انتظاری عاشقانه ، وصالی جاودانه

... عاشقانه های دو معشوق

هوالمحبوب

سلام

29 اردیبهشت ماه 84 ماهگی با هم بودن و 7 سالگی عشقمون رو به گل مریمم تبریک

میگم.

بالاخره روزهای سال ششم هم رفتن و رفتن و 7 سال شد که با همیم.

چه حس قشنگی هست این که به روزهامون و این سالها فکر میکنم.

یاد اون روزهایی می افتم که باید 1048 روز صبر می کردیم تا کنار هم باشیم و اصلا

تو خیالمون هم امروز نبود ...

یاد اون می افتم که بهت میگفتم مریمی به جلو نیگا نکن زیاد مونده یهو یه روزی میا

د میبینی چه زود این 1048 شد صفر اما حالا 2556 روز از شروع مون می گذره ...

انتظار تموم شد و خدا خواست همه مشکلاتمون حل شد و خیلی زود شدیم

آقا و خانوم ...

تو خوه ی خودمون و زیر یه سقف دل تنگی ها رو ویرون کردیم و عاشقونه طی زمان

می کنیم.

دیگه هر روز با صدای تو بیدار میشم و تو عزیزم همدم هر لحظه ی عمرم هستی.

روزایی که می خوام برم سر کار تند و تند میدوی تا منو آماده کنی. صبح ها قبل من

بیدار میشی و همه چیزو آماده میکنی و منو با عشق راهی میکنی.

فدای اون مهربونی هات بشم من.

منم که آخر بیدار میشم و همه چیز آماده و ...

اون تغذیه دادن هات.میوه و آجیل و شیرینی و شکلات و غذا و مخلفاتش و ...

قربون تو برم من ...

اصلا میدونی شاید برام روزمره شده بود و الان که گفتم دلم ضعف کرد .

فکرشو کردم و یادو روزهایی افتادم که دور از هم بودیم و قرار هامون تو پارک لاله و

نشستن ساعتها اونجا روی نیمکت.

یاد اون روزها می افتم و الان که از سر کار میام و دراز میکشم کنارت و با اون دستهای

مهربونت تنم رو نوازش میکنی و ...

نهار و شام خوردنای دونفره و غر زدن های من و ...

وقتی هم که غذا خوردیم و دراز میکشیم کنار هم و تو هم سرتو میزاری روی بازوی

من و تو آغوشم به خواب میری ...

همه رو با روزهای دوری مقایسه میکنم و فقط میگم خدایا شکرت ....

زندگی بابا دوستت دارم

مریم بابا صدا زدن های منو و بابا گفتن های تو توی خونه ...

میریم بیرون خرید بس میگم مریم بابا میگی الان مردم فکر میکنن تو بابای من

هستی و ...

 

 

از روزهای اردیبهشتی مون بگم .

اول بگم چرا دیر آپ کردم . اون روز کلی نوشتم و وقتی ارسال رو زدم همه چیز پرید

چندین صفحه بود و دیگه وقت نشد بنویسم تا الان .

اردیبهشت ما هم تموم شد با خاطرات خودش و این ماه هم به دفتر خاطرات پیوست .

دو هفته پیش تلفن زنگ زد گفت خانوم ... شما برنده قرعه کشی ما شدین لوازم

خانگی.

میم بابا اسمش تو قرعه کشی فروشگاه که میریم خرید در اومده بود

از اون ضبط گنده ها ...

هیچی دیگه رفتیم و بردیمش خونه .جایی هم نتونستیم جا کنیمش و موقتی

گذاشتیمش کنار بوفه.

تا ببینیم چی کارش کنیم .مریمی فقط تو شوهر که شانس نداشته کلا شانس زیاده .

ما خرید هامونو سر ماه از یه فروشگاه زنجیره ای نزدیک خونه همه رو یه جا انجام میدیم تا صرفه جویی بشه و حساب در رفته تو ماه خرج نکنیم و خدا رو شکر خیلی هم تاثیر داشته .

البته اگه تورم بزاره .

ماه های اول خرید هامون زیر سقف قرعه کشی بود اما هر ماه ما خرید هامون بیشتر

نشد که کمترم شد اما به سقف قرعه کشی رسیدیم .

شاید باور نکنین اما دقیق حساب کنید متوجه میشین.خلاصه ماه آخر من تنهایی

رفتم خرید . البته تنهای تنها نه .با چرخ خرید قرمزمون که البته برای مریم بید و با

اجازه خانوم می بریمش خرید .اینم اولین ماشین ما هست دیگه تا خدا کمک کنه یه

ماشین بخریم .اما ماشین قرمزی مون شد برای همیشه ی زندگی مون خاطره .

خلاصه از خرید که برگشتم با این که خرید از هر ماه کمتر بود اما پولش بیشتر شد و

خانوم خانوما حسابی از خجالت من در اومدن و منم خودمو زدم به مظلومیت تا دچار

خشم میم بابا نشم .

این جایزه برای اون خرید بود که من اسم میم رو نبشتم برای قرعه کشی .

 

اگه خدا بخواد جمعه هم که راهی سفر حج هستیم .

کلاس دوم توجیهی هم رفتیم و لباس احرام و ساک و اینا رو گرفتیم و کم کم داریم

آماده می شیم .

استرس عجیبی برام به وجود اومده .خدا کنه لایق باشم .

یهو انگار تاریخ اعزام رسید .

خلاصه حلالمون کنید .

 

میمی که چون فرجه اونجا هستیم شدید در حال درس خوندن بید و منم که سر کار.

امشبم اضافه کار وایسادم چون یه 10 روزی نیستیم جای اون اضافه کار ها کمی

جبران بشه.خلاصه زندگی خرج داره دیگه.

چهار شنبه شیفت شب بودم.صبح پنج شنبه که رسیدم خونه همون جور با

چرخ قرمزی رفتم خرید . 11 کیلو باقالی و 5 کیلو لوبیا سبز و 4 کیلو نخود سبز خریدم

برای ذخیره سازی ...

خلاصه با پاره ای مخلفات اومدم خونه .

رسیدم خونه با اصرار من مریم رفت خونه دختر عموش که تازه بچه دار شدن  و منم

موندم با باقالی ها.البته مریم گفت بزار من بیام با هم اما من بشینم سر یه کار تا

تموم نشه اعصابم خرده .خلاصه 10 شروع کردم 3 بود تموم شد و آخر هاش مریمی

رسید خونه .

دیگه با کمک هم نخود ها رو هم پاک کردیم .

خیلی شدن .

بعدم از قبل قرار گذاشته بودیم بریم برای شام بیرون .سر ماه بید دیگه.البته حقوق که

نیومده بود فقط فیش حقوقی رو دیده بودم گفتم بریم ...

اول رفتیم اون بازارچه بالای پارک لاله کنار موزه هنر های معاصر از این لباس کتون ها

برام بگیریم دیدم گرونه پشیمون شدم بعدم میمی بابا نیومد که بریم کادوی روز زن

رو که بهش گفته بودم براش بگیرم.اون موقع اوضاع مالی خراب بود من یه کاغذ کادوی

مریم رو نبشتک که بگیرم براش البته خودش هم می بایست می بود و من از خودم

نمی تونستم که .خلاصه رفتیم و من تو حسابام 10  20 تومن بیشتر نبود و قرار بود

خانوم کارت عابر بیاره تا از حساب میمی قرض گیرم .اما یادش رفت و منم کارت خرید

که شرکت داده همراهم بود اونو گذاشتیم برای خرید مرغ و گوشت و برنج.

خلاصه رفتیم یه رستوران سر پیچ شمرون .رستورانی که همیشه می رفتیم و برامون

خاطره بود بسته بود خواستیم شب 7 سالگی مون بریم اونجا که اولین غذاها رو با

هم اونجا خوردیم که نشد .دیگه رستوران جوانان رفتیم.روزها اونجا بیشتر از کسبه

منطقه میان و خانوادگی کمتر هست و سر وضعش هم مدرن نیست و معمولی بید .

اما چه غذای خوبی داشت .البته میدونید که از رستورانای قدیمی تهران هست.

اونجا نشستیم رفتم غذا سفارش بدم دیدم کارت خوان نداره و ...

خدا خواست اندازه پول غذا تو کارتم بود و رفتم از بانک گرفتم .اینقدر خوردم دیگه

نمی تونستم راه برم .

میمی هم که رژیم گرفته و فداش بشم.

لاغر بیدا اما رژیم گرفته و کلی وزن کم کرده .مخصوصا صورتشس که شده مثل اون

اوایل که میمی رو دیده بودم.گفتم الان مامانت اینا ببیننت میگن ببین با دختر ما چی

کرده اینقدر لاغر شده .

دگه رسیدیم خونه و میمی کاراش رو کرد و منم مشغول لوبیا سبز ها بودم .

بعدم بیچاره باقالی ها رو برای فریز کردن کشتیم اول جوشوندیم بعد یهو سردشون

کردیم فک کنم همه مردن . دیگه میمی رفت خوابید و منم طبق همون قضیه اعصاب

خرد تا سه و نیم نشستم و همه لوبیا ها رو ترکوندم .

 

برای ماشین هم که گفته بودم می خوایم بخریم حالا نظرمون عوض شده می خوایم

چیز دیگه ای بگیریم .

هی هر روز داره میره بالا .

یه مورچه پول داریم هی برای 3  4 برابر اون نقشه میکشیم ...

خدا بزرگه ...

تا ببینیم چی میشه ...

دیگه نمی دونم چی بگم .

برم میمی رو بیدار کنم گفته بیدارم کن .

 

 

مریمم دوستت دارم

فدای تو    همسر عاشق تو   محمد تو

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٩ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

اومدیم

اول با تاخیر روز مادر و همچنین روز زن رو به همه خانوما تبریک میگم .

از زندگی بگم که خدا رو شکر ما خوبیم و داریم آروم تو لونه ی خودمون زندگی میکنیم .

من درگیر کار هستم و مریمی هم چون ایام فرجه رو مکه هستیم داره شدید درس

می خونه .

مدت زیادی اینترنت شرکت به دلایل امنیتی قطع بود و تازه وصل شده و گفتم بیام کمی بنویسم .

خونه که حوصله ندارم بنویسم و و سر کارم که مدت زیادی از وقتمون بی کار هستیم

بیشتر به این کارا میرسم.فکر کنم کم کم باید سبزی بگیرم بیارم پاک کنم یا بافتنی و ...

هفته ی قبل چهارشنبه خبر دادن که خاله ی مامانم فوت کردن .من چون چهارشنبه

شیفت شب بودم گذاشتیم پنج شنبه صبح حرکت کردیم رفتیم همدان .با برادرم و

خانومش بودیم.دوست نداشتم اولین باری که با میمم میریم همدان برای فوت باشه

اما خب نمی شد که نریم.البته بد هم نبود و یه هوایی عوض کردیم.

خدا رحمت کنه همه رفتگان ...

دیگه بگم چی

آهان در مورد ماشین تصمیممون عوض شد و اگه بشه میخوایم چیز دیگه ای

بگیریم.توکل به خدا

الان همش نگرانیم خونه هست.خداییش آدم صاحب خونه بشه آرامش روانیش خیلی

زیاد میشه.

به امید خدا ما هم یه روز صاحب خونه میشیم .

مریمی هم که به امید خدا این روزا ارشدش مشخص میشه و از ترم دیگه برای

ارشد می خونه .

منم که باید در تدارک یه جشن فارغ التحصیلی برای خانوم باشم.

فداش بشم من در کنار هم بودیم تا مریمم لیسانسشو گرفت .

تمام دوران تحصیل مریم علاوه بر خودش برای منم خاطره بود .

دیگه نمی دونم چی بنویسم.

برای همه دوستان آرزوی سلامتی و موفقیت میکنیم.

 

مریمم دوستت دارم

 

فدای تو      همسر عاشق تو     محمد تو

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٥ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

29 فروردین ماه ، هشتاد و سومین ماهگرد رویای شیرینمون رو به مریمم تبریک میگم .

83 ماه شد ...

با همه سختی ها ، اشک ها و صد البته لبخند ها گذشت و ما موندیم و ما ...

اصلا باورم نمیشه ...

چقدر دور بودیم از هم ...

و الان چه جور با هم یکی شدم ...

کلبه ی آرزوهامون رو با هم ساختیم و فضای اونو پر کردیم از شادی و زیبایی ...

...

..

.

فدای تو     همسر عاشق تو      محمد تو

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٩ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

بالاخره بعد مدتها تسلم شکسته شد و باز آمدم.

البته از خونه نمی نویسم الان سر کار مشغولم و دارم وبلاگ به روز میکنم.

البته اول بگم کار ما یه جورایی خاص بید و این اومدنم تو نت اصلا زمین گذاشتن کار

خلق خدا نیست.

تا زمانی که کار نباشه نت مجازه.

یه یه هفته ای هست که محل کارم عوض شده و خیلی نزدیک تر شده به خونه و

رفت و آمدم راحت شده .

از کار که بگذریم همه چیز امن و امانه.مریم خانومم هم که مثل همیشه سخت مشغول

درس هست و به امید خدا این تابستون باید براش جشن فارغ التحصیلی بگیرم .

جای دوستان خالی قبل از عید هم که رفتیم مشهد . از طرف دانشگاه برای ازدواج

دانشجویی بود و بهمون خیلی خوش گذشت .

سال تحویلم خونه ی خودمون بودیم . یه هفت سین خوشگلم با میمی درست کردیم

که ازش عکس ندارم بزارم اما هرکی دید گفت خیلی قشنگ شده.

تاریخ کاروان حج هم مشخص شده و اگه خدا بخواد 5 خرداد اعزام میشیم ...

چون مرخصی نیاز دارم برای حج مجبور شدیم عید رو هیچ جا نریم تا ذخیره بشه برای

خرداد .آخه گفته بودم که کارم شیفتی بید و ایام عید هم سر کار بودم .

دیگه از خودمون بگم که شکر خدا رابطمون هر روز گرم تر از قبل میشه و درک

متقابلمون بیشتر .البته این جدای از اذیت های من هست که میمی رو ...

نمیدونم از چی باید بگم دیگه؟

تابستونم موعد خونه می رسه و ببینیم چی کار باید بکنیم .

کمی داریم پس انداز میکنیم تا ببینیم چی میشه.

توکل به خدا

دوستان از داستان آشنایی مون خواسته بودن و من هم چنان کم لطفی میکنم و

ببخشید نمی نویسم.

شاید گاهی دیگر نوشتم .

پریشب دختر عمو مریم اومده بودن خونه ی ما.تازه بچه دار شدن و با به قول مریم

نی نی اومدن و اولین نی نی به خونه ی ما پا گذاشت .

مریم که کشته مرده ی بچه هست و خیلی دوست داره و ...

تا ببینیم ...

گفتم نی نی یاد این افتادم .

به مریم میگم به امید خدا درست داره تموم میشه و میتونی بری سر کار بعد میگه

من نمیرم من هنوز نی نی هستم... من برم سر کار...

 

+اخبار تکمیلی

تا اینجا رو نبشتم که کار پیش اومد و الان اومدم خونه و می خوام پیش نویس رو

بفرستم .

سر کار خسته شدم.

جاتون خالی امروز چه بارونی بود و خیلی با صفا بود .البته برای ما که زیر سقف بودیم

با صفا بود و بیچاره اونایی که سرپناهی نداشتن ...

دیگه خیلی خسته هستم و میمم هم که اینجا کنارم خوابیده و منم کم کم باید بخوابم .

امروز هر چی به خاطر بارون کم کار داشتیم بارون که کم شد کلی مانور داشتیم و

خسته شدم .

برای همه دوستان آرزوی سلامتی  موفقیت میکنیم...

 

فدای تو       همسر عاشق تو         محمد تو

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٦ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

بالاخره بعد ماه ها انتظار وضعیت کارم مشخص شد .

دیروز یهو گفتن که از 10اسفند باید برین شیفت.

از شانس منم اولین شیفت کاریم میشه امشب شیفت شب .

حالا امشب میرم سر کار و میمی تنها می مونه خونه ...

فکر کنم یه فصل جدید تو زندگی ما شروع میشه ...

امیدوارم میمم اذیت نشه به خاطر تنهایی .

اومدم نوشتم یادمون بمونه این روز رو .

حالا نمی دونم شرایط کاری مون چه طور میشه .البته کمی آشنایی دارم اما خب

مستقیما توی کار قرار گرفتن شرایطش فرق داره .

الانم تنها موندم خونه و گلی رفته دانشگاه.

دیروز هم که از سر کار می اومدم وسائل پیتزا گرفتم برای مهمونی شیفتی شدنم و

4 تا پیتزا درست کردم .

خیلی خیلی مزه داد بهمون .

البته یکی از اونا رو امروز میمی برد دانشگاه برای نهار .

دیگه نمی دونم چی بگم .

اینم بهونه ای بود برای ثبت یه یادگاری دیگه تو دفتر خاطراتمون ....

 

میمم دوستت دارم....

 

 

فدای تو      همسر عاشق تو        محمد تو

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٠ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط مریم و محمد نظرات()


هوالمحبوب

سلام

وای خدا دلم برا وبلاگ کوچیکمون تنگ شده بود ....

بی معرفتی کردم با این دوست عزیزم ...

...

بهونه ای اومد برای دیدار دوباره ...

29 بهمن ماه اومد ...

هم ماهگرد ما اومد و هم جشن اسپندگان ...

به یاد این سال هایی که گذشت و برای گل مریمم جشن گرفتم ...

جشنی به وسعت عشقمون و به بزرگی قلب مهربون مریمم...

امسال فرق داره چون کنار همسرم تو خونه خودمون بودیم ...

کنار عزیزم ...

چقدر احساس خوشی داره ، دارم آهنگ وبلاگمون رو می شنوم و با لبخند

می نویسم ،گوشه چشمم هم به گل مریمم هست که خوابیده و با هر بار دیدن

اون چهره ی معصومش دلم میلرزه و ...

دوستت دارم مریمم ...

امروز رفتم برای همسری خرید کنم .یه کادو بخرم اما واقعا نمی دونستم چی بخرم ....

چند تا ریزه میزه برای بابا خریدم تا حداقل خجالت نکشم جلوش...

روزهامونم که عاشقونه کنار هم سپری میشه .

تاریخ سفر مشهد هم که برای ازدواج دانشجویی هست مشخص شد و با هر

زحمتی بود بلیت تهیه کردم برای 25 اسفند میریم و 28 بر می گردیم .

 

مریمم هم که به امید خدا ترم آخر دانشگاه هست و باید کم کم به فکر یه جشن

فارغ التحصیلی خوشگل براش باشم .

کنکور ارشد دادم اما هیچی نخونده بودم  از خودم همه رو زدم .ان شاالله سال آینده ...

سر کار هم که میرم و هنوزم تقسیم نشدیم .این همه ماه شد و واقعا دیگه خودم از

حرف زدن در موردش خسته شدم .

 

دیروز رفتیم و اولین آجیل عید برای خودمون رو خریدیم ...

فکر کنم خیلی زیاد خریدیم اما واقعا بهمون مزه داد ...

رفتیم نمایشگاه که تو مصلا برپا شده و بد نبود .

همه چیز خریدیم و دیر وقت رسیدیم خونه ...

 

 

این روزها رفتم سر فیلم های عروسیمون و چند تا کلیپ درست کردم و خودم مثل

الان میشینم هی نیگا میکنم و دلم ضعف میره ...

عروس خوشگلم رو میبینم و خاطرات زنده می شه برام و ...

چه روزهای شیرینی بود ...

کاش بازم بیاد ...

آرزویی دست نیافتنی اما خاطره ای شیرین ...

 

 

 

دیگه نتونستم

مریمم چشمام پر اشک شد و ...

عزیزم خیلی دوستت دارم

به خاطر همه محبت هات ازت تشکر میکنم.

به خاطر همه بی مهری هام ازت معذرت می خوام

برای اون زحمت های هر روزه ات برای من

برای داستان هر روز صبح

برای ...

ممنونم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٩ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط مریم و محمد نظرات()



Design By : Pichak