوب سلام بعد از مدت زیادی اومدم تو خونه ی همیشه گرممون بنویسم . بهونه ی بزرگی برای امروز نوشتن دارم. امروز 10 آذر ماه هست و یک سال گذشت... یک سال پیش این روز مریم و محمد کنار هم نشستن و عاقد صیغه رو خوند .... مریم بله رو گفت و فصل جدید زندگیشون آغاز شد .... شیرین ترین روز زندگی مریم و محمد رقم خورد و برای همیشه دو یار به هم پیوستند ... روزهای سیرینی رو تو خونه مون داریم سپری می کنیم و چشم حسود بترکه ، گوش شیطون کر همه لحظه لحظه ی زندگیمون عشق و لبخند در کنار هم هست .... صبح که از هم جدا میشیم تا بعد از ظهر خیلی بیشتر از اون زمانی که دور از هم بودیم دل تنگ میشیم اما فرقش اینه که غروب فصل وصال جدید ماست انگار از اول شروع کردیم ... پنج شنبه ها سر کار نمیرم این هفته برای یه بازدید باید میرفتم و حدود 3 بود برگشتم . تو راه کیک خریدم و شمع و یه شاخه گل رز . قرار بود برای هم چیزی هدیه نخریم. دلیلش رو تو ادامه میگم . دیگه اومدم خونه و همون ساعتی که میمم بله رو گفت جشن کوچیک خودمون رو گرفتیم . خونه رو تزئین کردم و کلی هم فیلم و عکس گرفتیم . و ... وارد سال دوم زندگی مون شدیم ... این سری 29 آبان ماه ننوشتم .بروجن بودیم و وقتی برگشتیم نشد که بنویسیم ... بزار بگم چرا کادو نگرفتیم . امسال برای حج دانشجویی اسم نوشتم به امید این که خدا بخواد و بشه بریم حج... اسممون در نیومد و خیلی خیلی دلم گرفت . بعد گفتن بنیاد نخبگان هم داره اسم می نویسه و اونجا ثبت نام کردیم . خدا رو شکر اسممون تو نفرات بنیاد اومد و قسمت شد اگه عمری باشه ما هم حاجی بشیم . اینجا هزینه ی سفر مریمی رو میدن و فقط یه هزینه باید بدیم . این شد قسمت ما تا تو نفرات دانشجویی که باید دو تا هزینه بدیم در نیاد و اینجا بشه ... خب خیلی غیر منتظره و بدون آمادگی بود و مهلت هم کم دیگه هرچی پول داشتیم دادیم و کمی دستمون خالی شد . البته شکر خدا تا باشه این جور هزینه ها ... همه مدارک و پولها رو دادیم و فقط منتظر هستیم تا گذرنامه میمی هم برسه و اونم تحویل بدیم تا ببینیم تاریخ اعزاممون کی میشه ... توکل به خدا .... از روزهای زندگیمون بگم که همه چیز شکر خدا خوبه . با هم کارای خونه رو انجام میدم و لبته من کارم همش بهم ریختن هست و مریم مرتب کردن . شبها که میام خونه بیشتر کنار هم هستیم و وقت آزاد نداریم . نت هم گاهی اوقات فقط کار خاصی باشه میایم . اون هفته کلی شور و ترشی درست کردیم گذاشتیم تا برسه . دیگه برا میمم تا به حال کلی کیک درست کردم و امروزم بادمجان گرفتم آماده کردم و سرخ کردم بزاریم فریزر . نمیدونم دیگه چی بگم و از کجا بگم . فقط آرزو میکنم همه عاشقای منتظر زودتر با هم برن زیر یه سقف و زندگی کنار هم رو مزه کنن... گل مریمم دوستت دارم ... فدای تو همسر عاشق تو محمد تو هوالمحبوب سلام 29 مهرماه اومد و 77 ماهگی عشق ما رسید ... دو تا هفت اومد ... دیگه این 2 تا هفت به زندگی ما نمیاد و مهر ماه 90 هم تموم شد ... خاطرات .... اولین ماه پاییز هم تموم شد اما زندگی بهاری ما روزهای خوبی رو داشت ... چند روزی هست دلم گرفته و حال و حوصله ندارم . رفتم کتابهای ارشد رو گرفتم تا اگه خدا خواست امسال کنکور بدم و ... دیگه دنبال برق نرفتم و میخوام مدیریت اجرایی کنکور بدم . توکل به خدا... محل کارم هم فعلا تغییر کرده و مسیرش دورتر شده تا تقسیم کنن. امیدوارم بخش خوبی بی افتم . مریمم هم که از وقت ازدواج همش کار موکوند . تو خونه خیلی زحمت میکشه . سعی میکنم کمک کنم اما خب فدای گلی بشم خیلی زحمت میکشه . من هی بهم میریزم و میم مرتب میکنه . دیگه نمیدونم چی بگم البته میدونماا اما مریمی الان قیمه آورد برای شام منم کنار سفره دیگه دارم میمیرم برم بخورم . چرخ گردون برای همه زیبا بچرخ .... فدای تو همسر عاشق تو محمد تو هوالمحبوب سلام بازم دیر کردیم . اما خب باید عادی باشه دیگه ... نمی خوام کلی بگم چون وقت ندارم و باید بخوابم چون فردا سر کار چرت میزنم . دوستان زیادی اومدن و خونمون نظر گذاشتن هنوز وقت نشده سر بزنیم بهشون . ببخشید تیکه تیکه بگم براتون . اون هفته سه شنبه کمی با میمی بحث کردیم و قهر و این حرفا ... البته همون شب من برای گلی گل خرید اما نه خانوم آشتی نکردن که ... فرداش از سر کار می اومدم رفتم سرچشمه و یه بخاری خریدم . کم کم هوا داره سرد میشه و اگه دیر تر میرفتم یه 50 60 تومنی باید گرون تر می خریدیم . دیگه سپردم موتور فرستاد آوردش دم خونه . برگشتنی دیگه کمی خورد و خوراک برای خونه خریدم و مرغ که مدتهاس روش رو ندیدیم صبح پنج شنبه هم رفتم دنبال برنج و این حرفا .... پنج شنبه هم تقریبا سرد به سر شد . نه بی تفاوتی و این حرفا ها .سرد و قهر به مدل خودمون . خلاصه دیگه بعد از ظهر بود به هر زوری بود مریم رو بلند کردم گفتم بریم پارک جوجه ها رو درست کنیم بخوریم . یه پارک نزدیک خونه هست . تا آماده بشیم ساعت 8 شب بود . حالا ما هم قشر مظلوم جامعه وسیله ی نقلیه که نداریم .گفتم میمی بیا با چرخ خرید تو بریم دیه ... خلاصه چرخ خرید مریم رو پرک کردیم و رفتم ذغال خریدم و ظروف و زیر انداز و سیخ و منقل تاشو و این حرفا جمع کردیم و راه افتادیم . با رخشمون رفتیم پارک . فرمون دست مریم بود خب حق داره منم ماشین داشتم نمیدادم دست یه آدم مبتدی . دیگه رسیدیم پارک و رخش رو گوشه ای پارک کردیم و وسایل رو پهن کردیم و منم منقل رو راه انداختم و بعدم جوجه کباب کردیم و آی خوردیم .... مزه داد .البته هوا کمی سرد بود . تو اونجا یه دریاچه کوچیک هست توش اردک بود و رفتیم به اونا هم غذا دادیم و فیلم و عکس گرفتیم . میم هم تند اسم بچه کوچیکا رو اون اطراف یاد گرفته بود هی باهاشون حرف میزد ... وای میمی کلی بچه دوست داره .همش میگه من بچه میخوام و .... دیگه کم کم وسایل رو جمع کردیم و اول رفتیم از اون پشمک ها هست که دور چوب میپیچن برای میمی خریدم و با ماشینمون برگشتیم خونه . جمعه هم که تا غروب هی خواب بودیم و بعد دست به کار شدیم برای خونه . ماشین ظرفشویی رو راه نداخته بودیم اون روز راه انداخیم هی ارور میداد . منم گفتم بزار باز کنیم ببینیم چی شده .بابا مهندس بیدمااااا. خلاصه با مریمی باز کردیمش و نگو در اثر حمل و نقل یه قسمت از مخزن شکسته بود آب وارد شاسی میشد و سوئیچ نشتی ارور میداد . خلاصه اونم چسبوندیم و ماشین رو جمع کردیم . چقدر دنگ و فنگ داشت . دیگه تست کردیم و کار کرد و ارور نداد . بعدم تا دیر وقت داشتیم دکوراسیون تغییر میدادیم و بخاری رو گذاشتیم جاش . خیلی خسته شدیم . امشب هم که شام با من بود قبل از مریم رسیدم خونه و گفتم من شام درست کنم و سالاد الویه درست کردم که میمی گفت خوشمزه شد . البته راست هم گفتاااااااا الانم خانوم خوابیده من اومدم برای حج دانشجویی ثبت نام کنم که خدا کنه اسممون در بیاد و بعدم برم بخوابم ورش . از کار بگم که تو روزهای حساسی هستیم و نزدیکای تقسیم . برام خیلی خیلی دعا کنید که اون قسمتی که میخوام بی افتم 20 درصد نیروهای جدید رو می فرستن اونجا و خب رابطه هم زیاده .ما هم که فقط خدا رو داریم و همین کافیه برامون . برام دعا کنید زیاد .... دیگه برم بخوابم فردا کلی کار دارم . با یکی از مدیر هامون کلاس دارم و از دستور العمل هایی که بهمون دادن و دستور العمل حوادث هست چند تا ایراد در آوردم ارئه بدم ببینم چی میشه . توکل به خدا میمی خیلی خیلی دوستت دارم ناناز. لحظه شماری میکنم برم پیش همسری... فدای تو همسر عاشق تو محمد تو هوالمحبوب سلام این هفته کمی دیر تر اومدیم. پنجشنبه گذشته عروسی برادر بزرگم بود و نشد که بیام بنویسم . اتفاق های خاصی تو این چند روز برامون نیفتاده . پنج شنبه باید صبح می رفتیم کرج برای عروسی و کاراش اما شب دیر خوابیدیم ... دیگه جونم براتون بگه من همین طور خواب بود که یهو با صدای جیغ های ممتد میمی از خواب پریدم ... پریدم نمیدونستم کدوم طرف برم نخورم در و دیوار که دیدم میمی رفت تو سالن و منم دویدم دنبالش چی شده؟ هیچی گفت یه سوسک روی میز لب آیینه هست ... منم رفتم با حشره کش بدبختو گیج کردم و بعدم به درک ارسالش نمودم ... اما هنوز گیج منگ بودم و میمم هم گریه میکرد ... الهی فدای اون چشماش بشم من . رفته بود پای آیینه دیده بود یه سوسک نزدیک دلش هست و خیلی ترسیده بود . خونه ی ما سوسک نداره فک کنم از کانال کولر اومده بود چون تو اون مسیر بود . ما هم دیگه کانال کولر رو بستیم. بعدم که رفتیم کرج برای عروسی و خدا رو شکر خوش گذشت . دیگه آخر شبم برگشتیم خونه ی خودمون . شکر خدا ، چشم حسود بترکه همه چیز رو به راه هست و روزگار رو به خوبی ... مریمی هم دیگه منظم میره دانشگاه و منم صبح تا بعد از ظهر شرکت مشغولم . دیروزم که 10 مهر بود و 10 ماه شد که ما عقد کردیم . چه زود گذشت ... منم یه هدیه کوچولو برای گل مریمم گرفتم که خیلی بهش اومد و خوشگل شد ... آرزو میکنم همیشه همه عاشقا در کنار هم عاشقانه زندگی کنن.... فدای تو همسر عاشق تو محمد تو
و کمی هم جوجه که برای میمی درست کنم .
| Design By : Pichak |
